<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786</id><updated>2011-11-25T11:10:40.389+01:00</updated><title type='text'>علی فیاض</title><subtitle type='html'>political-cultural</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>64</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-3826169118026993525</id><published>2011-04-08T11:39:00.000+02:00</published><updated>2011-04-08T11:39:29.068+02:00</updated><title type='text'>فاجعه تهاجم به شهر "اشرف" و سکوت خبر گزاری ها و سایت های خبری!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از خواب که بیدار شدم، تلویزیون را روشن کردم. کانال های تلویزیونی را به سرعت از نظر گذراندم. "سیمای آزادی" را داشتم رد می کردم که تیتر "خبر فوری" توجهم را به خود جلب کرد. و بقیه ماجراها که در همین سایت دیدگاه مشاهده می فرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیش از 300 تن زخمی و بیست و هشت شهید. البته تا این لحظه. اکنون فرصت این نیست که به دلایل حمله به شهرک اشرف بپردازم. اینکه این اتفاق یک روز پس از افشاگری جدید مجاهدین در رابطه با یک پایگاه اتمی دیگر رژیم در کرج صورت می گیرد، و یا اینکه رژیم سال هاست خواهان نابودی و حذف کامل این پایگاه که سمبل مقاومت و زنده بودن امیدها و رویاهای مخالفین برای نابودی رژیم جمهوری اسلامی است، و ... ده ها دلیل دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته ای که اما برایم پرسش بر انگیز است، سکوت سایت های خبری است. تا کنون که ساعت 11 بامداد روز جمعه 19 فروردین می باشد، به سایت های خبری گوناگونی مراجعه کردم، اما هیچ رد پایی از این خبر هولناک بر روی این سایت ها، مشاهده نکردم. آن هم سایت هایی که سرعت به روز شدنشان مثال زدنی است و از امکانات نامحدودی برخوردار می باشند. سایت های رسمی و غیر رسمی. دولتی و غیر دولتی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به راستی سکوت خبری در رابطه با چنین فاجعه ای به چه معناست؟ ساعت ها از محاصره و کشتار ساکنان شهر اشرف می گذرد، اما به جز سایت های وابسته به مجاهدین و نیز سایت دیدگاه، هیچ رد پایی از خبر این تهاجم دهشتناک بر روی سایت های خبری فعال به چشم نمی خورد! آیا انتقال سریع این خبر – که به یک نسل کشی شباهت دارد – باعث نمی شود که انسان های بیشتری در جریان این ماجرا قرار گیرند و با اعتراض خود و پیوستن هر چه سریع تر به صف کسانی که خواهان توقف این حملات وحشیانه به شهر اشرف می باشند، وجدان های بشری را به فشار بر دولت عراق، دولت های غربی، سازمان ملل متحد و دیگر دولت ها و ارگان های مربوطه برانگیزانند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این خبرگزاری ها و سایت ها منتظر پایان یافتن تراژیک این "ماجرا" هستند، تا پس از تکمیل فاجعه خبر داغی بر خبرهای روزانه خود بیفزایند؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-3826169118026993525?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/3826169118026993525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=3826169118026993525&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/3826169118026993525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/3826169118026993525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='فاجعه تهاجم به شهر &quot;اشرف&quot; و سکوت خبر گزاری ها و سایت های خبری!'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-8118686989680541377</id><published>2010-03-22T18:40:00.000+01:00</published><updated>2010-03-22T18:41:30.802+01:00</updated><title type='text'>ما اشتباه کرده ایم!؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در آموزه های اخلاقی و رفتاری نیروهای انقلابی، معیار و ملاکی وجود داشت که از آن زیر عنوان "خود سازی انقلابی" یاد می شد। که البته در تدوین و تبیین آن، جزوات و کتاب هایی نیز انتشار می یافت। در این نوع آثار، سیمای یک "انقلابی"، شخصیت اخلاقی و خصوصیات رفتاری وی ترسیم می شد।&lt;br /&gt;این خصوصیات، ایثار و فداکاری، گذشت، تواضع، انتقاد پذیری، ترجیح منافع جمع (خلق) بر منافع فردی، وفاداری به اصول و معیارهای مبارزاتی، و نیز بی اعتنایی به منافع مادی را شامل می شد. این شیوه های رفتاری، البته سال هاست که از ادبیات رفتاری نیروهای سیاسی – انقلابی رخت بر بسته است! هر چند که هنوز هستند نیروها و چهره هایی که به تنزه طلبی و پای بندی به این خصوصیات باور دارند و آن را در خود تمرین می کنند.&lt;br /&gt;جملات بالا البته ارتباط مستقیمی با آنچه در زیر خواهد آمد، نخواهد داشت. در عین حالی که چندان هم بی ربط نیست!&lt;br /&gt;ما از جنبه اخلاق انقلابی و رعایت پرنسیپ های آن به نوعی سقوط کرده ایم! بسیاری از مسائل را رعایت نمی کنیم. دچار تفرعن و خود بزرگ بینی شده ایم! در مواردی، در حاشیه های امن، بدون فشار گزمه و داروغه و پاسبان و پاسدار و آخوند و لباس شخصی و نیروی انتظامی، در خارج کشور"سیاسی" شده ایم! همه مبارزاتمان در دشنام دادن خلاصه می شود و اینکه، ما مخالف رژیم جمهوری اسلامی هستیم و خواهان سرنگونی آن! بسیاری از این افراد در سال های آغاز حاکمیت و در سال های نخستین دهه 60 از چند کیلومتری نیروهای رادیکال انقلابی و درگیر مبارزه با آخوند، می گریختند تا مبادا خود را به جرم دیدن یک اعلامیه سیاسی دچار دردسر ساخته و در زندان ببینند!&lt;br /&gt;از سوی دیگر، برخی از نیروها و شخصیت های انقلابی و رادیکال سابق، در گذر زمان تغییر جهت داده، و آنچه را نتیجه انقلاب و انقلابی گری می دانند، بیهوده پنداشته، و از "کله شقی" و انقلابی گری حرفه ای فاصله گرفته اند. آنها به نوعی تصمیم به انتقام از گذشته خویش گرفته اند. آنها در آن روزهایی که بایسته بود به انتقاد و انتقاد از خود بپردازند، به فراموشی دچار شده بودند، و امروز که بایسته است با حفظ رعایت پرنسیپ ها و اصول اخلاق انقلابی به "نقد" گذشته ی خویش بپردازند، از آن سوی بام افتاده و اشتباهات خود را به گونه ای "خیانت" می پندارند و بدین گونه، "دشمن" را تبرئه می نمایند و شاد!&lt;br /&gt;باید بپذیریم که نسل جدیدی پای در میدان گذارده است. نسلی که بسیاری از ماها را نمی شناسد. اگر به نام هم بشناسد، چندان با خصوصیات روحی ، فکری، اخلاقی و فرهنگی ما رابطه برقرار نمی کند. ما را درک نمی کند. نه پارادیم زمانه او، پارادیم زمانه ماست و نه آرمان ها و ایده آل ها و نوع نگاه "انسانی" او، آرمان ها و ایده آل ها و نوع نگاه "انسانی" ما.&lt;br /&gt;ما در بهترین شکل ممکن به باورهای خویش، باورهای اعتقادی و آرمان های جوانی خویش وفادار مانده ایم. وفادار به آرمان های انسانی یی که تبلور اعتقادی خویش را در آزادی، برابری، آگاهی و نفی استثمار و ستم می دید. "نقد" بی رحمانه و انتقام جویانه ما از آرمان ها و گذشته خویش، تنها اثری که به این نسل منتقل خواهد کرد، بیگانه گی با گذشته، و بی اعتباری مبارزات و از خودگذشته گی و ایثار نسل های پیشین خواهد بود.&lt;br /&gt;بدین ترتیب، "نقد" و "انتقاد" از خویش و گذشته خویش، نباید به میدانی برای انتقام از گذشته خود تبدیل شود. بایسته است به میدانی پای گذاریم که، نتیجه ی انقلاب، حاکمیت پس از انقلاب و دست آوردهای رژیم پس از آن را به گونه ای توجیه و تفسیر نکنیم که آرمان های های انقلابی و انسانی خویش را میدانگاهی برای جولان فرصت طلبان و کارگزاران حاکمیت های استبدادی پیش و پس از انقلاب بسازیم.&lt;br /&gt;پرسش عمده و اساسی این مقاله این است که؛ چرا برخی از "ما" شرمگینانه به خود و گذشته خود لعنت می فرستیم؟ چرا اینچنین عنوان می شود که پاردایم وقت، ایدئولوژی های جذاب، چپ گرایی موجود، رادیکالیسم قاطع، و سازش ناپذیری ما، باعث بدبختی، آوارگی و نابودی بهترین نسل این مملکت شده است؟ &lt;br /&gt;چرا بخشی از این "تعدادی" از ما بی رحمانه گذشته خود را به محاکمه می کشند؟ و چرا به تحسین "دشمن" لب به سخن گشوده اند؟ و چرا پدید آمدن حاکمیت آخوندیسم را نتیجه ندانم کاری های خویش می دانند؟ و چرا در مواردی پشیمان از گفتن مرگ بر شاه – که در واقع به معنای مرگ بر استبداد بود – به مرگ بر خویش و ضرب المثل "خودم کردم که لعنت بر خودم باد"، روی آورده اند؟&lt;br /&gt;چرا آنها به این رویکرد دچار شده اند که "اگر فریب نمی خوردیم، اگر بر علیه رژیم شاه به مبارزه بر نمی خاستیم، و اگر چپ، مذهب، مارکسیسم، آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون را خوب می شناختیم و درک می کردیم، شاید امروز "تمدن بزرگ"! ما جهانی شده بود و شاید اینک، ایران همانند دوران باستانی و تاریخی خود یکی از دو سه ابرقدرت جهان می بود! و اگر اعلیحضرت همایونی با تکیه بر طلای سیاه – نفت – و تلاش برای افزایش قیمت آن!!! غرب را به هماورد طلبی و چالش کشیدن دعوت نکرده بود، امروز ایشان همچنان قدرت را در دست داشتند و کلید طلایی دروازه تمدن بزرگ را به همه ی ایرانیان ارزانی داشته بودند!؟&lt;br /&gt;این "تعدادی" از ما، بر این باور هستند که مسئول همه ی این اتفاقات و روی دادهای انقلاب و پس از انقلاب، خود ما بوده ایم. چرا که معتقد هستند که "ما" تندروی کردیم که به دنبال افکار انقلابی و رادیکالیسم زمانه به راه افتادیم. "ما" تندروی کردیم که "متمدنانه" با رژیم شاه و ساواک وارد دیالوگ نشدیم! ما اشتباه کردیم که این فرصت به ما داده نشد تا "دیگران" را نقد کنیم. تا "دیگران" را باز شناسیم. ما اشتباه کردیم که رژیم سلطنتی به ما این اجازه را نداد تا خود و "دیگران" را در معرض نقد و انتقاد قرار دهیم!؟ ما اشتباه کردیم که در دوران تیره و تار اختناق و استبداد موجود، انتقاد پذیر نبودیم! اهل دیالوگ و گفت و گو نبودیم...!&lt;br /&gt;ما اشتباه کردیم که در محیطی سراسر خفقان، از آزادی درک درستی نداشتیم. ما اشتباه کردیم که در محیطی که نمی شد در آن از دموکراسی، و مردم سالاری سخن گفت، درک نازلی از آزادی، دموکراسی، و مردم سالاری داشتیم. ما اشتباه کردیم که خمینیٍ ممنوع شده و ناخوانده را درک نکردیم. و تقصیر ما بود که کتاب ممنوع الوجود و مجهول الهویه "ولایت فقیه" ایشان را درک نکردیم...&lt;br /&gt;ما اشتباه کردیم که نتوانستیم ساواک را تحمل کنیم...&lt;br /&gt;ما اشتباه کردیم که فقر، استثمار، چپاول و بی عدالتی را نپذیرفتیم...&lt;br /&gt;می توان با همین ترتیب لیست طویلی از اشتباهات "ما" ارائه داد!&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;اگر قرار بر این باشد که متواضعانه و خاضعانه همه ی آنچه را که تا کنون – در مسیر مبارزات سیاسی ضد رژیم – انجام داده ایم، به زیر تیغ بی رحمانه "نقد" و البته نفی بکشانیم و در آنچه پیش آمده است، خود را مقصر و مسبب قلمداد نماییم، در این صورت آیا جلادان و شکنجه گران و آمران و عاملان قتل و کشتار و سرکوب سال ها خفقان و استبداد ... را تبرئه نساخته ایم؟ اگر ما در تعیین مسیر، در تبیین شعارها و در تاکتیک ها و استراتژی های خود، "اشتباه" کرده ایم – که البته هیچ پدیده و جریانی به جز "خداوند" عاری از اشتباه نیست – این اشتباه را به "خیانت" تعبیر نکنیم. از اشتباه تا خیانت، فاصله، اگر نه بی نهایت، اما، غیر قابل مقایسه است. هر چند اگر اشتباه خیلی بزرگ و کودکانه و ابلهانه باشد، می تواند زمینه ساز خیانت شود.&lt;br /&gt;آیا با بزرگ نمایی و برجسته ساختن اشتباهات خود – و نه خیانات و "جنایات"!!! – به تبرئه شیاطین و اهریمنان حاکم بر سرزمین نیاکان خود نپرداخته ایم؟ و آیا با این "شکسته نفسی" های مصنوعی و ساختگی و نادمانه، همه ی کاسه کوزه ها را بر سر اپوزیسیون نشکسته ایم؟  و آیا به تطهیر سران رژیم، کارگزاران و بریدگان آن همت نگماشته ایم؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-8118686989680541377?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/8118686989680541377/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=8118686989680541377&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/8118686989680541377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/8118686989680541377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='ما اشتباه کرده ایم!؟'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-6564905892509527173</id><published>2009-12-30T22:14:00.003+01:00</published><updated>2009-12-30T22:21:24.426+01:00</updated><title type='text'>اینها دیگر "گروهک" نیستند؛ اینها "مردمند"!</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از آغاز تاسیس رژیم "جمهوری اسلامی"، که تا کنون بیش از 30 سال می گذرد، سردارانی چون زنده یاد موسی خیابانی و اشرف ربیعی، فداییانی چون زنده یاد محسن مدیر شانه چی، و مبارزانی همچون علیرضا شکوهی، و سربدارانی چون زنده یاد اکبر گودرزی، و بسیارانی دیگر، پای در میدان مبارزه با "امام راحل" – البته امام بسیجیان و پاسداران و حزب اللهی ها! - گزاردند. و نیز، بزرگواران دیگری همچون سعید سلطان پور، جبیب الله آشوری ... و ...!&lt;br /&gt;اوج مبارزات خلقی و سازمان یافته بر علیه خمینی جنایت پیشه را می توان در مبارزات مسلحانه و سازمان یافته چریکی مشاهده نمود. زمانی که یک جنگ مسلحانه داخلی تمام عیار ایران را به لرزه در آورد. نیروهای بسیج، پاسدار و اطلاعاتی – یا همان سربازان گمنام امام زمان! – به صغیر و کبیر ما رحم نکردند و از اعدام های خیابانی نوجوانان، تا تجاوزات جنسی به دختران اسیر زندانی و اعمال وحشیانه ترین شکنجه های قرون وسطایی در حق نسل آگاه، آزادی خواه و بر پاخاسته سرزمین ما دریغ نکردند.&lt;br /&gt;اینک اما، شرایط تغییر ماهوی یافته است. دیگر نه "گروهک" ها و "معاندین" و "مخالفین" و "منافقین" و ... که، مردم به جان آمده پای در میدان مبارزه گزارده اند! جنگ کنونی نه با مخالفان "حرفه ای" و مبارزان و ... که با مردم است. مردم پای به میدان گزارده اند. آنها که کشته می شوند نه چریک اند، نه پارتیزان و نه "محارب ششلول بند"!&lt;br /&gt;آنها که امروز کشته می شوند، توده های "عادی" مردم، فرزندان، دانشجویان، جوانان و حتی میان سالان و پیران این قوم اند। و این بدین معنی است که سردمداران رژیم نیز همچون محمدرضا پهلوی – خوشبختانه – به دام افتاده اند. به دام ملت! هر ابلهی می تواند تصور کند که با توده های انبوه مردم شاخ به شاخ شدن، یعنی غزل خداحافظی را خواندن! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;تاریخ به درستی و با واقعیتی عینی نشان داده است که هر رژیمی و هر "رهبری" که مستقیما با مردم گلاویز می شود، هنگامی متوجه دودی که به چشمانش می رود خواهد شد، که دیگر نه تنها کور، که کر هم شده است. و حالا این "آیت الله" تازه به دوران رسیده ای که حتی هم صنفی هایش هم قبولش ندارند، گیج و گول و روان پریش، ادای کسانی را در می آورد که تاریخ به نابودی آنها شهادت عینی داده است!&lt;br /&gt;شدت سرکوب، جنایت، خشونت، شکنجه و کشتار طی این 30 سال به مرحله ای رسیده است، که دیگر هیچ کسی نمی تواند چشم خود را بر آن ببندد. اگر دیروز بهانه برای سرکوب و کشتار، "گروهک های تروریستی" بودند، و با ترفندها و توجیهاتی چون "جنگ تحمیلی" و حفظ نظام، و سرکوب "عناصر وابسته به استکبار جهانی"! بود، امروز دیگر شرایط کاملا تغییر یافته است. امروز توده های مردم، بدون وابستگی! به جایی – به جز به سرزمین ایران – به میدان آمده اند تا بر ستمی که تا کنون بر آنها رفته است، شهادت دهند. امروز دیگر نه نیروهای رادیکال سیاسی و احزاب و سازمان های سیاسی چپ گرا و مخالف با استبداد و دیکتاتوری و "غیر خودی"، که بسیاری از نیروهای خودی و فریب خورده نیز، با گذشته خویش به جنگ برخاسته اند.&lt;br /&gt;در ساختار سیاسی رژیم، و دسته بندی های درونی آن، شکاف عمیقی به وجود آمده است که بسیاری از رشته های سالیان استبداد را به پنبه تبدیل کرده است و رژیم را با بحرانی درونی، ساختاری و جدی مواجه ساخته است. بحرانی که مهار آن دیگر کار هر کسی نیست. وقتی کارگزاران سابق رژیم را به زندان می افکنند، وقتی روزنامه نگاران و روشنفکران فعال در چهارچوب قانون حاکمیت را تحمل نمی کنند، هنگامی که سرکوب گران دهه 60 را با ناسپاسی هر چه تمام مورد بی مهری قرار می دهند، هنگامی که "جانبازان جنگ تحمیلی"، سربازان گمنام (سابق) امام زمان" را بر نمی تابند، هنگامی که حتی "استوانه" دیگر "نظام"(رفسنجانی) را تحقیر می کنند، هنگامی که ... اینها همه نویدبخش مرگ حتمی رژیمی است که سه دهه با کشتار، خشونت، سرکوب، ظلم، بی عدالتی و جباریت به حیات خویش ادامه داده است!&lt;br /&gt;آری، آنها امروز با مردم رو به رو شده اند. با کشتار مردم، دستان آلوده خود را آلوده تر ساخته اند. آنها به جنگ با کسانی برخاسته اند که روزی روزگاری، جسد زنده خمینی را بر دستان خویش به سوی بهشت زهرا می کشاندند، تا او در آنجا، نه تنها رضا خان میرپنج - بعدها ملقب به پهلوی – و پسرش محمدرضا را، بلکه یک نسل را به زیر پرسش بکشد که آنها برای نسل خودشان حق داشته اند که تعیین تکلیف کنند و تصمیم بگیرند و نه برای دیگر نسل ها! و البته این تنها کلام منطقی یی بود که ما در سراسر عمر از آن "پیر ایمان سوز" و البته ایران سوز، شنیدیم! و امروز، آیا سید علی خامنه ای این جمله پیر راحلش را به یاد می آورد؟ هر چند که خود گوینده این جمله نیز، آن را در اوج هیجانات و اقتدار طلبی ها و بر جای سلاطین و شاهان نشستن، به سادگی آب خوردن، فراموش کرد؟!&lt;br /&gt;با این همه و با این حال، باید به سید علی گفت که با کبریت و آتش بازی کردن، نه تنها کار بچه ها که کار بزرگ ترها هم نیست! به ویژه اینکه در بد جایی قرار گرفته باشند. پس، عقل به ما حکم می کند که ... با آتش بازی نکنیم! اما، گویا با آتش بازی کردن، با همه اتفاقات مهیب ناشی از آن، هیچ بچه ای را به سر عقل نیاورده است! و دیکتاتورها که البته هیچگاه از آن همه تجارب درسی نمی آموزند. چرا که مست و مغرور ... تا زمانی که سرشان به سنگ (البته سنگ لحد) نخورد، متوجه هیچ چیز نخواهند شد!&lt;br /&gt;داشتم می گفتم که اینها دیگر "گروهکی" نیستند. اینها مردمند. ... نه، اینها اقیانوسند...، توفانند... زلزله دریایی اند. با اینها نمی توان شوخی کرد. پایشان را در بد زمینی گذاشته اند. اینجا مرداب است و باتلاق و ...!&lt;br /&gt;جلوی این سیلاب را نمی توان گرفت. تازه اینها با سیل هم مواجه نیستند. با طغیان سیل و سیلاب رو به رو اند. چه خواهند کرد، با این موجی که هر از چند دهه ای ساحل را به هم می پیچد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الیس الصبح بقریب؟&lt;br /&gt;آیا صبح نزدیک نشده است؟&lt;br /&gt;و البته آنها که هیچگاه بیدار نبوده اند، نمی توانند درک کنند که جهان را آب برده است و آنها را خواب؟ کدام انسان صاحب عقل و هوش را دیده اید که بر روی خواهران و برادران و خانواده و همشهریان خویش تیغ بکشد؟ مگر به وسوسه شیطان و سایه گان خدا بر زمین؟&lt;br /&gt;اما، همانطور که در آغاز گفتم، اینها مردم اند. و با مردم، هرگز نمی توان شوخی کرد. آن هم از این نوعش!&lt;br /&gt;"نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست"!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; (شاملو)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-6564905892509527173?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/6564905892509527173/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=6564905892509527173&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/6564905892509527173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/6564905892509527173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='اینها دیگر &quot;گروهک&quot; نیستند؛ اینها &quot;مردمند&quot;!'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-7544505811060763837</id><published>2009-10-08T22:20:00.002+02:00</published><updated>2009-10-08T22:30:45.425+02:00</updated><title type='text'>دکتر محمد ملکی را از یاد نبریم!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دکتر ملکی را از یاد نبریم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=18729"&gt;(به نقل از سایت دیدگاه)&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در خبرها آمده است که خانواده دکتر محمد ملکی از وضعیت جسمانی و سلامتی وی ابراز نگرانی نموده و بر این باورند که حکومت گران، قصد نابودی ایشان را دارند। اصل خبر به شرح زیر می باشد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"بعد از گذشت ۴۵ روز از بازداشت دکتر محمد ملکی و در حاليکه کماکان وی در سلول انفرادی نگهداری ميشود، اکنون نشانه ها حکايت از آن دارد که حال وی در زندان وخيم است و از اينرو خانواده را در بی‎اطلاعی مطلق گذاشته اند. در ۱۴ روز گذشته دکتر ملکی هيچ تماسی با منزل نداشته است و امروز، دوشنبه، قرار بود که طبق نامه کتبی قاضی پرونده، خانواده با وی در زندان اوين ملاقات داشته باشد، اما در پی مراجعه خانواده اعلام شد بازجو اجازه ملاقات نميدهد و وی ممنوع الملاقات است. اين درحالي ست که وکيل دکتر ملکی اطلاع يافته بود که ظاهرا بازجويی وی پايان يافته است. اين شواهد نشان دهنده اين است که همانطور که خانواده بارها در نامه به مسئولان هشدار داده بود، وضعيت سلامتی محمد ملکی وخيم است و احتمالا اتفاقی برای ايشان رخ داده که مقامات زندان از دادن هر نوع اطلاعی از وضعيت او خودداری مي کنند. دکتر ملکی در تنها ملاقاتی که حدود يکماه پيش در زندان با همسر و وکيلش داشته به شدت از مشکلات بيماری ابراز ناراحتی کرده و خواستار اقدام فوری جهت درمان بوده که عليرغم درخواستهای مکرر خانواده و وکلای وی، هيچ اقدامی توسط مقامات تاکنون صورت نگرفته است.&lt;br /&gt;خانواده دکتر ملکی به شدت نگران وضعيت سلامتی ايشان بوده و بار ديگر هشدار داده و اعلام ميکند که مقامات عالی نظام ظاهرا با شيوه نرم و تدريجی و با علم به بيماريهای تهديدکننده سلامتی محمد ملکی، قصد حذف فيزيکی ايشان را دارند و از اينرو مسئول هرگونه اتفاق ناگواری برای سلامتی وی خواهند بود." خانواده ملکی - دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر محمد ملکی که اینک در آستانه هفتاد و شش سالگی قرار دارد، بیش از چند دهه سابقه مبارزه با استبداد شاه و شیخ را نیز با خود همراه دارد. او به جز صداقت، پاکی و عشق به مردم هیچ انگیزه دیگری نداشته و ندارد. دکتر ملکی، نه تنها نخستین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب، که جزو نخستین کاندیداهای مجلس شورا، از سوی نیروهای انقلابی و ترقی خواه، از جمله، سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان انقلابی شورا، و ... نیز بود. او در هنگامه ای که بسیاری از چهره های سابقه دار قبل از انقلاب، با تکیه بر سوابق مبارزاتی خویش، در جست و جوی نام و نشان و مقام بودند، پست برجسته ی علمی و معتبر ریاست دانشگاه تهران را در اعتراض به جو موجود رها کرد و عطایش را به لقایش بخشید. و البته این گذشت و رها کردن پست و مقام، تنها دلیل بزرگی و سلامت نفس ایشان نبوده و نیست. او در اعتراض به اختناق و دخالت دولت و حکومت در امور مربوط به دانشگاه، و اختناق موجود، به زندان رفت. و مورد انواع و اقسام شکنجه ها قرار گرفت. من خود هیچگاه به افتخار دیدار ایشان نایل نشدم. اما همسر مهربان ایشان، خانم قدسی میر معز را حد اقل دوبار در منزل پوران خانم شریعتی زیارت کردم. بانویی مهربان و صبور، که به شدت نگران دکتر ملکی بود و صد البته بسیار شجاع. درست به همانگونه که امروز در بیانیه ها و مصاحبه هایش می بینیم و می خوانیم. محمد ملکی را علیرغم سال ها مبارزه با استبداد شاهی و همراهی با نیروهای انقلابی، و همراهی با دکتر شریعتی و مجاهدین، به جرم ضد انقلاب و منافق و ... در دهه ی شصت روانه ی زندان نمودند. اما زندان گویا برای ایشان کافی نبود! او می بایست انواع و اقسام شکنجه های نماینده "امام راحل"، یا همان خمینی جنایت پیشه در زندان اوین و دادستانی انقلاب، به سردمداری لاجوردی معدوم را تجربه کند. که تجربه کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ملکی پس از سال ها زندان و تحمل شکنجه، از پای نیفتاد و انسان تر از پیش بر پای خاست و تن به ابتذال ولایت نیالود. او بارها با نوشته ها و گفته های خویش، رژیم جنایت پیشه جمهوری اسلامی را به چالش کشید و علیرغم اینکه هیچ نیروی مادی بالفعل در اختیار نداشت، کارگزاران حکومت را به نقد کشید. او نخستین کسی بود که در یک نامه رسمی در دهه هفتاد خمینی را به صراحت به دشمنی با آزادی متهم ساخت و عمل او را قلع و قمع آزادی خواهان ارزیابی نمود. هم او بود که در بیانیه ای دیگر سردمداران رژیم را به مناظره برای افشای شکنجه ها و جنایت های حکومتی در دهه شصت، به مناظره طلبید. او اینک در آستانه هفتاد و شش سالگی، در زندان حکومت آخوندی به سرمی برد. او به جز زبانش و حافظه اش، هیچ چیز دیگر برای مبارزه با استبداد و اختناق در اختیار ندارد. رژیم اما علیرغم تمامی امکانات مادی و قدرت نظامی خود، عاجز و ناتوان، تنها راه رهایی خود از این زبان گویا را نابودی او می داند. آنها در پی نابودی کسی بر آمده اند که زبان گویای اتفاقات دهه شصت می باشد. مردی که دایره المعارف (معلومات عمومی) شکنجه ها و جنایات دهه ی شصت می باشد؛ این سند و مدرک جنایات و خیانات تمامی شکنجه ها و بی رحمی ها و انسان کشی های دهه ی شصت. مردی که به رذالت و ابتذال تن نمی دهد و خود را و قلم خویش را به حراج نمی گذارد. او را نمی توانند تحمل کنند، چرا که زبان گویا و تلخی دارد و دوست دار آزادی و حقوق بشر است. او اینک، در اوج تنگنا و فشار و بیماری، و در عین حال استوار، منتظر همراهی و همیاری ماست. نگذاریم این دایره المعارف افشاگرانه حکومت جنایت و شکنجه، به دست جنایتکاران مدعی اسلام، خاموش شود. او را فراموش نکنیم! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-7544505811060763837?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/7544505811060763837/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=7544505811060763837&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7544505811060763837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7544505811060763837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='دکتر محمد ملکی را از یاد نبریم!'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-9028841315775352160</id><published>2009-09-08T23:01:00.003+02:00</published><updated>2009-09-08T23:06:53.101+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://gdb.rferl.org/C0B20370-39A2-4D7C-8DDA-8FAE1A134500_mw800_mh600.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 400px; FLOAT: left; HEIGHT: 301px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://gdb.rferl.org/C0B20370-39A2-4D7C-8DDA-8FAE1A134500_mw800_mh600.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تا ز دشت عشق مجنون رفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;مردی بر نخاست!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بزرگ مرد میدان مبارزه را دریابیم! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;مبارز پیر، دکتر محمد ملکی را فراموش نکنیم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-9028841315775352160?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/9028841315775352160/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=9028841315775352160&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/9028841315775352160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/9028841315775352160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-1111685870437088458</id><published>2009-09-06T13:35:00.004+02:00</published><updated>2009-09-07T11:04:10.838+02:00</updated><title type='text'>اصلاح تفکر دینی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اصلاح تفکر دینی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در گفت و گو با رادیو سراسری سوئد - بخش فارسی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یکی از اهداف روشنفکران و نواندیشان دینی اصلاح تفکر دینی ست. از آن جمله می توان از فرق گذاشتن میان شریعت که مجموع احکام حقوقی و اجتماعی ست و حقیقت دین که آزادی، مساوات، برابری بشری و عدالت است نام برد. تاریخ این جنبش ها در ایران در سال های قبل از انقلاب اسلامی ست ولی عملکرد های نو اندیشان و روشنفکران دینی در طول سی سال اخیر بیشتر و وسیعتر شده است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/webbradio.asp?type=db&amp;amp;Id=1828371&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock="&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نواندیشان دینی و اصلاح تفکر دینی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;این جنبش می خواهد بوسیله دین جامعه را مدرن سازد. علی فیاض یکی از روشنفکران دینی در یوتیبوری ست. وی ضرورت مدرن ساختن جامعه ار طریق دین را سنتی بودن جامعه می داند. مقاومت بنیادگرایان دینی در جامعه با عث نگهداشتن و اجرای سنت های دینی مروج 1400 سال قبل در عصر حاضرشده است. امروز تعداد زیادی از مردم در روستا های ایران و افغانستان سنتی هستند و دین هویت آنها ست و اساس زندگی شان روی احکام دینی استوار است. از علی فیاض می پرسم که نو اندیشی دینی با چه واکنشی از طرف مردم روبرو می شود.&lt;br /&gt;بنیاد گرایان دینی احکام اجتماعی و حقوقی اسلام را ابدی می خوانند و بر خلاف دیدگاه این گروه، نواندیشان و روشنفکران دینی این احکام را وابسته به زمان و مکان می دانند و به همین جهت این اخکام از نظر اینها قابل تغییر هستند. این تقابل با عث تضاد های شدید میان این دو گروه می شود که به نظر علی فیاض کاملآ طبیعی ست. بنیادگرایان دینی که منافع خود را در اسلام تاریخی می بینند یکی از نیروی های سر سخت مقاومت در برابر روشنفکران و نواندیشان دینی اند. به گفته علی فیاض روشنفکران و نو اندیشان دینی در ایران از آزادی بیان برخوردار نیستند. حکومت ماتع پخش و نشر هر نوع تفکر جدیدی که با منافع شان سازگار نباشد، می شود. باوجود این همه موانع روشنفکران دینی با اقتضای زمان دست آوردهایی در جامعه دارند و آن هم به میان آمدن اصلاح طلبان بیشتر چه در سطح جامعه و چه در سطح حکومت اسلامی می باشد، ولی به نظر علی فیاض نو اندیشی و اصلاح طلبی در سطح حکومت سیاسی ست نه اصلاح در امور اجتماعی و فرهنگی. به عقیده علی فیاض میر حسین موسوی یکی از اصلاح طلبان میانه رو در رژیم ایران است.&lt;br /&gt;کاندیدا های ریاست جمهوری ایران را شورای نگهبان تآئید می نماید. چهار کاندیدای دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری کسانی بودند که به کلیت حکومت اسلامی وفادار بودند. ولی به عقیده علی فیاض شعار میر حسین موسوی که خروج از انزوا بود با عث کودتای سیاسی دوازدهم جون 2009 شد. خروج از انزوا راه را برای گفتگو با غرب باز می کرد وشاید هم زمینه های دموکراسی را در ایران ایجاد می کرد که با عث شکاف در رژیم کنونی می شد، بنابراین بنیادگرایان در اقتدار خواستند مانع این تغییر جزیی که در دراز مدت به ضرر حکومت اسلامی ست، شوند.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/webbradio.asp?type=db&amp;amp;Id=1831479&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock="&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گفتگوی بلندتر با علی فیاض&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شکیلا عیدی زاده&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-1111685870437088458?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/1111685870437088458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=1111685870437088458&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/1111685870437088458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/1111685870437088458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='اصلاح تفکر دینی'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-6656509672706525825</id><published>2009-07-08T13:38:00.002+02:00</published><updated>2009-07-08T13:45:59.712+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=w3yC3AfeL84"&gt;شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است!&lt;/a&gt; Youtube&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-6656509672706525825?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/6656509672706525825/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=6656509672706525825&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/6656509672706525825'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/6656509672706525825'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-633425409602907214</id><published>2009-06-10T16:09:00.002+02:00</published><updated>2009-06-11T10:19:20.617+02:00</updated><title type='text'>چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این روزها بار دیگر همه نگاه ها به "انتخابات" ریاست جمهوری در ایران معطوف شده است. حال چه ما بخواهیم و چه نخواهیم – حتی کسانی چون من که تحریم را در دستور کار خویش قرار داده اند – گوشه چشمی به نتیجه آن دوخته اند. و کنجکاو هستند بدانند که بالاخره از دل این نمایشات کدام "هنرمند"! سر برون خواهد آورد!&lt;br /&gt;بسیاری از خانم ها و آقایان هموطن که به نوعی خود را صاحب نظر در عرصه فرهنگ و سیاست می دانند در رابطه با این نمایشات تکراری و ملالت انگیز دیدگاه های خود را مطرح نموده و به شرکت و یا عدم شرکت در آن نظر داده و استدلال هایی را نیز مطرح کرده اند تا نقطه نظرات خویش را موجه جلوه دهند.&lt;br /&gt;من اما به عدم شرکت در این نمایشات رأی می دهم و به تحریم کنندگان "انتخابات" می پیوندم. دلایل من برای عدم شرکت در این "انتخابات به طور مجمل و خلاصه بر پایه موارد زیر استوار است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.          30 سال است که مردم ما در "انتخابات" گوناگون به دلایل مختلف – اجباری و یا اختیاری – شرکت کرده اند و نتیجه همان بوده است که می بینیم. نه تغییر و تحول ساختاری در رژیم به وجود آمده است و نه از آلام و دردها و رنج های مردم ما کاسته شده است، و نه از فقر و استبداد کم شده است و نه مجالی برای تمرین دموکراسی برای مردم به وجود آمده است!&lt;br /&gt;2.          در این حاکمیت استبدادی مذهبی، از تقلبات "انتخاباتی" که بگذریم، مردم هیچگاه حق انتخاب نداشته اند. بلکه آنها از بین انتخاب شوندگان توسط شورای نگهبان، به یکی "رای" داده اند. این الگو که همه ی کسانی که باید به مجلس خبرگان، مجلس شورا، شوراهای شهر و روستا، و ریاست جمهوری برگزیده شوند، از پیش می بایست توسط شورای نگهبان، صلاحیت آنها پذیرفته شود در همه ادوار "انتخابات" رژیم عملی شده است. یعنی در واقع تمامی کسانی که می بایست در یکی از "انتخابات" شرکت کنند، از پیش توسط پیرمردانی با افکار  و تمایلات چند هزار ساله  "شورای نگهبان"!؟ انتخاب می شوند. پس این پرسش اساسی مطرح می شود که من – شهروند معمولی ایرانی – انتخاب می کنم، یا این چند پیر فرتوت قرون وسطایی؟&lt;br /&gt;3.          مشکل عمده و اساسی ما، حاکمیت مطلقه ولایت فقیه و قانون اساسی حامی آن است. تا زمانی که قانون اساسی ما نه بر اساس قوانین جهان شمول حقوق بشری، و قرارداد اجتماعی، بلکه بر اساس برداشت های ارتجاعی آخوندها و قیمومیت آنان استوار باشد، هیچ "انتخابی" ره به جایی نخواهد برد.&lt;br /&gt;4.          تجربه دوران "اصلاحات" – اگر بتوان آن را طلایی ترین دوران رژیم نامید – می تواند بهترین پاسخ به بی اثری شرکت در "انتخابات" رژیم باشد. تجربه ای که تنها و تنها بر تداوم عمر حاکمیت سرکوب گر و مستبدانه حاکمیت "فقها" صحه گذاشت.&lt;br /&gt;5.          آخرین مورد مهم و پرسش اساسی این است که تا کنون، کدام یک از این "رجال سیاسی"، در جبهه مردم بوده و با جنایات انجام شده در این حاکمیت، مخالف بوده اند؟ واقعیت این است که تمامی این افراد "وجیه المله" و وجیه الدوله! در تمامی جنایات "امام راحل" و شرکا، سهیم و شریک بوده اند. به چه چیزی و به چه کسی باید رای داد؟&lt;br /&gt;6.          پایان سخن این که با این "رأی دادن"ها به کجا رسیده ایم و به کجا می توانیم رسید؟&lt;br /&gt;       خانه از پای بست ویران است. و خواجه های ما! در پی نقش ایوانند!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;بنا بر این، شرکت در این "انتخابات" به منزله حمایت و صحه گذاشتن بر قوانین مصوبه مجلس و حاکمیتی است که به جز تصویب قوانین ارتجاعی و نقض مداوم حقوق بشر و سرکوب دگر اندیشان، شکنجه و اعدام، هیچ دست آورد دیگری نداشته است.&lt;br /&gt;آیا در چهارچوب چنین نظامی، توجیه استفاده از کمترین امکانات دموکراسی، یک شوخی سیاسی نیست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-633425409602907214?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/633425409602907214/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=633425409602907214&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/633425409602907214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/633425409602907214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-7241417686885190032</id><published>2008-12-08T22:09:00.003+01:00</published><updated>2008-12-08T22:38:21.572+01:00</updated><title type='text'>قتل های زنجیره ای سیاسی؛ ده سال گذشت!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;قتل های زنجیره ای سیاسی نگاهی دوباره، پس از یک دهه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ده سال از اوج گیری قتل های زنجیره ای سیاسی و افشای دست اندرکاران آن گذشت. ده سالی که تداوم آن را در اشکال دیگری همچنان شاهد هستیم। این قتل و کشتارها در واقع ادامه جنایاتی بود که از همان آغاز حاکمیت، با دستگیری، شکنجه و اعدام منتقدان و مخالفان شروع شده بود। جنایاتی که لکه ننگ دیگری بر دامن خمینی و جانشینان او و پیروانش گذاشت। بسیار ساده لوحانه می باشد، اگر بخواهیم این قتل ها را تجزیه شده و از مجموعه جنایات رژیم جدا کرده مورد ارزیابی قرار دهیم। در این سی سالی که از حیات رژیم می گذرد، دست اندرکاران و گردانندگان آن تاکنون جنایات خود را به شکل های مختلف به انجام رسانده اند। در دهه ۶۰ خورشیدی، با طوفان مقاومت مجاهدین و مبارزین که به طور مستقیم سرنگونی حاکمیت را هدف قرار داده بودند، به کشتار نسل جوان بر آمده از انقلاب دست زدند। کشتارهای خیابانی، اعدام های دسته جمعی، شکنجه های قرون وسطایی، زندان های دراز مدت و ابدی، محصول این دهه بود। فروکش نمودن مقاومت و سرکوب بی رحمانه آن و گریز رهبران و فعالان سیاسی جامعه به "جوامع آزاد"، نگاه گردانندگان حکومت سرکوب را متوجه خارج از کشور نمود و ترورهای پی در پی فعالان و رهبران سیاسی آغاز شد. رسوایی رژیم در افکار عمومی جهانی و محکومیت سران آن در دادگاه های بین المللی، آغاز اعتراضات مدنی و حتی "غیر سیاسی" و صنفی اقشار مختلف جامعه بار دیگر آنها را متوجه داخل کشور نمود. درگیری ها و جناح بندی ها و باندبازی های درونی و تقسیم قدرت نیز بر این بحران ها افزود و در نتیجه، رژیم از ادامه ترورهای سیاسی – فرهنگی خود در خارج از کشور کاست. و به جایی رسید که برای تداوم حیات خود که همراه با بحران آفرینی همراه بود، فعالیت های فرهنگی را نیز خطری جدی برای خود تلقی نمود و فعالان و فرهنگ ورزان را نیز هدف قرار داد. زنان، دانشجویان، جوانان، کارگران و محرومان و تهی دستان جامعه - که البته پیش از آن نیز- "دشمن" و خطر های بالقوه به شمار می رفتند در معرض سرکوب، نفی و حذف قرار گرفتند. در این فاز که من آن را سومین فاز می نامم، دستگیری، زندان و ترور فعالین فرهنگی – ادبی در دستور کار قرار گرفت که قتل های موسوم به زنجیره ای، شاخص آن به شمار می رود. البته در همین فاز، حذف و یا زندانی نمودن رقبای "خودی" نیزکه می توانستند در درگیری های جناحی نقش موثری بر عهده بگیرند هم افزوده شد. که احمد خمینی، سعید حجاریان، عبدالله نوری – برادرش دکتر علیرضا نوری – و حتی اکبر گنجی، عماد الدین باقی، شمس الواعظین، و ... از نمونه های مشخص و شناخته شده آن به شمار می روند. مجموعه این مراحل، در هماهنگی با یکدیگر، ماهیت این رژیم را شکل می دهند که آن عبارت است از بحران آفرینی و جنایت به هم پیوسته و پی در پی برای حفظ قدرت و تداوم حیات!  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;بازخوانی قتل های سیاسی موسوم به زنجیره ای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مدت کوتاهی پس از انجام آخرین قتل های افشا شده سیاسی توسط رژیم حاکم که گفته می شد بیش از هشتاد تن را شامل می شود - و البته باید بسیار بیشتر از این تعداد باشد - سردمداران رژیم به "جراحی" نظام پرداختند و با دستگیری تعدادی از احشاء و امحاء - اعضای سازمان اطلاعات خود – به تلاش برخاستند تا به نحوی "آبرومندانه"! با قربانی کردن عده ای از مجریان و آمران دست چندم این سلسله جنایت ها، به قطع کردن سرنخ هایی که به شناسایی عناصرعمده و اصلی می انجامید بپردازند। آنان اصطلاحی را مطرح کردند که طرح خود همین اصطلاح حکایت از توطئه ی گسترده ی دست اندرکاران این جنایت ها برای پنهان نگه داشتن نقش عمده و اساسی خود بود। جنایاتی که در ابعادی گسترده و با رضایت و حتی آمریت بخش رهبری کننده حاکمیت انجام شده بود। آنها به جای قتل های سیاسی زنجیره ای و یا حتی عنوان رایج شده قتل های زنجیره ای، اصطلاح "قتل های محفلی" را به کار گرفتند تا با به جا انداختن این اصطلاح، جنایات فوق را به محفلی مستقل و "خودسر" مربوط بدانند که به صورت خودسرانه اقدام به انجام این کشتارهای ضد بشری نموده است। و این همه در حالی بود که با تلاش برخی از روزنامه نگاران و اصلاح طلبان حکومتی که به هر حال به دلیل ارتباطات و پیوست خود با لایه های اصلی قدرت و در مواردی وزارت اطلاعات - کسانی چون اکبر گنجی و عماد الدین باقی، که گفته می شود منابع اطلاعاتی هر دو سعید حجاریان بوده است – سرنخ ها تا بالاترین مقامات رژیم رسید و دامن حتی رهبر و ولی سفیه نظام را نیز گرفت। سعید امامی به هر حال از کادرهای اصلی و هدایت کننده ساوامای رژیم فقها بود که پس از فلاحیان - وزیر اطلاعات وقت - نفر دوم و دومین چهره مخوف آن وزارت خانه به شمار می رفت که بدون تردید در ارتباط تنگاتنگ با کلیه سران رژیم بود. رابطه اکبر بهرمانی رفسنجانی به عنوان رییس دولت و بعدها رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بدون شک رابطه ای عادی با وزیر اطلاعات و دست اندرکاران امنیت رژیم نبوده است. و اتفاقا این وزارت خانه حساس ترین وزارت یک دولت به شمار می رود که می بایست امنیت شهروندان، و تحرکات عناصر بیگانه را به دقت زیر نظر بگیرد و به رییس دولت گزارش دهد. و اگر به این مسئله توجه کنیم که زنده یاد دکتر کاظم سامی، نخستین چهره مشهور قربانی شده توسط این شیوه ها بود و پس از آن تا سال ۱٣۷۷ و قتل ۶ نفر در فاصله ای کوتاه مدت، زمانی طولانی برای کشف و ردیابی این جنایات در اختیار سردمداران رژیم بوده است، و آنان طی آن همه مدت، هیچ اقدامی برای پی گیری انجام ندادند، خود برای نشان دادن آگاهی و رضایت مجموعه رهبری کننده حاکمیت و سهیم و دخیل بودن آنان در این جنایات کافی می باشد. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که نام موجوداتی همچون محسنی اژه ای، اکبر رفسنجانی، علی فلاحیان، دری نجف آبادی، مصباح یزدی، روح الله حسینیان، احمد جنتی، سعید امامی و ... و تعدادی دیگر از حاکمان ریز و درشت، هنگام ارائه ی افشاگری ها – که نتیجه اش زندانی شدن برخی از عناصر فعال پیشین در ارگان های رژیم بود – به عنوان آمرین این قتل ها مطرح شدند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;فقها و آخوندهای ریز و درشت به صراحت دم از قتل و کشتار دگراندیشان می زنند!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عبدالله نوری در دادگاه خود خواسته بود که نام برخی از آمرین را افشا کند که گردانندگان دادگاه مانع شدند। البته "او پس از جلسه دادگاه صریحا گفته بود که "می خواستم بگویم که چه کسی دستور قتل پیروز دوانی را داده و از قضا او از کسانی است که در مجموعه دادگاه ویژه روحانیت هم حضور دارد।" (۱) به بیانی دیگر تمامی آمرین قتل ها، یا مطلعین و موافقین آن، همه در دستگاه های رهبری و اجرایی، به ویژه امنیتی و قضایی سر نخ اصلی شان به هدایت گران رژیم از قبیل ولی فقیه، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، قوه قضاییه و ... می رسید। در همین رابطه است که شیخ مصباح یزدی که مورد تایید و احترام بیشتر آخوندها و روحانیون، از جمله "مقام معظم رهبری" است، به صراحت هر چه تمام می گوید: "لزومی ندارد ما از غیر خودی ها به صرف اینکه پستی دارند حمایت کنیم بلکه باید همواره با آنان بجنگیم و هیچگونه رحم و مروت و رافت برای آنان نداشته باشیم" !! (۲) و البته این خشونت ایشان نسبت به پست و مقام دار ها است که "خودی" محسوب می شوند!!! وی در جایی دیگر به صراحت گفته بود: "اگر تحقق اهداف اسلامی به جز از راه خشونت امکان پذیر نباشد، این کار ضروری است"। (٣) آخوند خزعلی، یکی دیگر از نزدیکان "رهبر معظم انقلاب"!! در همین رابطه با بی شرمی هر چه تمام به سبک لمپن – قداره بندان زورگوی، "گندگاو چاله دهان" خویش را چنین به یاوه می گشاید و عربده می کشد که: "این قلم به دستان باید نابود شوند। اینها همه رفتنی هستند". (۴) وکیل حسین شریعتمداری و عضو "حقوقدان" روزنامه کیهان، فیروز اصلانی، که خود نیز از جمله دست اندرکاران این قتل ها و حامیان سینه چاک حاج آقا حسین [شریعتمدار] و حاج آقا سعید [امامی] بوده است، به صراحت به انگیزه "دینی" قاتلان چه در داخل و چه در خارج، اشاره می کند و نشان می دهد که کشتن و ترور مخالفان، چه در داخل و چه در خارج، برای آنان تئوریزه شده و با دلایل "شرعی" به سادگی امکان پذیر بوده است: "روی چهار عنصر منحرف رده پایین که کشته شده اند، بحث نیست... البته در قانون مجازات اسلامی این مطلب به صراحت ذکر شده است که اگر شخصی مهدور الدم شد و عده ای او را کشتند، کسی حق ندارد به آنها تعرض کند، مگر این که مهدورالدوم بودن مقتول را نتوانند در دادگاه اثبات کنند، اما اگر همین مهدورالدم فرار کرد و در کشور دیگری رفت و یا به جایی پناهنده شده، اگر توسط عده ای کشته شود دیگر حتی دادگاه هم حق ندارد آنها را مورد سئوال و جواب قرار دهد، بلکه کسی حق هیچ گونه تعرض و یا سرزنشی را نسبت به آنها نخواهد داشت." (۵) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;قربانیان این جنایات دارای چه هویتی بودند؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لازم است بر این نکته تاکید کنم که وقتی از قتل های زنجیره ای صحبت می کنیم، نباید این تصور را ایجاد کنیم که همه ی قربانیان این سلسله جنایات تروریستی و ضدبشری، "قهرمان ملی"! بوده اند! در لیست این قربانیان، افرادی نظیر احمد سنجری و فاطمه قائم مقامی هم وجود داشتند که نه تنها سیاسی نبودند و فعالیتی علیه رژیم نداشتند، بلکه خود به نوعی در ارتباط با وزارت اطلاعات و دار و دسته ی سعید امامی بودند(।(۶حتی مرگ احمد خمینی که خود وارث و شریک تمامی جنایات روح الله خمینی بود نیز احتمالا توسط همین باند و در همین سلسله قتل ها صورت پذیرفت، تا یکی از قربانیان رقابت های درونی رژیم به شمار رود। در همان روزهای اوج افشاگری باندها و جناح های درونی رژیم، گفته شد که آخوند نیازی در دیداری با حسن خمینی، به وی گفته است که برخی از دستگیر شدگان اعتراف کرده اند که پدر شما را نیز همین "محفل" از بین برده اند। و البته سخنان تند احمد خمینی چند ماه قبل از مرگش، می توانست تاییدی بر صحت این نکته باشد. اما علاوه بر این چند مورد و موارد کم تر شناخته شده که مربوط به درگیری ها و تضادهای درونی خود آنها بوده [و هست] و نیز قربانیان گمنام و ناشناخته دیگر که تنها در فردای فروپاشی این رژیم آشکار خواهند شد، بایسته است به طیف بندی و انگیزه خوانی قتل های فعالان سیاسی و روشنفکران و نویسندگانی پرداخت که در عرصه های مختلف فعال بودند. با یک نگاه کلی به این چهره های شناخته شده، می توان آنها را در چند طیف دسته بندی نمود. این گزینش ها نشان می دهد که رژیم در هیچ عرصه ای منتقدان خویش را به حال خود رها نکرده و تنها یک گروه و یا یک جریان خاص فکری را هدف قرار نداده است؛ - روشنفکران (نویسندگان، روزنامه نگاران و مترجمان) که خود به دو دسته تقسیم می شوند: الف . عناصر لاییک و غیر مذهبی ب . روشنفکران و فعالان فرهنگی با گرایشات مذهبی [نکته اشتراک این هر دو گروه، ظلم ستیزی و عدالت خواهی و کنجکاوی ها و دغدغه های فکری آنان بوده است.] - فعالان اقلیت های دینی - فعالان سیاسی برای اثبات هر کدام از موارد طرح شده در بالا می توان نمونه های زیر را ارائه نمود؛ روشنفکران غیر مذهبی و لاییک: احمد میرعلایی، ابراهیم زال زاده، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، سعیدی سیرجانی روشنفکران مذهبی: محمد حسین برازنده، مجید شریف، دکتر تفضلی، حمید حاجی زاده، سید خسرو بشارتی اقلیت های دینی: دکتر احمد صیاد، ماموستا محمد ربیعی، ماموستا فاروق فرساد، کشیش مهدی دیباج، کشیش میکاییلیان، دکتر عبدالعزیز بجد فعالان سیاسی: دکتر کاظم سامی، داریوش فروهر، پروانه فروهر آنچه که می تواند بیانگر انگیزه قتل این افراد باشد، در وهله نخست، "دگراندیش" بودن آنان است. همه آنها به نوعی خارج از چهارچوب معیارها، ضوابط و ملاک های رژیم می اندیشیده اند و رفتار می کرده اند. چرا که در سیستمی که همه باید "خودی" باشند و تابع دیدگاه رهبر و یکسان اندیش، دگر اندیش حق حیات ندارد. ایجاد پرسش، حتی بی خطر ترین آنها، می تواند اما و اگر های دیگری را به دنبال خود داشته باشد که در نظام های توتالیتربه هیچ روی قابل تحمل نیستند. دسته بندی فوق همچنین نشان می دهد که برای گردانندگان رژیم تفاوتی نداشته است که این افراد دگراندیش به کدام گرایش فکری تعلق داشته باشند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;انگیزه ها و چرایی این قتل ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در این باره دیدگاه ها و نقطه نظرات متفاوتی ارائه شده است. مخالفان رژیم هر کدام بر اساس مواضع سیاسی خود نسبت به رژیم، در همان روزها تحلیل هایی در این باره منتشر نمودند که خوانندگان این سطور کمابیش آن مواضع را خوانده و یا شنیده اند. اما تحلیل ها و دیدگاه های جناح ها و دسته بندی های درونی رژیم که عامل اصلی این جنایات می باشند، تامل بر انگیز و خواندنی است! طرفداران محمد خاتمی و "جامعه مدنی" وعده داده شده وی، یکی از دلایل عمده و اصلی این قتل ها– به ویژه قتل هایی که در ماه های آبان و آذر ۱٣۷۷ صورت پذیرفت - را برای "مقابله با تحقق جامعه مدنی و آزادی های [؟!!] مصرح [؟] در قانون و شکست پروژه سیاسی خاتمی" و در نهایت "بی اعتبار کردن خاتمی" (۷) ارزیابی کردند. "مخالفان" خاتمی و "جامعه مدنی" وی، از قبیل حسین شریعتمدار، آخوند نیازی، آخوند جنتی و ... این قتل ها را توطئه های از پیش طراحی شده توسط "صهیونیسم بین الملل" و "استکبار جهانی" توسط نفوذی های خود [همان عناصر خودسر!!] برای تضعیف نظام و بی اعتبار کردن آن دانستند. بازجویی هایی که از باند سعید امامی و همچنین زن وی به عمل آمد، نشان می داد که بازجویان با همان شیوه های آموخته از حسین شریعتمدار، فلاحیان و خود سعید امامی، چگونه آنان را وادار می سازند تا از ارتباط خود با اسراییل پرده بردارند. در همین رابطه آخوند نیازی، رییس سازمان قضایی نیروهای مسلح به صراحت مواضع این جناح را اینچنین مورد تاکید قرار داد: "انگیزه طراحان این قتل ها این بود که نظام را در عرصه بین المللی و داخلی با مشکل مواجه کرده و مسئولان نظام و دولت را با این گونه مسائل درگیر کنند."(٨) علی فلاحیان، وزیر اطلاعات اکبر رفسنجانی، که خود از دست اندرکاران جنایات آن سال ها بوده است، نیز به صراحت بر نقش "خارجی" ها تاکید می ورزد: "بر طبق نظر مقام معظم رهبری، این کار خارجی ها است[دایی جان ناپلئون را از یاد نبریم!] و البته بعید هم نیست که سرویس های خارجی در وزارت اطلاعات نفوذ کرده باشند... امکان اعتراف متهمان به این که قتل ها توسط خارجی ها طراحی شده زیاد است."(۹) از دیدگاه های این قداره بندان عربده کش که همواره شمشیر را از رو بسته اند و با قلدری و خشونت با دیگران مواجه شده و می شوند و هر جنایتی را، یا "قطع سر انگشتان استکبار جهانی" و یا "تحریکات صهیونیست ها و استکبار بین الملل" نامیده و می نامند که بگذریم، توجیهات خاتمی و طرفدارانش خواندنی و شنیدنی بوده (و هست) که هم ریاکارانه و فریبکارانه، و هم "متمدنانه"! ارائه می شود. این نقطه نظرات نیاز به نقد و ارزیابی جدی تری دارد تا نتوانند در پس این توجیهات، دایره جنایات و سرکوب گری های سیستماتیک و دائمی این رژیم را به مقطع کوتاهی از تاریخ و آن هم به دلیل وجود شخص شخیص ایشان و اصلاح طلبان حامی او محدود سازند. طرفداران خاتمی برای سرپوش گذاردن بر جنایات تکان دهنده دهه ۶۰ خورشیدی و وارونه جلوه دادن نقش "امام راحل"! خود در ماجرای این جنایت ها(۱۰)، تا آنجا که در توان داشتند، همه این جنایات را به دلیل حضور خاتمی و اصلاح طلبان در صحنه سیاسی ارزیابی کردند و اینکه فقط برای خراب کردن وی این جنایات صورت پذیرفته است. اینان چنان فریبکارانه از این وقایع سخن گفته و می گویند که گویی بنیانگزاران و سردمداران این رژیم از بدو تاسیس و پیدایش خود هیچ جنایتی انجام نداده و تنها در سال های "ریاست جمهوری خاتمی" برای شکست پروژه وی دست به کار شده اند. آن هم چنان که گویی خاتمی خارج ازچهارچوب حاکمیت و مناسبات آن پای به عرصه سیاست گذارده است. به همین دلیل نیز آنها درباره دهه خونین ۶۰ و کشتار دگراندیشان، اعدام های خیابانی، تجاوز به دختران و زنان زندانی و شکنجه های هولناک و... لب به سخن نمی گشایند و حتی بریده های به خارج آمده منتظر مدال لیاقت نیز، کلامی درباره آن سال ها بر زبان نمی آورند! (۱۱) در صورتی که همه می دانیم که این نوع قتل ها از سال های پیش از آمدن خاتمی و شرکا، در دوره رهبری خمینی و ریاست رفسنجانی آغاز شد. و بدون شک همه سردمداران این نظام مخوف از آن آگاه بوده اند. شاید بتوان گفت که این نوع جنایات با قتل دکتر کاظم سامی در دوم آذر ماه ۱٣۶۷ آغاز شد. یعنی حدود ۱۰ سال قبل از "انتخاب" خاتمی و جنجال های اصلاح طلبان حامی وی. واقعیت این است که این نوع تحلیل ها در پاسخ به چرایی این جنایات، آن هم از سوی کسانی که خود در مقطعی - آن هم نه چندان کوتاه مدت - در خدمت به همین رژیم و حفظ حاکمیت اهریمنی آن تلاش می کردند، برای کسانی که از همان آغاز تاسیس این رژیم، به نبرد با آن برخاستند، چیزی جز سرپوش گذاشتن بر جنایات تاریخی انجام شده توسط خمینی و شرکا نیست. تاکید می کنم تاریخی تا ازبدو پیدایش این حاکمیت را در بر بگیرد. آنچه از اواخر دهه ۶۰ خورشیدی شروع شد و بعدها زیر عنوان قتل های زنجیره ای – سیاسی معروف گردید نیز پدیده تازه ای نبود. ما، در همان آغاز دهه ۶۰ با نویسنده کشی و روشنفکر کشی مواجه بودیم. حبیب الله آشوری و سعید سلطان پور نمونه های شاخصی از این دست می باشند. بنا بر این آنچه که به قتل های زنجیره ای معروف گردید، نه به قصد تضعیف خاتمی و شکست "پروژه"!؟ وی، و نه توسط "عوامل نفوذی صهیونیسم بین الملل و استکبار جهانی"، بلکه در تداوم دگراندیش کشی، مخالف و حتی منتقد کشی و "پاک سازی" جامعه از غیر خودی و ...، توسط همه دست اندرکاران و کارگزاران حکومت صورت پذیرفت. خاتمی خود تا پیش از "رییس" شدن، سال ها در کابینه رفسنجانی و دیگر ارگان های رژیم مشغول خدمت بود و خود یکی از ده ها فرد گرداننده حکومت به شمار می رفت. وی همکار و همپالکی نزدیک علی فلاحیان و اکبر رفسنجانی بود. بنا بر این او نیز طبیعتا از بسیاری از اعمال کلیدی و "سرنوشت ساز" نظام مطلع و آگاه بوده است! و دیدیم که جنایتکار و شکنجه گر چندش آوری چون لاجوردی را "شهید" نامید و ساوامایی ها را سربازان گمنام امام زمان! اما اینکه چرا این قتل ها به طور غیر رسمی و غیر علنی انجام شد - آن هم از سوی رژیمی که همواره به طورعلنی، "رسمی" و "قانونی"! به قلع و قمع مخالفان خود پرداخته و می پردازد – ریشه در دلایلی دارد که نشان می دهد شرایط موجود، درنده خو ترین و خشن ترین رژیم حاضر را در مقطعی به مخفی کاری و ترور غیر علنی مخالفان و منتقدان وادار ساخته بود: - تنفر روز افزون مردم از رژیم و سران آن که به صورت تصاعدی و به توانی (به معنای ریاضی آن) در آمده و انزجار آنان از قتل و کشتارهای مداوم حکومتی، و در نتیجه اعتراضات تلویحی و عملی آنان. - ایجاد رعب و وحشت در مخالفان و منتقدان، و به سکوت و انزوا کشاندن "غیر خودی" ها! - عدم وجود دلایل "محکمه پسند"! برای این قتل ها. چرا که تقریبا همه این افراد فعالیت علنی و "قانونی" داشته و در نتیجه بدون اثبات "مجرم" بودن، نمی شد آنها را اعدام نمود. مثلا به جرم نوشتن کتاب آن هم در چهارچوب "قانون"، یا صرفا به دلیل روشنفکر بودن؟! - و بالاخره اینکه همانطور که همه آگاهان سیاسی می دانند، و این رژیم را می شناسند، تمامیت خواه بودن، تساهل و تسامح ناپذیر بودن و اینکه بقای آن در گرو سرکوب، خشونت، بحران و ارعاب می باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;منابع و توضیحات:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;۱) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۱ ، ص ۵۰ ۲) روزنامه ایران، ۱۴ آذر ۷٨ ٣) روزنامه صبح امروز، ۱۷ خرداد ۱٣۷٨ ۴) روزنامه سلام، ۱۷ خرداد ۱٣۷٨ ۵) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۲، ص ۱۹ ۶) لازم به توضیح است که اگر در اینجا از باند و دار و دسته ی سعید امامی نام برده می شود، به معنای جدا کردن آن از مجموعه گردانندگان نظام یا وزارت اطلاعات و یا کلیت این رژیم قوام یافته بر بستر جنایت نیست. بلکه توضیح و تشریح عملیات و جنایاتی است که به طور مشخص زیر نظر نامبرده و استادش علی فلاحیان و رییس بزرگشان اکبر بهرمانی رفسنجانی انجام می شده است، بدون اینکه لازم بدانند تا آنها را علنی و رسمی کنند و مسئولیت انجام آنها را بر عهده بگیرند! ۷) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۱ ، ص ۲٣ ٨) روزنامه رسالت، ٣۱/ ٣/ ۱٣۷٨ ۹) باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد ۲، ص ۱۷ ۱۰) از نظر این اصلاح طلبان کنونی و پاسدار- بسیجی ها، و حزب اللهی های سابق، آنچه در دهه ۶۰ بر مخالفان، مبارزان و اعضا و هواداران سازمان های سیاسی رفته است، عین عدالت بوده است و مقصر خود آنها بوده اند و ربطی به استبداد و دیکتاتوری خمینی و شرکا نداشته است. به همین دلایل هنوز هم که هنوز است به جای گروه ها و سازمان ها، اصطلاحاتی چون "گروهک"ها، "منافقین" و "تروریست" ها را به کار می برند. ۱۱) مگر درباره کشتار زندانیان در تابستان ۱٣۶۷، که به زعم اینان چون "دادگاه های عادله حکومت عدل اسلامی"، احکام "عادلانه" خود را درباره آنها صادر کرده بوده است، پس نمی بایست با بی اعتنایی به احکام خود، به چنین کشتار وحشتناکی دست می زد. بقیه کشت و کشتارها و اعدام های دهه ۶۰، البته حق منافقین و معاندین و مخالفین بوده است!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-7241417686885190032?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/7241417686885190032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=7241417686885190032&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7241417686885190032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7241417686885190032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='قتل های زنجیره ای سیاسی؛ ده سال گذشت!'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-5855804313647489632</id><published>2008-06-18T13:22:00.005+02:00</published><updated>2008-06-22T01:20:09.364+02:00</updated><title type='text'>پلورالیسم دینی، "آریستوکراسی" مذهبی و امامت</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_q6ITM5g5ww0/SFj609-cJGI/AAAAAAAAACA/8NNH1UJoBxU/s1600-h/Dr-Ali-Shariati.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5213192356577944674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_q6ITM5g5ww0/SFj609-cJGI/AAAAAAAAACA/8NNH1UJoBxU/s320/Dr-Ali-Shariati.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_q6ITM5g5ww0/SFj6B-LQVEI/AAAAAAAAAB4/sqhzPTgL1pw/s1600-h/Dr-Ali-Shariati.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;پروژه شریعتی، و امروز ما!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از اینکه بخواهیم درباره شریعتی و حضور او و پروژه فکری اش در جامعه و زمان بپردازیم، و اینکه او چه گفت و چه خواست و اینکه ما اینک با او چگونه پیوندی داریم و اساسا چرا باید پیوند داشته باشیم، لازم است تا به دو پرسش کلیدی و اساسی پاسخ گوییم:&lt;br /&gt;آیا بشریت در عصر علم، تکنولوژی، اینترنت و گلوبالیزاسیون، و تلاش های شگرفی که در رسیدن به خودکفایی بدون نیاز به خداوند و مذهب، انجام داده است، تکیه به مذهب می تواند، پاسخی به نیازهای درونی وی تلقی شود؟ و آیا اساسا&lt;br /&gt;در هنگامه ای که بشریت با تکیه بر سیستم های موجود به نفع مادی و اقتصادی، و دستاوردهای علمی خود می اندیشد، و از معنویت و درونگرایی معنوی تا حدودی فاصله گرفته است و پاسخ های خود را در تکنولوژی و علوم تجربی جستجو می کند، می توان از نیاز و اعتقاد به مذهب سخن گفت؟&lt;br /&gt;پرسش دوم این است که آیا مذهب - و در اینجا به طور مشخص اسلام آن هم با توجه به حاکمیت یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر، و باز هم به نام اسلام - می تواند از زوایای دیگری رهنما و رهگشا باشد، یا شرایط سیاسی و مذهبی موجود، کار را به جایی رسانده است که سخن گفتن از نقش اجتماعی – سیاسی اسلام، کاری بیهوده و انحرافی است؟&lt;br /&gt;بدیهی است که چگونه گی پاسخ ما به دو پرسش طرح شده، می تواند رابطه ما با شریعتی و رابطه او با ما را توضیح دهد.&lt;br /&gt;تلاش هایی که در سراسر جهان برای یافتن معنا و مفهومی غیر مادی از زندگی ارائه می شود، و پرسش هایی که انسان در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود با آن مواجه بوده است از قبیل اینکه "از کجا می آیم و به کجا می روم"، را تا کنون نه فلسفه پاسخ گفته است و نه علم. آنچه که در حیطه توانایی بشر و دانش آن بوده است، بیشتر پاسخی تجربی و مادی، از "ماهیت و موجودیت وجود" بوده است. یعنی بر اساس توانایی ها و درک ذهنی انسان از محیط خود. و این است که همواره در همان دایره محدود به تکرار مکررات پرداخته است. فقر معنوی و به بیانی دیگر نیاز به معنویت اما، باعث شده است که انسان در هر تلاش و کوششی، باز هم به مذهب پناه آورد که سرمنشأ انسان و هستی را در خارج از جهان انسانی و دانسته های محدود به حس های پنجگانه آن، جستجو می کند. با این حال و با توجه به مذهب گریزی موجود – به ویژه در جوامعی که به نام مذهب اداره می شوند - مذهب، همچنان یکی از منابع عمده و اساسی پاسخ به پرسش های وجودی انسان به شمار می آید.&lt;br /&gt;هنگامی که ما از مذهب به مفهوم کلی آن فاصله می گیریم و به جغرافیای مذهبی جهان نظر می اندازیم، با مذاهب مواجه می شویم. که اسلام نیز به عنوان یکی از آن مذاهب بزرگ و زنده در بخش های وسیعی از جهان، بر جهان بینی و جهان نگری بخش قابل توجهی از مردم جهان حضور ملموس، عینی و زنده دارد. و فرقه ها و جریانات گوناگونی را شامل می شود که هرکدام نیز تفسیر و برداشت خاص خود را دارند.&lt;br /&gt;در چنین شرایطی، چگونه گی نوع نگاه به مذهب، ضرورت شناخت و پیوند با شریعتی مذهب شناس را می تواند توضیح دهد. به علاوه نیاز انسان به معنویت از سویی، و تاثیرگذاری چگونه گی بینش و نگاه اسلامی در کشورهای مسلمان، به ویژه ایران، بر اهمیت نقش و جای گاه شریعتی اسلام شناس می افزاید.&lt;br /&gt;شریعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گویند؛ "اطلاعات تاریخی اش در حد یک نوجوان دبیرستانی اروپایی بود"! (سید جواد طباطبایی در گفت و گو با رادیو بی بی سی) و یا به گفته بعضی از تازه به دوران رسیده ها در مقایسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"! می کرده است! و یا آنچنان که آخوندهایی چون مرتضی مطهری و سید حمید روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"! می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می توان گفت که در تاریخ روشنفکری معاصر، هیچ شخصیتی در حد او مورد کنکاش و ارزیابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هایی که درباره او نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسیده است که خود حکایت از اهمیت او و اندیشه اش دارد. و مقالاتی که به راستی غیر قابل شمارش می باشند. و بر این نیز باید افزود که بسیاری از این آثار را روشنفکران، محققان و آکادمیسین ها به رشته تحریر درآورده اند. حال یا به عنوان پایان نامه های دانشگاهی از لیسانس گرفته تا دکترا و یا به عنوان موضوع تحقیق و شناخت و یا حتی نقد این چهره بحث بر انگیز تاریخی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نقش و جای گاه مذهب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما اینک در مرحله ای به سر می بریم که مذهب واقعا موجود با تکیه بر زور، حضور خویش در جامعه را با کاربرد روش های خشونت آمیز نظامی گری به رخ دیگران می کشد. و هر روز مذهب و پیروان ادیان را با چالش ها و پرسش های تازه ای رو به رو می سازد. برداشت های غیر مسئولانه، ابزار انگارانه و تفاسیری که توجیه گر قدرت و حاکمیت ارتجاع مذهبی می باشد، و توسط خود بنیادگرایان و مرتجعین تبلیغ و ترویج می شود، زمینه ساز طرح پرسش های جدیدی شده است که شاید تا نیم قرن پیش کمتر بدانها توجه می شد. پرسش هایی عمیق و بنیادین پیرامون خدا، چگونه گی ماهیت آن و نوع رابطه خدا با انسان، پیامبر و پیامبری، مذهب و چگونه گی عملکرد و جایگاه آن، فرا روی روشنفکران و اندیشمندان قرار گرفته است. چنین پرسش هایی نه تنها روشنفکران مذهبی، که روشنفکران سکولار را نیز به چالش واداشته است. و اینها همه خود از نقش و اهمیت پر رنگ مذهب در جامعه خبر می دهد.&lt;br /&gt;طبیعی است که پاسخ به نقش و جایگاه مذهب در زندگی انسان نزد همه یکسان نبوده است. نیروهای سکولار و لاییک – به ویژه بخش های مذهب ستیز آن - به دلیل عدم توانایی در نیست و نابود کردن مذهب، برای کاستن از نقش آن و در عین حال ممانعت از اجتماعی و در نهایت سیاسی شدن آن، با اعلام اینکه امری خصوصی است، تا حدودی به وجود آن در جامعه تن داده اند. همین پرسش البته از سوی روشنفکران و نو اندیشان دینی نیز با پاسخ های متفاوتی مواجه شده است؛ پاسخ هایی که از خصوصی و شخصی بودن و تجربه صرفا عرفانی و درونگرایی گرفته تا انجام عبادات و رعایت احکام شریعت را در بر می گیرد. در اینکه این نوع تلقی از دین، خود سرشار از تناقض و تضاد می باشد تردیدی وجود ندارد. چرا که هر امر خصوصی و درونی نیز در نهایت تاثیرات برونی و اجتماعی خاص خود را بازتاب می دهد. هیچ مذهب و عقیده ای در جهان وجود ندارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان را رقم نزند. همان مذهب سیاست گریز نیز خود نوعی القای نگرشی سیاسی است.&lt;br /&gt;البته پاسخ های دیگری نیز در رابطه با نقش مذهب، انسان و اجتماع ارائه شده است। پاسخ هایی که بر نقش مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی انسان ها تاکید می ورزد। در اینجا نیز پاسخ ها یکسان نیست. در این نوع برداشت می توان ولایت فقیه و حکومت شرع را نیز سازمان دهی و عملی کرد. اما می توان از دل اسلام سیاسی – اجتماعی، برابری، عرفان و آزادی را نیز بیرون آورد، بدون اینکه بخواهیم قانون شریعت را در جامعه جاری و ساری سازیم. دیدگاهی که برای مذهب رسالتی در حد ایجاد تعهد برای تحقق و استقرار قسط و عدالت و آزادی و تلاش برای رهایی انسان ها از استثمار، استبداد و استحمار را قائل می شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نگاه شریعتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در این جای گاه نیز می توان حضور پر رنگ شریعتی را مشاهده نمود. چرا که شریعتی بر عنصر اجتماعی و پاسخ های این جهانی مذهب اصرار می ورزید. و درست به همین دلیل هم می باشد که او هم پرسش برانگیز و هم پاسخگوست. سی و یک سال از هجرت ابدی و به تعبیری شهادت او می گذرد و ما همچنان تاثیر وی بر بخش قابل توجهی از نسل جوانی که در جستجوی کیستی خود به او مراجعه می کند را مشاهده می کنیم. و در همین راستاست که آنچه از سوی برخی از دارندگان خرد و تفکر درباره وی گفته می شود که او پاسخی بود به پرسش ها و نیازهای زمانه خود، و لاجرم اکنون که آن پرسش ها، پاسخ های خود را یافته اند، و باورهای مذهبی اسلامی جامه عمل دهشتناکی به خود بسته اند، دوران شریعتی و الگوهای وی نیز به سر آمده است و پس نیازی به او نیست، اگر غرض ورزانه نباشد، آگاهانه نیز نمی تواند باشد. چرا که صرف نظر از این که مذهب در ایران کنونی چه نقشی و چه عملکردی داشته است، نگاه مذهبی شریعتی بر اساس آثار و نوشته های وی از مقوله و مدل دیگری است.&lt;br /&gt;نخست اینکه او مذهب را پدیده ای رهایی بخش می نامد و رسالت همه ادیان توحیدی را در ایجاد و تحقق جامعه ای مبتنی بر قسط (یعنی برابری)، فرهنگ و قدرت مادی و آزادی توصیف می کند. شریعتی خود به صراحت بر این نکته تاکید می ورزید که دینی که به درد دنیای مردم نخورد، به درد آخرتشان نیز نخواهد خورد. چرا که به راستی کار چنین دینی در دنیا، توجیه ناملایمات، استثمار و استبداد خواهد بود. آنچه که بارها در تاریخ مشاهده شده است.&lt;br /&gt;دیگر اینکه او به خوبی می دانست و می دید که آنچه به نام دین، مذهب، اسلام و یا تشیع به مردم ارائه می شود، کاملا مسخ و تحریف شده و در نتیجه از محتوای راستین آن به دور مانده و چیزی جز ابزار قدرت نیست. یعنی دقیقا آنچه که ما در حاکمیت کنونی، مشاهده می کنیم. مذهب هنگامی که تبدیل به ابزار قدرت شود، چه در دست آخوند یا آیت الله باشد و چه در دست شاه یا سلطان – ظل الله – و یا صاحبان سرمایه، نقشی به جز توجیه قدرت حاکم بر عهده نخواهد داشت.&lt;br /&gt;شریعتی نمی توانست چنین تصویری از مذهب را بپذیرد. او به تلاش برخاست تا تصویر دیگری از مذهب ارائه دهد. لازمه این کار اصلاح، بازسازی و بازشناسی مذهب راستین بود که پیوندش با انسان، پیوند رهایی بخش بود و نه اسارت طلبانه:&lt;br /&gt;"تشیع "تقوی و مسئولیت و اعتراض" و نه تشیع "تقیه و شفاعت و انتظار"... "اسلام "جهاد اعتقادی و اجتماعی و اجتهاد علمی و عقلی"، و نه اسلام "تقلید و تعصب و تسلیم"(۱)&lt;br /&gt;در همین رابطه است که او با شک آغاز می کند و بازخوانی گذشته و تجدید نظر و نقد آنچه از گذشته به ما به میراث رسیده است:&lt;br /&gt;"باید در هر آنچه که به ما رسیده است تجدید نظر کنیم. ... در همه آن مائده هایی هم که به نام دین و فرهنگ و تاریخ و ادبیات و هنر، به خوردمان می دهند، باید تجدید نظر کنیم، که همه مسموم است. و برای اینکار باید متد، و شور و از خودگذشتگی و ایمان داشته باشیم." (۲)&lt;br /&gt;پلورالیسم دینی نیز که مبتنی بر تعدد فهم ابعاد دینی است، و نفی برداشت واحد، که طی سالیان اخیر توسط بعضی از اندیشمندان دینی ارائه شده است و گویا آن را جزو افتخارات و دست آوردهای خویش می پندارند، سال های قبل از انقلاب توسط شریعتی مطرح و ریشه در اندیشه او دارد؛&lt;br /&gt;"در مقدمه "سلمان فارسی" من یک بحثی داشتم به نام تعدد ابعاد فهم اسلامی. یعنی همه افراد انسان خود اسلام را که حقیقت واحدی است، در قالب های ذهنشان که باید بفهمند یکجور نمی فهمند و لازم هم نیست که یکجور بفهمند." (۳)&lt;br /&gt;"اگر یک روزی یک مرکزی درست شد و به همه متفکرین و علما بخشنامه شد که اصول و فروع اسلام را به این شکل همه تان باید بفهمید و هیچکس هیچوقت دیگر حق ندارد نظر دیگری بدهد، اسلام به عنوان یک علم، به عنوان یک منطق و به عنوان یک فرهنگ متوقف شده. این وحدت، علامت مرگ فکر و احساس مذهبی است." (۴)&lt;br /&gt;طرح چنین نظری، راه را بر انحصار و انجماد تفکر و برداشت دینی می بندد و خود زمینه ساز برداشت های آزاد، آگاهانه و فارغ از منافع صنفی و طبقاتی می گردد. امری که به نوبه خود می تواند در آزاد سازی جامعه از تفکرات و برداشت های ارتجاعی موجود کمک شایانی نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;امامت، رهبری، دیکتاتوری و آریستوکراسی مذهبی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;آنچه را بسیاری دلیل بی مهری شریعتی نسبت به دموکراسی و آزادی می دانند، می توان در کتاب امت و امامت او یافت. بسیاری از منتقدان شریعتی در همین کتاب توجه ندارند که وی رهبری [امامت] را از دیکتاتوری تفکیک می کند و تفاوت های آن را نیز نشان می دهد. به علاوه این اثر در سال ۱۳۴۷ پدید آمده است و کارهای عمده و اساسی شریعتی پس از درس ها و سخنرانی های حسینیه ارشاد است که او را به عنوان یک اندیشمند تأثیر گذار مطرح می نمایند. به علاوه وی خود در درس های تاریخ ادیان در سال ۱۳۵۰ به صراحت امامت را دوره ای موقتی در تاریخ شیعه می داند: "اولا امامت نظامی همیشگی نیست، رژیمی است که به هر شکلی که باشد از نظر اعتقاد شیعه امامی در دوازده شخص معین، محدود است، و در این شکی نیست که بیش از این نیستند. بنابراین نمی تواند رژیمی همیشگی باشد، که اگر می بود نمی توانست اشخاصش در این سلسله معین باشد. وقتی معلم من آمد و گفت بعد از من دوازده نفر می آیند و این درس را تمام می کنند، یعنی اینکه درس من ابدی نیست و پس اشخاصی که تعیین شده است و می آیند، تمام می شود. و پس از آن اصول دیگری هست که بر اساس آنها کارمان را اداره می کنیم. ثانیا به دوره خاصی از تحول اجتماعی مربوط است، یعنی دوره مدینه و جامعه اسلامی قرن هفتم و هشتم." (۵)&lt;br /&gt;"بنابراین امامت یک رژیم انقلابی است که افرادی محدود دارد و ثانیا مربوط به دوره انتقال است، دوره انتقال یک جامعه جاهلی عقب مانده منحط به جامعه ای که دارای رشد فرهنگی و اعتقادی و سیاسی شده است." (۶)&lt;br /&gt;به علاوه نقد و نگرش وی به روحانیت و ... حکومت مذهبی، نمی توانست پذیرای حاکمیت مذهبی باشد. او در دو مورد مشخص از تاریخ ایران معاصر، با دفاع از مشروطه در مقابل مشروعه، و دفاع از مصدق در برابر کاشانی و روحانیان مخالف او، چشم انداز سیستم سیاسی مورد نظر خود را در مرحله عملی آن نشان می دهد.&lt;br /&gt;همچنین او در چند مورد مشخص، حکومت مذهبی و استبداد دینی را به شدت محکوم می کند و آن را در حد فاجعه ای بشری به تصویر می کشد:&lt;br /&gt;"اریستوکراسی مذهبی که من عنوان کرده ام به این معنی است که در یک جامعه مذهبی نفس واسطه بودن میان خلق و خالق و داشتن چنین مقام روحانیت و تقدسی، فضیلتی را در نظر مردم پدید می آورد که ملاک حاکمیت و برتری ذاتی و جبری و اشرفیت و اشرافیت طبقاتی و در نتیجه سیاسی نیز می گردد و این خود یک نوع پدید آمدن "طبقه" حاکمه، جامعه طبقاتی، نقض وحدت و هماهنگی و اصل تساوی عمومی سیاسی و اقتصادی و حقوقی خواهد بود و بخصوص مانع رشد توده و استقرار دموکراسی، و موجد اختناق و استبداد دینی خواهد گردید." (۷)&lt;br /&gt;تصویری که وی از حکومت مذهبی ارائه می دهد، چنان زنده، واقعی ، عینی و شفاف است که گویی او خود شاهد و ناظر حکومت "جمهوری اسلامی ایران" بوده است!&lt;br /&gt;"حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۸)&lt;br /&gt;علاوه بر این، او در یکی از آخرین نوشته های خود، حتی به حاکمیت روشنفکران – که به تعبیر خود آنان را آگاهان و برانگیزندگان دوران مدرنیته می داند – نیز باور ندارد و رسالت آنها را "وارد کردن واقعیت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی توده" (۹) می داند و با تایید این گفته روسو که "برای مردم راه نشان ندهید و تعیین تکلیف نکنید، فقط به آنها بینایی ببخشید، خود راه ها را به درستی خواهند یافت و تکلیفشان را خواهند شناخت" (۱۰)، موضع خود را با جای گاه و مسئولیت روشنفکران نیز مشخص می کند. بنا بر این، او بر خلاف برداشت های برخی از "منتقدان"، روحانیت را نفی نمی کرد تا روشنفکران را در حاکمیت جای گزین آنان سازد و آنها با زور! بر مردم حکومت کنند!&lt;br /&gt;او همچنین رهبران جامعه را تابع مردم آگاه و رسته از بند تقلید و تعبد، ارزیابی می کند و نه حاکمانی که مردم باید تابع و مطیع آنها باشند. به نظر او "تا مردم به آگاهی نرسیده اند و خود صاحب شخصیت انسانی و تشخیص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده اند و از مرحله تقلید و تبعیت از شخصیت های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوایی و مقتدایی دارند (و رابطه میان آنها با مردم، رابطه مرید و مراد و عامی و عالم و مأموم و امام است) به مرحله ای از رشد اجتماعی و سیاسی ارتقاء نیافته اند که در آن رهبران اند که تابع اراده و خط مشی آگانه آنان اند" (۱۱) ، سخن گفتن از پیشرفت و توسعه اجتماعی با واقعیت فاصله ها دارد.&lt;br /&gt;عنصر آگاهی و خود آگاهی، در بینش اجتماعی و ارزشی شریعتی، دارای آن چنان اهمیتی است که حتی انقلاب را – که عموما پدیده ای واکنشی، انفجاری و قهر آمیز است – بدون آگاهی و فرهنگ، پدیده ای ناکام ارزیابی می کند:&lt;br /&gt;"ثمره تحمیل انقلاب بر جامعه ای که به آگاهی نرسیده و فرهنگ انقلابی ندارد جز مجموعه ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود।" (۱۲) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پروژه اصلاح دینی شریعتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شریعتی به درستی تشخیص داده بود که مذهب موجود، مردم را همچنان در جهل، خرافات و ارتجاع نگه می دارد و هیچ حرکت و تحول پیشروانه ای را در جامعه و زندگی آنان باعث نخواهد شد. او آگاهانه بر این باور بود که اسلام خود زندانی است. زندانی ارتجاع روحانیت که از دین دکان و ابزاری ساخته بود برای حفظ موقعیت و منافع صنفی و طبقاتی خویش. بر همین اساس به درستی معتقد بود که تا زمانی که در بینش دینی مسلمانان اصلاحی صورت نپذیرد، آنان همچنان در اسارت باورهای ارتجاعی و تقلیدی به سر خواهند برد. بر همین اساس بود که او نجات اسلام را از نجات مسلمانان با اهمیت تر می شمرد؛ چرا که نجات مسلمان ها می توانست موقتا آنان را رهایی بخشد، اما تا هنگامی که اسلام خود در انحصار ارتجاع بود، و روحانیت این ابزار را همچنان در انحصار و حصار خود داشت، توده مذهبی را دیگر باره و دیگر باره به زندان می افکند:&lt;br /&gt;"روشنفکران کشورهای اسلامی باید یک جنگ آزادی بخش برای خود اسلام آغاز کنند، که اسلام آزاد بشود، نه اینکه مسلمان ها نجات پیدا کنند، اگر مسلمان ها نجات پیدا کنند و اسلام زندانی باشد، باز دو مرتبه می افتند در داخل زندان "ارتجاع" و باید دائما بروند و برگردند، مثل آنچه می بینیم"! (۱۳)&lt;br /&gt;در همین راستا، او خود به تلاش برخاست تا با توجه به فرصت تاریخی و محدوده زمانی خود به تلاش برای رهایی اسلام از زندان ارتجاع بپردازد که حاصل آن آثار و مباحثی است که از خود بر جای گذاشت. من در اینجا بدون اشاره به جزئیات و طرح دقیق مباحث و موارد تبیین شده در آثار شریعتی، رئوس برجسته ی برخی از دست آوردهای وی را به شرح زیر ردیف می کنم، تا دریابیم که چرا ما هنوز هم به شریعتی و پیام او در یک جامعه دینی نیازمندیم؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* پروتستانتیسم اسلامی (رنسانس اسلامی) که لازمه آن، تجدید نظر در تمامی داشته ها و منابع فکری اسلامی پس از بعثت و قرآن بود&lt;br /&gt;* طرح تصفیه و استخراج منابع فرهنگی&lt;br /&gt;* نفی تفکر تقلیدی – حوزوی، نفی تقلید در اصول عقاید:&lt;br /&gt;"در خود مبانی اساسی تشیع ماست که تقلید در مسائل عقلی و اصول اعتقادی جایز نیست، و حتی کسی که اصول اعتقادی خودش را به تقلید گرفته باشد، اساس دینش درست نیست و عبادتش درست نیست। تقلید عقلی به این شکل در می آید که عقل ها را از بین می برد،یعنی آنچه را که باید هر کسی سرمایه ای بدهد و یک سرمایه گذاری یی در این عقل کل جامعه بشری و در این جامعه فرهنگ اسلامی بکند، همه به صورت یک عبد عبید یک یا دو نفر در می آیند و او به جای همه در مسائل عقلی فکر می کند و اینها می شوند "هیچ"(۱۴)&lt;br /&gt;* تلفیق آگاهانه بینش عرفانی با مبارزه سیاسی ، یا پیوند مذهب با زندگی اجتماعی&lt;br /&gt;* تقدس زدایی از چهره های برجسته "مذهبی" و به چون و چرا پرداختن و عقلانی کردن "مبانی" دینی&lt;br /&gt;* زدودن تقدس دروغین "روحانی" و "روحانیت" و در نهایت نفی این طبقه که ادعای واسطه گی بین خدا و خلق را دارد. با تز اسلام منهای روحانیت&lt;br /&gt;* زمینه سازی برای "رفرم" در بازشناخت، باز خوانی و بازفهمی متون دینی&lt;br /&gt;* نگاه انتقادی به سنت و مدرنیته&lt;br /&gt;* طرح مقوله آزادی به عنوان یکی از نیازهای عمده و اساسی انسان؛&lt;br /&gt;"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد". (۱۵)&lt;br /&gt;در جای دیگر؛ " اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ." (۱۶)&lt;br /&gt;* نفی دگم اندیشی و فرقه گرایی&lt;br /&gt;* ارائه نظریه عرفان، برابری و آزادی به عنوان آلترناتیوی منطقی و مردمی در رویارویی و مقابله با مثلث سرکوبگر حاکم بر تاریخ؛ یعنی زر و زور و تزویرو یا به تعبیری دیگر روحانیت، مالکیت و دولت&lt;br /&gt;* ارائه سیستم اعتقادی مبتنی بر تساهل، دگراندیشی و دگر فهمی متون دینی و نفی دیدگاه های مبتنی بر قرائت واحد - برداشت یکسان و تقلیدی - و خودمحورانه از دین:&lt;br /&gt;"اتحاد و اشتراک در درک و عقیده و جهت، آرامش و سکون می آورد و هر گاه جامعه ای بدین حالت افتاد به مرگ نزدیک می شود، چه زندگی جنبش است و جنبش را آتش های (اگر نگوییم مقدس) ضروری تناقضات و اختلافات گرم نگه می دارد. چرا استبداد (فردی، گروهی یا حزبی)، علیرغم کوشش های به چشم خور اولیه، جامعه را به رخوت و انجماد می کشاند؟ چرا آنجاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد فکر می میرد و اندیشه ای که در میدان با رقیبی گلاویز نمی شود و به مانعی بر نمی خورد خود از رفتن باز می ماند و تباه می شود؟" (۱۷)&lt;br /&gt;"چون باز یکی از اعتراضات همیشه این است که دین یک حقیقت است، و هر کس هم نمی تواند یک چیزی بگوید، می گویم دین یک حقیقت است ولی هر کسی می تواند یک جوری بفهمد. مگر طبیعت یک واقعیت نیست؟ چرا هرکس یکجوری آن را می فهمد و طبیعت هم هست؟" (۱۸)&lt;br /&gt;* نفی استثمار و سرمایه داری و قرار دادن سوسیالیسم در کنار مذهب و متناقض ندانستن این دو&lt;br /&gt;* طرح گسترده مقوله الیناسیون انسان توسط مفاهیم و معیارهای گوناگون شکل دهنده زندگی انسان، از قبیل مذهب، فلسفه، اقتصاد، مدرنیته، سرمایه داری، علم، هنر، و ...&lt;br /&gt;و موارد بسیار دیگری که باید در فرصت هایی دیگر به آنها پرداخت.&lt;br /&gt;این دست آوردها با توجه به پر رنگ بودن حضور مذهب در جوامع اسلامی، می تواند همچنان آلترناتیوی ارزنده، جهت دهنده و تاثیر گذار و خنثی کننده بنیادگرایی و واپسگرایی آخوندیسم باشد. پویندگان واقعی دیدگاه های شریعتی، طی سال های حاکمیت استبداد دینی در عمل نشان داده اند که آنچه شریعتی گفت، نفی کننده ارتجاع در تمامی ابعاد آن بوده است.&lt;br /&gt;با توجه به این نکات، به جرأت می توان گفت که شریعتی اینک خود به یک متن تبدیل شده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;منابع:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;--------------------------&lt;br /&gt;۱) م. آ. ۱۶ ، ص ۷۱&lt;br /&gt;۲) م. آ. ۱۶، ص ۲۰۲&lt;br /&gt;۳) م. آ. ۲۶، ص ۱۶۸&lt;br /&gt;۴) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۶&lt;br /&gt;۵) م. آ. ۱۵، ص ۴۲&lt;br /&gt;۶) م. آ. ۱۵، ص ۴۳&lt;br /&gt;۷) م. آ. ۳۰، ص ۱۱۲&lt;br /&gt;۸) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷&lt;br /&gt;۹) م. آ. ۴، ص ۹۵&lt;br /&gt;۱۰) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷&lt;br /&gt;۱۱) م. آ. ۴، ص ۹۴&lt;br /&gt;۱۲) م. آ. ۴، ص ۹۵&lt;br /&gt;۱۳) م. آ. ۱۰، ص۱۵۳&lt;br /&gt;۱۴) م. آ. ۲۶ ص ۱۷۹&lt;br /&gt;۱۵) م. آ. ۲۵، ص ۳۵۹&lt;br /&gt;۱۶) م. آ. ۲، ص ۱۴۹&lt;br /&gt;۱۷) م. آ. ۲۸، ص ۳۰۴&lt;br /&gt;۱۸) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۵&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-5855804313647489632?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/5855804313647489632/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=5855804313647489632&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/5855804313647489632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/5855804313647489632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='پلورالیسم دینی، &quot;آریستوکراسی&quot; مذهبی و امامت'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_q6ITM5g5ww0/SFj609-cJGI/AAAAAAAAACA/8NNH1UJoBxU/s72-c/Dr-Ali-Shariati.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-7547236844568290133</id><published>2008-05-05T09:33:00.002+02:00</published><updated>2008-05-05T09:40:41.802+02:00</updated><title type='text'>"ای کاش من هم یک پاسدار بودم"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;اندر معجزه های پاسدار و بسیجی بودن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس از جریان روی کار آمدن محمد خاتمی، و سپس به افول رفتن جنبش اصلاحات، و به سرانجام! رسیدن و یا نرسیدن "مسئولیت"های این برادران و خواهران در اصلاح امور حکومت، برخی از آنان از حول هلیم در دیگ رقبا افتادند و گرفتار شدند।&lt;br /&gt;اکبر گنجی با یکی از ولینعمت های پیشین خود به نام اکبر رفسنجانی و اطرافیانش در افتاد و راهی زندان شد تا مثلا تبدیل به قهرمان رهایی مردم و اپوزیسیون واقعی که خود روزی زندانبانش بود بشود. ابراهیم نبوی کیف کش سابق آخوند ناطق نوری نیز،  با استفاده از موقعیت هایی که در همان حکومت به دست آورده بود و با طنز نویسی و همراهی با کیومرث صابری – که مدتی هم مشاور فرهنگی محمد علی رجایی نخست وزیر پیشنهادی و مورد حمایت حزب جمهوری اسلامی بود -  در مجله فکاهی گل آقا، ستون نویس روزنامه های اصلاح طلب شده بود، پس از اینکه از "اصلاحات" اصلاح طلبان، به جایی نرسید، راهی دیار فرنگ شد تا به مخالفان رژیم بگوید که من هم شریکم! به گفته اعراب "حاجی انا شریک"!&lt;br /&gt;محسن سازگارا نیز پس از اینکه به سازمان دهی سپاه مخوف پاسداران رژیم پرداخت و پس از سال ها خدمت به "حکومت اسلامی"، بعدها جزو گردانندگان اصلی روزنامه های اصلاح طلب شد،  پس از بن بست رسیدن "جنبش اصلاحات" به غرب روی آورد تا او نیز از قافله اپوزیسیون و "اپوزیسیون سازی" عقب نماند. و جالب توجه اینجاست که همه ی این برادران که روزی به تبعیت از "امام راحل"، آمریکا را "شیطان بزرگ" می شناختند، اینک در جعبه جادویی رسمی وابسته به دولت آمریکا - "صدای آمریکا"(1) - ژست اپوزیسیون می گیرند و همراه با علیرضا نوری زاده – که خودش نیز فراموش کرده است به کجاها وابسته است - برای مردم ایران طرح و برنامه ارائه می دهند.&lt;br /&gt;کوتوله های دیگری از این دست کم نیستند. از فرشاد ابراهیمی گرفته تا نیما راشدین، و از ... تا ...  همه و همه امروز ادعای مخالفت با رژیمی را دارند که خود سینه چاک آن و امامش بوده اند. و برای حفظ "نظام مقدس اسلامی" از "امام راحل" یک اشاره کافی بوده است تا آنان به سر بدوند!&lt;br /&gt;واقعیت این است که رژیم از سال ها پیش با اندیشه رخنه و نفوذ در اپوزیسیون و مخالفان، به هزار حیل دست اندرکار شد تا اتحاد و همبستگی مخالفان را به هم بریزد. ظاهرا تنش ها و درگیری های درونی رژیم، و جنگ بر سر چگونه اداره کردن حاکمیت، این فرصت را فراهم ساخت، تا این سناریو به اجرا گذاشته شود. (می بینیم که همین برادران  اصلاح طلب نفوذ کرده در "اپوزیسیون" چگونه تشویق می کنند شرکت در انتخابات گوناگون رژیم را!)&lt;br /&gt;دوری و نزدیکی این افراد با برخی از عناصر مدعی اپوزیسیون نشان می دهد که این پاسداران سابق و "اپوزیسیون" امروز، با چشمانی باز و افکاری متمرکز، و البته با جسارت و شهامتی تحسین! برانگیز به جاهایی پا گذاشته اند که  افراد حاضر در آن، روزی روزگاری خود را دشمن قسم خورده رژیم و کارگزارانش می دانستند! جسارت این کارگزاران و پاسداران سابق حکومت در حضور یافتن در چنین محیطی و پیوستگی آنان به بخشی از این مدعیان به راستی که مثال زدنی است!&lt;br /&gt;اما گروهی که اینها را به زیر پر و بال خود می گیرند و هیچگاه نیز از آنان نمی پرسند که شما در دهه 60 خورشیدی به چه کاری مشغول بودید و چه نقشی در آن کشتارها، اعدام ها، دستگیری ها، زندان ها و شکنجه ها داشتید، خود نه در دهه 60 در میدان مبارزه حضور داشته اند و نه علیه آن همه جنایت اقدامی جدی انجام داده اند، که در مواردی مشوق آن نیز بوده اند. این است که این برادران، با خاطری آسوده از این همه استقبال و تشویق، یکی پس از دیگری راهی فرنگستان می شوند، تا مشکل دموکراسی و "جمهوریت" ایران را حل کنند. یکی از این آقایان "مانیفست جمهوری خواهی"(2) می نویسد، تا عده ای که لابد تا به حال نمی دانستند، "جمهوری" یعنی چه، برایش دست افشانی و پای کوبی کنند، دیگری از راه نرسیده، به تحلیل ایرانیان خارج می نشیند و آنها را دسته بندی می کند (3)، دیگری...  &lt;br /&gt;جالب اینجاست که طبق ضرب المثل "کبوتر با کبوتر باز با باز"، بیشتر اینان یا به ساواکی ها و سلطنت طلب ها نزدیک می شوند و یا به جریانات دیگری که آنها نیز تا سال ها زیر بیرق ضد امپریالیستی امام خمینی، سینه می زدند! اینان در رنگ عوض کردن چنان ماهر شده اند که یک شبه از پاسدار و حزب اللهی و خط امامی بودن، به لاییک و سکولار تبدیل می شوند و فاصله ناطق نوری تا فرح پهلوی را با سرعت نور می پیمایند تا در اینجا نیز برای خود پایگاهی مستحکم بیابند.&lt;br /&gt;می خواستم بگویم که پاسدار و کارگزار حکومت بودن، بر عکس نقطه نظرات برخی از نیروهای جدی و سازش ناپذیر اپوزیسیون، چندان هم بی فایده و منفی نیست. و اینکه امام اینان فرمود که "ای کاش من هم یک پاسدار بودم"، نشان از "درایت"، "دوراندیشی" و "نبوغ" سیاسی ایشان داشت!&lt;br /&gt;حال بگذارید خاصیت های پاسدار بودن را با هم مرور کنیم؛&lt;br /&gt;- سمبل ایثار و سرباز گمنام امام زمان بودن&lt;br /&gt;- از کلیه مزایای "شرعی" برخوردار بودن و مقرب درگاه ولی فقیه و شرکاء واقع شدن&lt;br /&gt;- داشتن سهمیه های ویژه و دسترسی به تمام امکانات مثبت و مفید!&lt;br /&gt;- برو بیا داشتن و هر کاری را با زور و ارعاب انجام دادن&lt;br /&gt;- برخورداری از سهمیه دانشگاه و مدارس عالی&lt;br /&gt;- بدون مطالعات شبانه روزی - و حتی در صورت شاگرد کودن بودن - ناگهان تبدیل به دکتر و مهندس شدن&lt;br /&gt;- طی کردن مدارج عالی سیاسی و از سرپاسداری و سرداری، با یک چشم به هم زدن رییس جمهور و شهردار شدن&lt;br /&gt;- به تدریج تغییر ماهیت دادن و از پاسداری به اعتدال و اصلاح طلبی کشیده شدن و به به و چه چه شنیدن که ببینید طرف از کجا به کجا کشیده شده است!&lt;br /&gt;- به "اپوزیسیون" تمایل پیدا کردن و آماده شدن برای دریافت مدال های افتخار&lt;br /&gt;- دریافت جوایز متعدد به پاس سال ها! "مبارزه"، زندانی شدن و "دفاع از دموکراسی و حقوق بشر"!&lt;br /&gt;- و بالاخره تبدیل شدن به چهره شناخته "اپوزیسیون" و دیدار با مقامات و شخصیت های شناخته غربی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب با این تفاصیل آیا به راستی بد است مبارزه را از پاسدار بودن آغاز کردن؟ در خط امام بودن، دیگران را سرکوب کردن و سپس به افتخار آزادی خواهی نایل شدن؟&lt;br /&gt;البته ممکن است برخی از دوستان بسیار دموکرات، آزاد اندیش و مبارز ما که شعارشان این است که "می بخشیم اما فراموش نمی کنیم"، بر ما خرده بگیرند که شما خیلی "انقلابی"، رادیکال، و بی گذشت هستید و به همین دلیل نمی توانید بر گذشته دیگران چشم بپوشید، و نمی توانید بفهمید که انسان ها تغییر می یابند! اما در پاسخ باید گفت که در همین جوامع دموکراتیک، اگر انسانی جرمی مرتکب شود و سپس پشیمان شود، آیا پشیمانی بعد از عملش – البته به نوع عمل هم ارتباط تنگاتنگ دارد – به معنای چشم پوشی از جرمش می باشد؟ آیا اگر فردی مرتکب قتل عمد شود و سپس در شرایط دیگری انسانی را از مرگ نجات دهد، از جرم قبلی اش چشم پوشی می کنند؟ بدون شک هرگز! ممکن است تخفیفی برایش قایل شوند، اما مطمئنا او را تبرئه نخواهند کرد. نجات انسان ها یک وظیفه اخلاقی و انسانی است، اما قتل انسان ها چطور؟&lt;br /&gt;حال بیایید از منظر دیگری به جرم و جنایت بنگریم؛ گاه کسی گلوله را به سوی کسی شلیک می کند و او را می کشد، گاهی فرمان قتل را صادر می کند و گاهی در مجموعه اداری طرح ریزی کننده حاکم نقشی بر عهده دارد. بسیار ابلهانه است که اگر ما فقط کسی که گلوله را شلیک می کند، تنها مسئول کشت و کشتار بدانیم. بگذارید مثال ساده تری بزنیم؛ من هیچ شکی ندارم که فردی به نام خمینی، مخالفان حاکمیت را با دست های خود به قتل نرسانده است! من تردیدی ندارم که محمدرضا پهلوی با دست های خود گلوله خلاص را به زنده یاد دکتر حسین فاطمی، یا حنیف نژاد نزده است! من تردیدی ندارم که رضا خان میرپنج (پهلوی)، فرخی یزدی را با دست های خود نکشته است! و همینطور همه می دانیم که ناصرالدین شاه، با دست های همایونی خود، امیر کبیر را به قتل نرسانده است. اما همه نیز می دانیم که در یک مجموعه و ساختار سیاسی و یا سازمانی، تمامی عناصر و عوامل وابسته در زنجیره ای از ساختار قدرت سهیم و شریک هستند! قانون، و موارد حقوقی نمی تواند از هیچکدام از عاملین چشم پوشی کند. توبه یا ابراز پشیمانی نیز هنگامی قابل ارزیابی است که فردی – آن هم در رده پایین – بر اساس جهل و نا آگاهی تبدیل به ابزار اجرای جرم شده باشد. در مورد این برادران اما، همه آنها از مدعیان و عناصر مرتبط با گردانندگان اصلی حاکمیت بوده اند.  یعنی هیچکدام از این آقایان، پاسدار یا بسیجی ساده لوح و نا آگاه نبوده اند!پس، نتیجه می گیریم که عامل و عمل، در این گونه موارد، شامل حالت اضطرار و یا جهالت نمی شوند!    &lt;br /&gt;از آن گذشته، به راستی کدامیک از این آقایان از جنایات دهه 60 سخن گفته اند؟ کدام راز را برملا کرده اند؟ و چه کسی از همانهایی که برایشان کرسی وعظ و خطابه می گذارند و میکروفن ها و دوربین هایشان را بی دریغ در اختیار اینها قرار می دهند، از آنها پرسیده است که آقای اکبر گنجی، آقای ابراهیم نبوی، آقای محسن سازگارا، آقای ... شما در سال های سیاه شصت تا وزیدن "نسیم باد خردادی" – و نه به گفته حافظ شیراز؛ "نسیم باد نوروزی" – چه مسئولیت هایی داشتید؟ در سپاه پاسداران، در وزارت کشور، در دفتر آخوندهای مهوع و نکبت آور ریز و درشت، چه می کردید؟ در سال های خشونت آلودی که شما طرفداران و نگهبانان رژیم، یک طرف خندق قرار داشتید و نیروهای اپوزیسیون و مخالفان شما در سوی دیگر آن، شما به رتق و فتق چه اموری مشغول بودید؟ چند مجاهد و مبارز را کتک زده اید؟ (نمی گویم شکنجه که دوستانشان برآشفته نشوند).  در دستگیری های وسیع و سراسری، در به زندان انداختن چه تعداد از مبارزان و مجاهدان و نهایتا اعدام و سر به نیست شدن آنها نقش داشته اید؟ در تحکیم پایه های سیاسی و اعتقادی این رژیم شما عهده دار چه مسئولیتی بوده اید؟ هنگام عربده کشی های دادستان های ریز و درشت خمینی از قبیل موسوی خوئینی ها، یوسف صانعی ها، موسوی تبریزی ها و ... در بریدن سر مخالفان بی محاکمه و "بی جرم و بی جنایت" - که از خوب و بد زمانه هر سه ی اینان امروز به اصلاح طلبان تعلق دارند – شما ها مجری چه اوامری از سوی "امام راحل" و "ولی فقیه" و دیگر دادستان های ریز و درشت "گرانقدر" بوده اید؟&lt;br /&gt;و امروز چگونه گذشته خویش را به "محاکمه" – و نه نقد – می کشید؟&lt;br /&gt;آیا آمدن به غرب و محکوم کردن این رژیم برای اثبات اینکه "کی بود، کی بود، من نبودم"، کافی است؟ &lt;br /&gt;جالب است بدانیم که در سایت های این آقایان از سوابق مشعشعانه شان هیچ نمی بینید! برای نمونه در سایت منتسب به اکبر گنجی نوشته شده است: "اکبر گنجی نويسنده و روزنامه‌نگار منتقد حكومت ايران ، پس از تحمل ٦ سال زندان ، ساعات پايانى جمعه ۲۶ اسفند به آغوش خانواده‌ی خود بازگشت"! اما از اینکه نام برده تا سال های آغازین دهه هفتاد خورشیدی چه می کرده است و چه سر و سری با سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات داشته است، کم ترین سخنی به میان نمی آید! مثلا هیچ رد پایی از اینکه اکبر گنجی در بدو تاسیس سپاه پاسداران به آن پیوست، و به خاطر خوش خدمتی های – البته فرهنگی! – چند سالی را در سمت رابط فرهنگی ایران در ترکیه فعالیت داشت و سپس با اعضای اصلی و بنیانگزار وزارت اطلاعات و دفتر نخست وزیری از قبیل سعید حجاریان رابطه تنگاتنگ و نزدیکی داشت، هیچ سخنی به میان نمی اید. و اینکه ایشان تا سال های آغازین دهه هفتاد خورشیدی همچنان مدافع رژیم سرکوب گر جمهوری اسلامی بوده اند!&lt;br /&gt;با این تفاصیل آیا بهتر نیست که آرزو کرد "ای کاش من هم یک پاسدار بودم"؟ چرا که می بینید که با آخوند همراه بودن و ابزار سرکوب آن شدن، و سپس به نام اصلاح طلبی انتقاد کردن و زندانی شدن و ... چنان نتایج درخشانی با خود همراه دارد که ما را به یاد آن ضرب المثل معروف "ره صد ساله را یک شبه پیمودن"، می اندازد.(4)&lt;br /&gt;____________________________&lt;br /&gt;VOA 1)&lt;br /&gt;2) مانیفست جمهوری خواهی، نوشته اکبر گنجی&lt;br /&gt;3) ابراهیم نبوی، در مطلب "حکیمانه" ای زیر عنوان تکیلا تاریا درج شده در گویانیوز، تاریخ شنبه 29 اردیبهشت 1386 گستاخی را به حدی رسانده است که ایرانیان تبعیدی و مخالف رژیم را دسته بندی می کند و مخالفین واقعی رژیم را به سخره می گیرد! واین نیز یاد آور ضرب المثل قدیمی دیگری است که "اگر به میهمان رو بدهی صاحب خانه را بیرون می کند"! البته این آقا در پایان همان مطلب با شجاعت هر چه تمام ضمن دفاع از جمهوری اسلامی و آنکه رژیمی توتالیتر نیست، می نویسد: " و اگر بپرسید پس چرا به ماندن [در اروپا] ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی بر نمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!" ظاهرا در این محیط جدید زیاد هم بد نمی گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;4) خواهش می کنم به یادمان نیاورید که انسان ها تغییر می کنند! این را همه می دانیم، اگر چنین بود و با همین جمله همه چیز ختم به خیر می شد، در همین جامعه های مدنی اروپایی، نه به دادگاهی نیاز بود و نه محاکمه ای و نه مجازاتی! تازه تغییر از چه شرایطی و چگونه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-7547236844568290133?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.roshangari.net/as/sitedata/20080430221232/20080430221232.html' title='&quot;ای کاش من هم یک پاسدار بودم&quot;'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/7547236844568290133/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=7547236844568290133&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7547236844568290133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/7547236844568290133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='&quot;ای کاش من هم یک پاسدار بودم&quot;'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-4176810284675083023</id><published>2008-03-05T22:30:00.003+01:00</published><updated>2008-03-05T22:37:24.987+01:00</updated><title type='text'>در گرامی داشت سالگرد شهادت ابوایاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;جایگاه ابو ایاد در جنبش فلسطین و روند کنونی مذاکرات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;(1)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- در گرامی داشت سالگرد شهادت او&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;علی فیاض&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بهانه سالگرد ابو ایاد و با یاد او نگاهی خواهیم داشت به جنبش فلسطین، روند کنونی رابطه فلسطینی ها با اسراییل و آنچه در خاورمیانه می گذرد. این مطلب را می توان به عنوان مقدمه این بررسی، مورد مطالعه قرار داد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;در تاریخ چهاردهم ژانویه 1991، خبرگزاری ها و رسانه های وابسته و غیر وابسته که تحت تاثیر هیجانات ناشی از لشکرکشی های امپریالیسم آمریکا و متحدانش علیه حکومت بعثی صدام حسین قرار گرفته بودند، به گونه ای شتاب زده خبر دادند که ابو ایاد، ابوالهول و ابومحمد عمری، سه تن از رهبران و اعضای سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف) در تونس به قتل رسیده اند. با به شهادت رسیدن ابو ایاد، جنبش فتح یکی دیگر از بنیانگزاران نخستین خود، و بالاخره ساف یکی از مهره های اصلی خود را از دست دادند. شهادت ابوایاد که می توانست یکی از مهم ترین روی دادهای خاورمیانه محسوب گردد، با غرش هواپیماهای امپریالیست های غربی و متحدان ارتجاعی عربی و غیر عربی شان، آن چنان که باید انعکاسی نیافت. روز بعد از آن، جنگ علنی و عملی جورج بوش پدرعلیه عراق آغاز شد. سال ها بعد در تاریخ سپتامبر، احمد شاه مسعود چهره مردمی و مقبول افغانستان به قتل رسید و سپس ماجرای 11 سپتامبر و متعاقب آن لشکر کشی به افغانستان برای گرفتن "انتقام" از طالبان پیش آمد. جای خالی مسعود را - که من هیچ تردیدی ندارم که در یک نقشه مشترک سیا و طالبان به اجرا گذاشته شد - یک سرمایه دار– تکنوکرات پرورش یافته در آمریکا به نام حامد کرزای گرفت. فردی که تا پیش از این نام و نشانی از وی به چشم نمی آمد.&lt;br /&gt;قتل ابو ایاد که بدون هیچگونه تردیدی یکی از برجسته ترین و رادیکال ترین رهبران الفتح و جنبش فلسطین به شمار می رفت زمینه ساز پروسه ای شد که بعدها به پروسه "سازش" معروف گردید. ابو ایاد در ایران با کتاب فلسطینی آواره - که مجموعه روایت های وی از تاریخ پر فراز و نشیب فلسطین در گفت و گوی با اریک رولو، سردبیر وقت لوموند بود – شناخته شد. صرف نظر از این آشنایی عمومی، آگاهان مسایل فلسطین می دانند که ابو ایاد در کنار ابوجهاد، عرفات و فاروق قدومی، از بنیانگزاران اصلی الفتح و از رهبران شاخص سازمان آزادی بخش فلسطین به شمار می رفت.&lt;br /&gt;نقش ابو ایاد در جنبش فلسطین با کمتر کسی قابل مقایسه می باشد. هر چند که او نیز همچون ابوجهاد، ابوعمار و ابو لطف (فاروق قدومی) از بنیانگزاران نخستین فتح و یکی از چهره های اصلی جنبش خلق فلسطین به شمار می آمد، اما خصوصیات ویژه ای که در وجود وی نهفته بود، او را از بسیاری از دیگر رهبران متمایز می نمود.&lt;br /&gt;بدون تردید او یکی از طراحان و سازمان دهندگان اصلی بسیاری از موضع گیری ها و حرکت های ساف به شمار می رفت. دیدگاه ها و اظهار نظرهای وی در مقاطع حساس جنبش فلسطین، حلال و راه گشای بسیاری از مشکلات بود. نفوذ وی در بین نیروهای رادیکال و چپ جنبش فلسطین، در موارد خطیر، می توانست ساف را از فرو افتادن در بحران های داخلی رهایی بخشد. بر همین اساس نه تنها سرویس های وابسته به موساد، بلکه بسیاری از مامورین وابسته به رژیم های مختلف کشورهای عربی نیز گاه در پی قتل وی بودند.&lt;br /&gt;در پشت بسیاری از موضع گیری های انقلابی، رادیکال و سازش ناپذیر ساف و همچنین حرکت های واقع گرایانه این سازمان نقشی اساسی داشت. وی که یکی از هوشمند ترین رهبران جنبش فلسطین به شمار می رفت، با دیدار از کشورهای انقلابی چون چین و ویتنام در سال 1969، کوبا در بهار 1970 و ... (1) و با بهره گیری از تجارب سیاسی – نظامی جنبش های انقلابی کشورهای گوناگون، هر چه بیشتر بر غنای تفکر انقلابی – سیاسی و تئوریک خود می افزود، و با آگاهی از انحرافاتی که در بسیاری از رهبران سیاسی بر اثر بیگانگی با مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک به وجود می آید، به مطالعات گسترده ای در ماهیت و شکل انقلاب های جوامع مختلف و آثار فرهنگی آنها دست می یازید. بنا به اظهار خود وی، آثار لنین، مائو، فانون و ... را با اشتیاق بی نظیری مورد مطالعه قرار می داد:&lt;br /&gt;"آثار لنین را می بلعیدم. شجاعت او، خوش بینی عمیق او، حتی در دوران تبعیدش در خارجه، مرا به هیجان می آورد. شیوه به دست گرفتن قدرت توسط بلشویک ها و مشکلاتی که با آن رو به رو بودند، آموزش های زیادی در بر داشت که به نظر من دارای ارزش های جهانی بود. با این حال، با مائو تسه تونگ که به نظر من اخلاقیاتش بیشتر با روح اسلام قرابت داشت تا با سبک مادی خشک لنین، احساس نزدیکی بیشتری می کردم... فرانتس فانون یکی از نویسندگانی بود که بیش از همه مورد علاقه من بود"... (2)&lt;br /&gt;با این همه وی گرفتار هیچ دگمی نشد و همخوان با خط مشی الفتح رنگ تفکر خاصی را به خود نگرفت. و این همه در حالی بود که در جنبش فتح همواره به عنوان چهره ای رادیکال که از قاطعیت و شجاعت خاصی برخوردار بوده است، شناخته می شد. موضع گیری های قاطعانه وی در رابطه با کشورهای عربی، با تکیه بر توده های عرب به جای تکیه بر حکومت ها، به وی چهره ای مردمی و رادیکال می بخشید.&lt;br /&gt;یکی دیگر از خصوصیات ویژه ابو ایاد که به راستی در کمتر رهبری دیده می شد و می شود، انتقاد پذیری و قدرت انتقاد از خود بود. وی بارها و بارها جنبش فلسطین را – که خود یکی از رهبران آن محسوب می شد – مورد انتقاد قرار می داد و مواضع محافظه کارانه آن را در معرض نقد قرار می داد. به رغم سکوت نسبی، و عدم دخالت در جنجال های "سیاستمدارانه" و مطبوعاتی، باید وی را یکی از صحنه گردانان اصلی جنبش فلسطین قلمداد نمود. این تعیین کنندگی به حدی بود که حتی شخص یاسر عرفات را نیز خود ابو ایاد – با صدور اطلاعیه ای شخصی در شرایطی خاص – به عنوان سخنگوی فتح معرفی نمود(3)، و بدین ترتیب به وی چهره ای جهانی بخشید. با این همه وی بارهامواضعی را اختیار نمود که با مواضع دیگر رهبران تفاوت های فاحشی داشت. مواضعی که تحولات بعدی حقانیت آنها را به اثبات رساندند. تصمیماتی چون "تخلیه عمان" قبل از درگیری های سپتامبر 1970 و یا تقاضای پذیرش یک دولت فلسطینی در جوار دولت یهود در سال 1971، نمونه هایی از مواضع ابو ایاد بود که در آن زمان برای بسیاری از رهبران مقاومت، پذیرش آنها سخت مشکل بود. او حتی در جنبش فتح نیز همواره مستقل می اندیشید. اما این استقلال سیاسی و شخصی هرگز باعث نشد که خصوصیات فردی خود همچون فروتنی و خضوع را از دست بدهد. در نتیجه علیرغم مواضع گاه مخالف با دیگران هیچگاه اصول جنبش را زیر پا نگذاشت و صحنه مبارزه را به حالت قهر ترک نکرد. مواضع مستقل وی باعث شد تا مطبوعات بین المللی و برخی از سیاستمداران جهان عرب بارها با پخش شایعاتی از این قبیل که؛ "ابو ایاد پس از اختلاف با عرفات الفتح را ترک کرده است"(4)، با توجه به نقش وی در جنبش فلسطین، به مقاومت آسیب رسانند. سال های پس از حاکمیت خمینی و سیطره وی بر کشور ما، این مسائل را شدت بخشید. برخی از منشعبین از فتح که از حمایت برخی از کشورهای عربی برخوردار بودند، از "مشاجره شدید میان عرفات و ابو ایاد در اجلاس شورای انقلابی فتح گزارش می دادند و حتی از آن نیز فراتر رفته و مدعی شدند که "عرفات از سوی ابو جهاد حمایت می شود و ابو ایاد نیز تحت حمایت فاروق قدومی قرار دارد"! (5) اما این تلاش ها هرگز نتوانستند بیش از چند روز دوام بیاورند. و وی با شهامت و شجاعت هر چه بیشتر به موضع گیری های انتقادی خود برای ارتقاء کمی و کیفی جنبش فلسطین ادامه داد و در همین رابطه بارها به رشد بوروکراسی و تشکیلات بورژوایی در ساف حمله نمود (6) و بسیاری از سیاست های ساف از جمله "حفظ روابط خود با رژیم های حاکم به زیان روابط با توده های مخالف این رژیم ها"، "معتاد شدن به معامله و مذاکره با دولت ها و رجال قدرت" و "برای جلوگیری از متهم شدن به "تروریسم"، "تندروی" و "ماجراجویی" از سوی سیاستمداران کم و بیش مجرب، برای اثبات "میانه روی"، "نرمش" و "آشتی پذیری" خود شتاب کردن و ..."(7) را مورد انتقاد شدید قرار داد.&lt;br /&gt;وی با آگاهی از خطراتی که از سوی رژیم های عربی ساف را تهدید می نمود، نسبت به سازمان های ریز و درشت فلسطینی، که هر کدام از سوی یکی از این رژیم ها حمایت می شدند هشدار داد و گفت؛ "هر رژیم عرب برای اینکه صدایی در انقلاب داشته باشد و از قافله آنچه در درون مقاومت رخ می دهد عقب نماند یک سازمان به وجود آورد". (8) او بعدها این گروه ها را به سازمان های عروسکی که هر یک آلت دست یکی از کشورهای عربند" تشبیه کرد و نقش آنان را در برخی از موارد "منفی و مهلک" ارزیابی نمود. (9)&lt;br /&gt;ابو ایاد از معدود کسانی بود که ضمن داشتن آگاهی نسبت به مبارزه طبقاتی – و ضرورت آن – در هر شرایطی آن را معتبر نمی دانست، بلکه از نظر او مبارزه طبقاتی برای استقرار عدالت و مساوات اجتماعی در فلسطین، هنگامی قابل طرح بود که نخست "وحدت فلسطین، در یک دولت غیر مذهبی و دموکراتیک که یهودی ها، مسیحی ها و مسلمانانی را که ریشه در این سرزمین مشترک دارند" (10)، در بر گیرد، شکل گرفته باشد. تنها "در چنین حالتی مبارزه طبقاتی جانشین درگیری ها و مبارزات ملی خواهد شد. در یک طرف این مبارزه توده های یهودی و عرب قرار خواهند داشت و در طرف دیگر آن استثمارگران این توده ها و امپریالیست ها، یعنی همان ها که میان این دو ملت آتش کینه و خصومت را بر افروخته و میان آنها جنگ به راه انداختند" (11).&lt;br /&gt;ابو ایاد با آگاهی از شرایط منطقه و جهان عرب مبنی بر اینکه "در حال حاظر ، جهان عرب نه در شرایطی به سر می برد که بتواند صلح واقعی و با دوامی را تامین نماید و نه قادر است به زور – که بدون آن استقرار چنین صلحی غیر ممکن است – متوسل شود" (12)، این واقعیت تلخ را طرح می کرد که؛ "گمان نمی کنم نسل من این سعادت را داشته باشد که شاهد تولد دولتی مستقل حتی روی یک بخش ناچیز از سرزمین فلسطین باشد"، در عین حالی که معتقد بود "صلح پایدار هم نمی تواند بدون شرکت نمایندگان واقعی خلق فلسطین برقرار شود". در نتیجه به این موضوع دست یافته بود که ؛ "اما، اگر امکان پیروزی نزدیک را منتفی نکنم، فرضیه یک فاجعه یا به عبارت دیگر فلج شدن یا حتی نابودی و اضمحلال جنبشمان را هم بعید نمی دانم. و اگر چنین شود این نه اولین و نه آخرین باری است که نیروهای مرتجع و طرفداران جهل و تاریکی موفق به ساقط کردن یک انقلاب می شوند"(13).&lt;br /&gt;با همه اینها وی کسی را به یأس و نومیدی سوق نمی داد و با آگاهی از حرکت تکاملی تاریخ براساس تضاد و مبارزه و تکامل، اعتقاد عمیقی نسبت به ادامه مبارزه در پروسه های پیشرفته تر و توسعه طلبانه داشت؛ "با تمام این احوال خلق ما چنین انقلاب نوینی را بارور خواهد کرد. جنبشی بسیار قوی تر از جنبش ما، رهبرانی خردمندتر و آگاه تر از ما و در نتیجه خطرناک تر از ما برای صهیونیسم، عرضه خواهد کرد.علیرغم هر واقعیتی که پیش آید، در مورد اراده خلل ناپذیر فلسطینی ها به ادامه نبرد هیچگونه تردیدی جایز نیست. این قانون زندگی است"(14).&lt;br /&gt;ابو ایاد از معدود شخصیت های عرب و فلسطینی محسوب می شد که نفوذ چشمگیری بر توده های عرب و در مواردی شخصیت ها و دولت های عربی داشت. وی بارها با حضور خود در مجامع عمومی و ایراد سخنرانی های افشاگرانه نشان داد که نه تنها از جنبه های تئوریک و تشکیلاتی، بلکه از جنبه های سیاسی و ارتباطی با توده های مردم نیز مشکل گشای بسیاری از مسائل بود. هم او بود که در پی خروج نیروهای وابسته به ساف از بیروت در سال 1984، با ایراد چند سخنرانی و مصاحبه، انفعال بسیاری از رهبران و دولت های عربی را – به ویژه آنها که ادعای انقلابی گری داشتند – شدیدا مورد انتقاد قرار داد و قول و قرارهای هرگز عملی نشده آنان را افشا نمود.&lt;br /&gt;او همچنین بارها جنگ ایران و عراق را محکوم نمود و شعارهای مزورانه سران رژیم جمهوری اسلامی را به باد انتقام گرفت و شعار "آزادی بیت المقدس از طریق بغداد" را مردود دانست.(15) رژیم های ارتجاعی عربی نیز مورد نکوهش وی قرار می گرفتند و او در چند نوبت از کشورهای نفت خیز عربی درخواست نمود تا برای یک روز هم که شده، شیرهای نفت خود را بر جهان غرب ببندند تا خود شاهد قدرتی که در اختیار دارند، باشند. اما این پیشنهاد نیز همانند بسیاری از پیشنهادات دیگر هرگز به اجرا گذاشته نشد.&lt;br /&gt;اینک، سال ها پس از درگذشت ابو ایاد، و با توجه به روند کنونی مسئله فلسطین، این پرسش عمده و اساسی مطرح می باشد که آیا همانگونه که او پیش بینی می کرد ما شاهد خاموش شدن موقت شعله های انقلاب فلسطین خواهیم بود و یا برعکس، با ظهور نسل جدیدی با رهبرانی خردمند تر، انقلابی تر و رادیکال تر مواجه هستیم؟ پاسخ به این پرسش را در دنباله بحث، با بررسی شرایط کنونی اوضاع خاورمیانه و فلسطین دنبال خواهیم نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__________ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1) فلسطینی آواره، ص 117 تا 127&lt;br /&gt;2و3) همان، به ترتیب صفحات 64 و 108&lt;br /&gt;4) الثوره چاپ بغداد 24 دسامبر 1971 و لوموند 19 اکتبر 1971 (به نقل از کتاب تاریخ انقلاب فلسطین، ترجمه حمید احمدی، ص 199)&lt;br /&gt;5) از اظهارات ژنرال عطاءالله(ابو زعیم)، از افسران اخراج شده از الفتح&lt;br /&gt;6) تاریخ انقلاب فلسطین، ص 180 ، فلسطینی آواره ص 368&lt;br /&gt;7) فلسطینی آواره ص 368&lt;br /&gt;8) تاریخ انقلاب فلسطین، ص 196&lt;br /&gt;9) فلسطینی آواره، ص 370&lt;br /&gt;10 و 11) فلسطینی آواره، ص 370&lt;br /&gt;12) فلسطینی آواره، ص 366&lt;br /&gt;13 و 14) فلسطینی آواره، ص376-377&lt;br /&gt;15) روزنامه کیهان، شنبه 16 فروردین 1365 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-4176810284675083023?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/4176810284675083023/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=4176810284675083023&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/4176810284675083023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/4176810284675083023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='در گرامی داشت سالگرد شهادت ابوایاد'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-439005130491437683</id><published>2007-11-28T23:47:00.000+01:00</published><updated>2007-11-30T00:02:01.432+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.alifayyaz.blogfa.com/Photo/a/alifayyaz.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 171px; CURSOR: hand; HEIGHT: 219px; TEXT-ALIGN: center" height="388" alt="" src="http://www.alifayyaz.blogfa.com/Photo/a/alifayyaz.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;بحران ایدئولوژیک – گفتگو با علی فیاض (برگرفته از سایت بحران)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با درودهای گرم و صمیمانه و تشکر برای پاسخ به پرسشهای بولتن بحران।&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: بحران امری است برآمده از شکست متدیک (ماهیت و روش) عرضه در برابر افزایش غیر متعارف (و پیش بینی نشده) .وقتی پایینی ها کالایی را بخواهند و بالایی ها نتوانند عرضه کنند، بحران در سطوح و لایه های مختلف خودنمایی می کند. و اگر عرضه کننده نتواند به تقاضا(خواست ها) پاسخ مثبت و مقتضی بدهد، و نتیجتا متقاضی کاستی و کمبود را لمس کند، در مواقعی دست به اعتراض زده و یا در برخی از اوقات به کالای مورد احتیاج در بازار روز پشت کرده و بدنبال آلترناتیو می گردد. عرضه کننده برای جلوگیری از تشدید اعتراض، تنش در بازار، از دست دادن متقاضی و یا ناخواسته هل دادن او به دامن رقیب، با دست یازیدن به، و بهره جستن از تاکتیکها، ترفندها و تکنیکهای متفاوت (بستگی به ماهیت و جایگاه عرضه کننده دارد) سعی در پیداکردن رهیافت برای برونرفت از بحران جاری می کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در عرض 1400 سال اخیر مردم ایران اگر رسما مسلمان نبوده اند، اسما بوده اند، و نتیجتا بخشی از سنت حاکم بر جامعه بخاطر نفوذ اسلام (دین) و دستورات فقهی (شرع) شکل گرفته است. امروزه می بینیم که جوانان تا حدود چشمگیری هم به سنتها و هم به احکام شرع بی توجه شده و در برابر آنها قدعلم کرده اند. روابط فورموله شدهء بین دختر و پسر، حجاب و پوشش، و حقوق غیر برابر بین زن و مرد، که توسط پدران و مادران و نسلهای گذشته آزموده و محترم شمرده می شد، دیگر خریداری ندارد. از سوی دیگر نسل جوان علائمی که نشاندهندهء جایگزین شدن ایدئولوژی متافیزیک با ماتریالیستی باشد را هم بروز نمی دهند. آیا عدم گرایش علنی به اندیشهء غیر دینی تنها بخاطر جو اختناق حاکم و نبود امکان برای بروز خواست است؟ آیا جامعه دچار دگردیسی ایدئولوژیکی شده و پس از گذار از فاز حاضر به باورمندی و سنت های پیشین باز خواهد گشت؟ و یا اینکه سلطهء ایدئولوژی بر نسل جوان رو به افول است و نسل کنونی در حال گذار به دوران خودباوری است، دورانی که ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک آنگونه که برای نسلهای پیشین محبوبیت داشت، دیگر متقاضی ندارد؟در اینجا می خواهیم مجزا از دیگر پارامترهای نافذ و تأثیرگذار بر جامعه، و فقط با بررسی تأثیر ایدئولوژی بر جامعه به مقولهء بحران حاضر در جامعه بپردازیم.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است؟ آیا آحاد مختلف جامعه، به باورهای خود و باورهای مرسوم در جامعه بازنگری کرده، و توقعات برآمده از اندیشه ورزی، به جایگاهی فراتر از توان رژیم حاکم رسیده است؟ آیا این توقعات کپی برداری از جوامع دیگر بوده، و و بخاطر کپی برداری، و نهادینه نشدن باورهای تازه یافته، خواست ها فراتر از توان انتلکتوئلی خود جامعه بوده و همین زیاده طلبی جامعه را دچار بحران کرده است؟ آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه امکان دارد جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: در اینکه آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، نباید تردید کرد। و البته ما همین مسأله را در سطح جهانی نیز مشاهده می کنیم. این فاصله گیری ها و بحران ها اما، انگیزش جدیدی خواهد بود برای جستجو، کنجکاوی و کند و کاو در راستای دست یابی به راه کارها و تئوری های علمی دیگر که آن نیز بدون آرمان گرایی نخواهد بود. بدیهی است که یکی از نتایج فاصله گیری از باورها و آرمان ها و بی باوری به آنها سر در گمی و در عین حال "شک" خواهد بود که باید آن را به فال نیک گرفت. چرا که شک گامی است برای رسیدن به "یقین"! می توان به صراحت هر چه تمام به این امر اذعان نمود که این چنین بحران های فکری و ایدئولوژیک، خود باعث می شود تا در بخش های اندیشه مند و جستجوگر جامعه، باز اندیشی، باز خوانی و نقد آنچه که تا کنون "وحی منزل" تلقی می شده است را در پی داشته باشد. آرمان ها، ایدئولوژی ها و باور های جدید به سادگی قابل تولید نیستند، به ویژه اگر بخواهند در توده های مردم حرکت ایجاد کنند. آنچه قابل پیش بینی است، بازسازی و باز تولید ایدئولوژی های موجود می باشد. و دخل و تصرف و اصلاح سازی و سیقل دادن آنها. که این خود طلیعه و نوید بخش آینده ای است درخشان که بشریت آن را انتظار می کشد. اما آنچه به شرایط موجود در جامعه ایران و حاکمیت ددمنش آن باز می گردد، بسیار متفاوت است. شرایط موجود ما را به قرون وسطا باز گردانده است. و در نتیجه به عنوان یک "فریب بزرگ" به آن نباید میدان داد. چرا که قرون وسطا قرون وسطا بود و تهی از تجاربی چون دموکراسی، برابری و آزادی خواهی. ما اینک اما در یک مرحله گزار به سر می بریم. پروسه ای که در آن به فریب نباید میدان داد. اعمال شیوه های دموکراتیک و ترویج اندیشه های آزادی خواهانه بدون تردید سایه خود را بر جامعه ما که یک پای در قرون وسطا و یک پای در عصر جدید دارد، انداخته است، و ما را به حال خود رها نمی کند! آشنایی با شرایط نوین جهانی، از یک قرن پیش و همگام با جنبش مشروطه آغاز شده است. فراموش نکنیم که ما در خاورمیانه از پیشگامان مشروط کردن حاکمیت و مجلس قانون گزاری بوده ایم. پس در این نباید تردید به خود راه داد که تحولات جهانی بر ما تاثیری بنیادی داشته است و مفاهیم نوینی چون سوسیالیسم، دموکراسی، برابری، آزادی و ... همواره از دغدغه های اصلی مردم ما و پیشگامان فکری، فرهنگی و سیاسی اش به شمار می رفته است. در نتیجه به صراحت باید گفت که مردم ما، نه در برزخ، که در جستجوی این آرمان های بشری، در یک مرحله گزار به سر می برند. و در همین راستا، باورهای کهن و تمایلات روشنفکرانه با محک هایی جدی رو به رو خواهند شد. این چالش های فکری – فرهنگی در نهایت به راه کارهایی منجر خواهد شد که نتیجه آن استقرار دموکراسی و برابری خواهد بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: در پیشگفتار کتاب دین و دولت در اندیشهء اسلامی (محمد سروش 1377) آمده است: «... اصول و مبانى هر دولت, و نيز خط مشى و اهداف آن, برخاسته از ايدئولوژيي و مكتبى است كه بر آن سايه افكنده است. و همين مشخصات است كه به دولت ها هويّت بخشيده, و آن ها را از يكديگر ممتاز مى سازد.» و برای برجسته شدن اختلافات در میان پژوهشگران اسلامی می نویسد « يكى از پژوهشگران سياسى در اين باره مى گويد: اوضاع و احوال خاص اين زمانه, اين وسواس و وسوسه را در ما برمى انگيزد كه ايدئولوژى راهنماى غير قابل اعتماد, غير معقول و حتى خطرناكى براى عمل سياسى است. با نگاهى به تاريخ معاصر مى بينيم كه آرزوها و انتظارات متفكران يا انگيزانندگان ايدئولوژيك و آرمان خواه, به نحو فاحشى با آن چه عملاً از انگيختگى ايدئولوژيك حاصل شده, فرق داشته. مفاهيمى هم چون برابرى, برادرى, آزادى مثبت به معناى (مشاركت عمومى در اداره امور اجتماعى) و تصوراتى كه درباره جامعه بى طبقه, مالكيت عمومى و نظاير آن وجود داشته, و آن همه بر روى آن تكيه شده, در جريان عمل, تا حدود بسيار زيادى رنگ باخته اند و هرگز آن چنان كه وعده مى شده, صورت واقع به خود نگرفته اند, بلكه منشأ آثار و عواقب زيانبارى نيز بوده اند; يعنى علاوه بر آن كه خطاكارى هاى عظيمى را دامن زده و مردم را از درك محدوديت هاى خود, عاجز ساخته, توجيهات آسانگيرانه اى نيز براى قساوت و ارعاب, فراهم آورده اند...» نویسنده با بیان چند نمونه از نگرش پیرامون هژمونی ایدئولوژی بر جامعه و سیاست در غرب می نویسد «... (ايدئولوژى زدايى) از چنان روند رو به تزايدى در كشورهاى غربى برخوردار است كه هم اينك به عنوان يكى از بارزترين مشخصات آن جوامع در آمده, به گونه اى كه حتى احزاب و گر وه هاى سياسى, كه بر مبناى ايدئولوژى خاصى بنا نهاده شده است, به مرور از مواضع ايدئولوژيك خود, عقب نشينى كرده و بيش تر براى جذب هواداران بيش تر و به دست آوردن قدرت, تلاش و جديت مى كنند...» اگر نخواهیم به اهداف نویسنده در تدوین این کتاب بپردازیم، آیا جامعهء ایران به سوی چنین نقطه ای (ایدئولوژی زدایی) در حرکت است؟ نمونه های بارز آن چه بوده اند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: همانطور که اشاره شد، بر خلاف نظر مطرح شده در اینجا، در غرب ایدئولوژی زدایی به مفهوم نفی هر گونه ایدئولوژی نیست. مفهوم و معنای ایدئولوژی نیز یک دست و یکسان به کار گرفته نمی شود. ما در بسیاری از مباحثات و مجادلات سیاسی در گفتارها و نوشتارهای اندیشمندان و سیاستمداران غربی می شنویم و می خوانیم که از ایدئولوژی لیبرالیستی، یا ایدئولوژی محافظه کار، و یا ایدئولوژی مارکسیستی، چپ، سوسیالیستی، دموکرات مسیحی و ... یاد می شود. چه نئولیبرال ها چه نئوکنسرواتیوها که در ظاهر "ایدئولوژی" و ایدئولوژی گرایی را رد می کنند، خود دارای برنامه های مشخص ایدئولوژیک هستند و برای ساختارهای سیاسی و حتی فرهنگی، برنامه و هدف دارند، اما برای فریب افکار عمومی و تضعیف ایدئولوژی های رادیکال و متمایل به چپ چنین وانمود می کنند که ایدئولوژی ها نقشی تخریبی بر عهده دارند!&lt;br /&gt;اما آنچه که تمامی این ایدئولوژی ها را از یکدیگر متمایز می سازد، "حداقلی" و یا "حداکثری" بودن آنهاست. بسیاری از اسطوره های تاریخی، آرمان خواه و ایدئولوژی گرا بوده اند و بر خلاف آنچه که در قلمرو "عملکردهای حکومتی" مشاهده شده است، بودن و زیستن خویش را نیز فدای آرمان های خود نموده اند. آنها نه تنها چیزی را بر جامعه تحمیل نکرده اند، که درست بر عکس آن همه هستی خویش را به جامعه، تاریخ، و روند رو به رشد و توسعه طلبانه تقدیم نموده اند. بسیاری از دست آوردهای کنونی بشر، بی هیچ شک و شبهه ای، نتیجه آرمانخواهی و آرمان گرایی انسان هایی بوده است، که به روند رو به رشد و تکاملی تاریخ یاری رسانده اند. بگذارید در همین رابطه مثالی بزنیم؛ تقلیل ساعات کار کارگران، برجسته نمودن شیوه های استثماری موجود، نفی انواع و اقسام برده داری و بردگی، مساوی بودن در برابر قانون، آزادی ابراز نظر نسبت به سیستم های سیاسی، محدود کردن قدرت حاکمان، ایجاد قوانین مدون و ... همه و همه، در آغاز "آرمان" و "آرزو" به شمار می رفته اند. همه ی این مفاهیم را آرمان خواهان و باورمندان به عقاید و ایدئولوژی های گوناگون به خواست های واقعی و عینی جوامع تبدیل نموده اند.&lt;br /&gt;اما در این هم نباید تردید کرد که تجربه رژیم سفاک، جنایتکار و سرکوب گر "جمهوری اسلامی" که زیر لوای ایدئولوژی (مذهبی) رفتار کرده است و به نام آن، از هیچ جنایتی روی نگردانده است، نقش بسیار تعیین کننده ای در روی گردانی نسل کنونی از آرمان خواهی داشته است. سوء استفاده از مفاهیم اعتقادی و ایدئولوژیک و نفی تمامی آرمان های انقلاب و خواست های برحق مردم در هنگامه سرنگونی رژیم شاه، کشتار دگر اندیشان، سرکوب سازمان های "چپ"، رادیکال و سیاسی انقلابی و آزادی خواه، نوعی سرخوردگی در جامعه ایجاد کرد که تا خاتمه نیافتن این حاکمیت، همچنان تداوم خواهد یافت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: جواد ورعى‏ در کتاب (حقوق و وظایف شهروندان و دولتمردان- فصل حقوق و وظایف دولتمردان) به یکی از تعاریف رایج برای جایگاه حاکم در فرهنگ اسلامی - «والی و سرپرست» اشاره کرده و می نویسد «... عنوان ديگرى كه در آيات و روايات در مورد حاكم جامعه به كار رفته، «والى» و مشتقات آن است. اين عنوان، ماهيت حكومت و حاكميت را كه «ولايت» است، مى‏رساند. حاكم نوعى ولايت و سرپرستى بر شهروندان دارد. ولىّ و سرپرست هميشه بر اساس مصالح افرادى كه تحت سرپرستى او قرار دارند، به تدبير امور مى‏پردازد و محور تصرف او در شؤون شهروندان، مصلحت آنان است. اگر پدر بر فرزند ولايت دارد، امور فرزند را بر اساس مصالح او تدبير مى‏كند، اجازه ندارد بر خلاف مصالح او عمل كند. اين شايع‏ترين عنوان درباره حاكم جامعه است كه در مباحث مختلفى در فقه مطرح مى‏شود. به‏كارگيرى ولايت را همواره بر محور مصالح مولّى‏عليهم مى‏دانند و تخلف از آن را از جانب والى و ولىّ موجب سقوط او از مقام ولايت مى‏شمارند...» وی در پیشگفتار کتاب می نویسد «... با آن پيروزىِ معجزه‏آسا و شگفت‏آور، قدرت اسلام و ايمان و نقش حساس رهبرىِ دينى و نفوذ معنوىِ روحانيت، براى همگان آشكار شد. آن چنان كه اكثريت قاطع اقشار مختلف مردم، دانشگاهى، فرهنگى، بازارى، ادارى، كارگر، كشاورز، شهرى و روستاى، كه دين خواهى در جانشان سابقه ديرينه داشت، با شوق فراوان خواستار حاكميت اسلام و اجراى احكام و قوانين نورانىِ آن شدند...» بازهم اگر نخواهیم به گزافه گویی های نویسنده بپردازیم، و فقط برای پیشبرد صحبت قبول کنیم که برخورد بخش قابل توجهی از جامعه در اوائل «انقلاب اسلامی» آن بود که نویسنده می خواهد با بزرگنمایی به خواننده بقبولاند، بلکه تعریف او را برای ارزیابی موقعیت کنونی ایدئولوژیک رژیم مبنا قرار دهیم، نقش و مفهوم «رهبر ایدئولوژیک»، «ولی فقیه» و یا «امام» را در جامعهء امروزی چگونه می توان تعریف کرد؟ آیا تعاریف گذشته و پذیرش آن تعاریف توسط «امت همیشه در صحنه» مورد پرسش قرار نگرفته است؟ دلیل چنین بازنگری در چیست، آیا اندیشهء «رهبر» سازی دچار بحران شده است، و یا فقط بخشی که به «ولایت فقیه» مربوط می شود به زیر سوال رفته است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: واقعیت این است که ما به تدریج از رهبری های فردی با کاراکترهای کاریسماتیک در حال فاصله گرفتن می باشیم. بخشی از این چرخش به این مربوط می شود که بسیاری از این رهبران دارای کاریسما پس از به قدرت رسیدن و فاصله گرفتن از آرمان های زیبا و متعالی تبلیغ شده، به نوع دیگری از دیکتاتوری و خودمحوری تمایل پیدا کرده و آنچه را در دیگران نفی می کردند، در خود به نوعی بازسازی کردند. مورد دیگر که بسیار با اهمیت می باشد، پیدایش و ترویج بیش از پیش اندیشه شورایی در ساختارها و سیستم های دستگاه های رهبری کننده به ویژه در جهان آزاد و انعکاس و انتقال آن به جوامع استبداد زده است. "رهبر ایدئولوژیک" و "امام" نیز در چارچوب حکومت های "ایدئولوژیک" و "مذهبی" و عملکردهای آنان قابل درک و فهم هستند. رهبر ایدئولوژیک تا قبل از عملی ساختن باورهای خود، اگر به راستی توانایی تئوری پردازی داشته باشد، "ایدئولوگ" به شمار می رود و در نتیجه تنها در عرصه اندیشه و روشنفکری قابل نقد می باشد و تا اینجای کار سود و زیانی عملی به کسانی نمی رساند و می تواند بسیار با شکوه به چشم آید. اما اگر این رهبر ایدئولوژیک جامه حاکمیت پوشید و تغییر چهره داد، آنگاه خود تبدیل به مهره اصلی حاکمیتی خواهد شد که در پراکتیک اجتماعی محک خواهد خورد و آنگاه "شیطانی" بودن یا "رحمانی" بودنش مشخص خواهد و در نتیجه دیگر نه نقد که نفی یا تایید خواهد شد. درست به همان گونه که بسیاری از رهبران ایدئولوژیک دارای کاریسما، مورد قضاوت تاریخ قرار گرفتند.&lt;br /&gt;در ایران، ما همواره نتایج رهبری های فردی را به چشم دیده ایم و با تمام وجود لمس کرده ایم. از "فره ایزدی" و "ظل اللهی" تا "آیت اللهی" و "ولی فقیه" بودن را تجربه کرده و در هیچکدام از این رهبران "خودخداخوانده" نور الهی و فره ایزدی مشاهده نکرده ایم. برعکس آنچه از تمامی این رهبران "خردمند" دیده ایم، نقشی از ابلیس و اهریمن بوده است. این است که مردم ایران، دیگر از هرگونه رهبر خود را "تافته جدا بافته" دانسته و نامیده دوری می جویند. چرا که در پروسه عمل اجتماعی و سیاسی آنها را درک کرده اند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: با انفجار تکنولوژی و گسترش توانمندیهای انترنتی، مردم و بخصوص جوانان توانسته اند به آگاهی خود افزوده و جهان را به گونه ای دیگر ارزیابی کنند. از سوی دیگر رژیم حاکم از بدو غصب حاکمیت می خواسته جامعه را با قواعد 1400 سال پیش که برگرفته از تفاسیر علمای دینی از قران، روایات و احادیث است باز سازی کنند. از قوانین طلاق و سنگسار و تعزیر تا قوانین بهرهء بانکی و ولایت فقیه همه برآمده از دستورات دین و مذهب است - حداقل اینگونه جامه بر تن دارند. آیا پس زدن مذهب و دین در میان اقشار مختلف نتیجهء تأثیر انترنت در بالا بردن آگاهی نسبت به جوابگو نبودن دین است، و یا اینکه، حتی اگر هم امکانات انترنتی اصلا وجود نداشت ولی چنین نظام مذهبی همچنان بر مردم حاکم بود، بازهم در سطح جامعه شاهد دگرخواهی غیر دینی بودیم؟ آیا درست است اگر بگوییم فرار از نظام دینی و در کل نظام ایدئولوژیک، نه بخاطر سیستمهای آگاهی رسانی، بلکه بخاطر ماهیت و طبیعت خودمحور نظام ایدئولوژیک است؟ اگر چنین است، آیا آگاهی است که جامعه را در مقابل دین قرار داده است، یا ماهیت دین است که جامعه را علیه آن شورانده است؟ خلاصه اینکه آیا مردم دین ستیز شده اند و یا دین گریز؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: در این رابطه هر دو فاکتور نقش بازی کرده اند. ماهیت نظام حاکم که به نام دین عمل می کند و دست به جنایت می زند، دین گریزی ایجاد کرده است که این دین گریزی به نوبه خود ما را به باز اندیشی و بازخوانی مذهب هدایت کرده است. رژیم حاکم بنا به ماهیت شبه ایدئولوژیک و کنترل جامعه در تمامی مناسبات فردی و اجتماعی خود، زمینه ساز واکنش هایی شده است که تا کنون کمتر در بین مردم مشاهده شده بوده است. من بر این باور نیستم که واکنش های دین گریزانه در ایران را اینترنت دامن زده است. چه بسا اگر چنین حاکمیتی به وجود نمی آمد پرسش هایی از این دست که دین به راستی چیست و فایده اش کدام است، طرح نمی شد. و مردم از باورهای "مقدس" خود، روی گردان نمی شدند. آنچه در دوران رنسانس در اروپا روی داد و مذهب را به حاشیه رساند، پیش از هر چیز برخاسته از ماهیت نظام دینی موجود بود که پاپ ها آن را اداره و اعمال می کردند و تاریخ از بازگویی جنایاتی که در آن دوران انجام شد، شرم دارد؛ همانگونه که درباره حاکمیت ملایان نیز اینچنین قضاوت خواهد کرد. بنا بر این، این ماهیت نظام های دینی - ایدئولوژیک است که جامعه را به سوی دین گریزی و دین ستیزی سوق می دهد. نمونه قرون وسطا و سپس رنسانس که به حاشیه رفتن دین، و گریز ملت های اروپایی از حاکمیت دینی و پایان دادن به نفوذ دین در قلمرو حکومت انجامید، به درستی بر نقش چنین حاکمیت هایی در ایجاد دین گریزی که خود مقدمه دین ستیزی است، تاکید می نماید. از دیگر سوی، نباید فراموش کرد که پرسش هایی از این دست که به مذهب، نقش آن، چرایی و چگونه گی پیدایش آن، و ... می پردازد، خود بستری مناسب برای رشد آگاهی خواهد بود. چون و چرا کردن در بدیهیات و تشکیک در مفاهیمی که تا پیش از آن "مقدس" شمرده می شدند، و تلاش در یافتن پاسخ هایی درخور، باعث خواهد شد تا بسیاری از دست آوردهای فرهنگی، دینی و تاریخی ما به چالش کشیده شوند. اما نقش رسانه ها و اینترنت در گسترش پرسش هایی از این دست و تلاش در یافتن پاسخ بدانها، دایره آگاهی ناشی از عملکرد حکومت هایی اینچنین را توسعه و تسریع بخشیده است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: بحران در جامعه بی شک بر نهادهای حاکم و بر نهادهای سیاسی مخالف رژیم حاکم تأثیر گذاشته و در مواقعی سازمانهای سیاسی را دچار بحران ایدئولوژیک می کند. قرائت های متفاوت از ایدئولوژی و نظام ایدئولوژی ارائه می شود. آیا تشتت و چندپارگی در درون سازمانهای چپ ناشی از بحران ایدئولوژیک بوده، و اگر چنین است، آیا سازمانهای چپ توانسته اند بر بحرانهای ایدئولوژیک مسلط بر سازمانشان فائق آیند، اگر نه چرا، و اگر آری چگونه؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: آنچه در سازمان های سیاسی چپ رخ داده است، بدون شک به بحران ایدئولوژیک مربوط می شود. نظام های ایدئولوژیک مدعی سوسیالیسم در کشورهای شوروی و بلوک شرق سابق که به اختناق و انسداد سیاسی انجامید و سپس فروپاشی تمامی آنها را در پی داشت، نه تنها به فضای یأس و نومیدی در جنبش های مستقل چپ دامن زد، بلکه باعث شد تا بیشتر احزاب، سازمان ها و روشنفکران چپ گرا، با تأمل در مبانی تئوریک خود و باز اندیشی و بازخوانی متون پیشین به تلاش در بازآفرینی تئوری های موجود بپردازند. در این راستا طبیعی است که بخشی از این نیروها رفرم را چاره ساز ندانسته و با کنار گذاشتن اهداف و عقاید پیشین گرایش های دیگری بیابند. چنین تحولی بیش از پیش به بحران های ایدئولوژیک دامن می زند و در نتیجه هم بر جو یأس و نومیدی موجود می افزاید و هم در عین حال گشاینده راهی دیگر خواهد بود. راهی که چه بسا بسیاری مایل به تجربه آن بوده اند، اما ترس، شرم و احساس ندامت نسبت به گذشته خویش و یا وفاداری نسبت به تلاش های خود در گذشته مانع از انشعاب و جدایی و برگزیدن راهی دیگر می شده است. با این حال نمی توان تأثیرات متقابل این روی دادها بر یکدیگر را نادیده گرفت. این بحران ها همچنان ادامه دارد و باز هم ادامه خواهد داشت. هر چند که این نیروها به تدریج از شوکی که بر آنها وارد شده است، خارج می شوند و به یک شرایط نسبتا متعادل نزدیک می شوند. اما فراموش نباید کرد که از روی دادهای دهه 90 میلادی تا کنون، از منظر طولی تاریخ زمان چندانی نمی گذرد و مقطعی بسیار بسیار کوتاه را در بر می گیرد. بر این اساس باید بر این نکته انگشت گذاشت که این بحران کماکان ادامه دارد، اما از شدت و حدت آن کاسته شده است. روند جریانات و حوادث فکری – سیاسی تا کنون به گونه ای پیش رفته است که رهایی از بحران را مشکل تر نموده است. فشارهای فکری و سیاسی نیروهای راستگرا در عرصه جهانی و تولید تئوری های جدید از سوی آنها و انگشت گذاشتن بر نکات ضعف "چپ" – چه در تئوری و چه در عمل – فعالیت های نیروهای چپ گرا را تا حدودی از مسیر خود منحرف می سازد. و به نوعی مانع از بازسازی فکر و تئوری های منسوب به چپ می شود. خروج از بحران تنها با بازخوانی و اصلاح متن مقدور است و البته این کاری است که بسیاری از نیروهای متفکر و اندیشمند چپ در حال پرداختن به آن می باشند. در عرصه سیاسی و سرنوشت احزاب و سازمان های سیاسی اما، تشتت که ریزش نیرو را در پی داشته است، کماکان ادامه دارد که البته بخشی از آن را باید به حساب طولانی شدن عمر رژیم، پیر شدن، و خانواده دار شدن آن نسل گذاشت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه باعث شود که جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: این پرسش تا حدودی بستگی دارد به این که ما چگونه به تاریخ و جامعه بنگریم. آیا منظور از جامعه، نسل دوران انقلاب است؟ نسل کنونی است؟ و یا نسل آینده؟ آیا مقطع کنونی مورد نظر ماست، و اگر چنین است این مقطع از لحاظ زمانی، به دهه ختم می شود و یا سده؟ اما اگر به طور کلی زمان مورد نظر از آغاز انقلاب تا کنون و شرایط اکنونی باشد، شاید بتوان بهتر به این پرسش پاسخ گفت.&lt;br /&gt;لازم به یادآوری است که آنچه ما از آن تحت عنوان بحران [و یا بحران های] ایدئولوژیک یاد می کنیم، از اواسط دهه 80 میلادی به بعد است که آغاز می شود। گشایش نسبی فضای سیاسی در کشورهای مدعی سوسیالیسم و تغییر و تحولات موجود در جامعه شوروی و سپس فروپاشی آن، که بیشتر کشورهای اقمار آن را نیز به سرنوشت خود دچار نمود از یک سوی، و برآمدن رژیم های بنیادگرا و سرکوبگری چون جمهوری اسلامی، و مجاهدین افغان و سپس طالبان از سوی دیگر و گسترش دامنه بنیادگرایی به بسیاری از دیگر کشورهای اسلامی، این دو ایدئولوژی مدعی را تا حدود بسیاری از جاذبه تهی ساخت. آنچه تا پیش از آن جاذبه ی ایدئولوژیک اسلام انقلابی و رهای بخش به شمار می رفت که شاخص آن مجاهدین و شریعتی بودند، در پرتو جنایات رژیم به انزوا کشیده شدند و رژیم نیز تا آنجا که توانست باور و ایمان توده های مردم را به بازی گرفت، و با باورهای صادقانه و اعتقادی مردم چنان کردند که هیچ رژیم ضدمذهبی قادر به نابود ساختن باور مذهبی مردم به این گستردگی نبود. گریز از مذهب و بی باوری به آنچه تا پیش از این وحی منزل به شمار می رفت و توده های مردم چشم و گوش بسته به آن ایمان داشتند، آنان را به مرز بی باوری نزدیک ساخته و از هر نوع ایدئولوژی گریزان ساخت. عملکردهای رژیم های مدعی سوسیالیسم [و کمونیسم] نیز ایدئولوژی وابسته را به شدت با بحران و پرسش های تازه رو به رو ساخت. این گریزها، بدون اینکه ایدئولوژی و آرمان جدید و جذابی را به عنوان آلترناتیوی پاسخ گو، پیش روی داشته باشند، آنان را کاملا به فازی کشاند که در مرحله کنونی می توان از آن - همانطور که به درستی اشاره شده – به نوعی برزخ اعتقادی نامید.&lt;br /&gt;اما از دیگر سوی، هیچگاه نمی توان تاریخ و جامعه را به طور کلی بی باور ساخت. تاریخ نشان داده است که در هر مرحله و دورانی باورها و اعتقاداتی وجود داشته اند که به حرکت بشر و تاریخ آن سمت و سوی داده و در آن ایجاد جنبش و دگرگونی نموده اند. اگر مبالغه آمیز نباشد، باید گفت که آنچه که باعث شده است تا جوامع بشری شخصیت بیابند و توسعه های پایدار در آنها شکل بگیرد، همان انگیزه آرمان خواهی و اعتقادی بوده است.&lt;br /&gt;بدون تردید جامعه پس از عبور از این بحران های اعتقادی، و رها شدن از فشارهای حکومتی، دیگر بار بازگشتی به اعتقادات و ایدئولوژی های خود خواهد نمود। اما بازگشتی توأم با تأمل، اندیشه، باز خوانی و تصفیه। بنا بر این با موقتی ارزیابی کردن این شرایط برزخی، هم جامعه با یک رویکرد جدید به سوی آرمان خواهی باز خواهد گشت و هم روشنفکر [انتلکتوئل]، به مثابه عنصر پیشگام و "منتقد" و در بالاترین مرحله، "ایدئولوگ"، به پردازش های اعتقادی جدیدی روی خواهد آورد و به آرمان های بشری شکل و جهت خواهد داد। بازگشت به ایدئولوژی و "ایمان"، فرآیندی است که انسان پس از هر مرحله بحرانی، دیگر بار به جستجوی آن برخاسته و آن را متناسب با نیازها و اهداف خود، صیقل و جهت داده است. بدین ترتیب با "موقتی" ارزیابی نمودن این "بحران"، می توان به بازگشت به اندیشه ها و باورهای آرمان خواهانه، امیدوار بود. اگر بر اساس آنچه که در بالا طرح شد که این بی ایمانی و ایدئولوژی گریزی نتیجه عملکردهای حاکمیت های خشن و سرکوب گر مدعی ایدئولوژیک بودن به شمار می رود، پس به این پرسش نیز که "راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟"، می توان چنین پاسخ گفت که رهایی از این برزخ تنها با نابودی تمام عیار رژیم هایی میسر است که این باورها را تبدیل به ابزاری برای فریب، سرکوب و اعمال قدرت ساخته اند. فرو پاشی رژیم های "ایدئولوژیکی"، باورها را در معرض نقدهای سالم، روشنگرانه و جدی قرار خواهد داد. در چنین شرایطی است که با پی بردن به ناکامی یا موفقیت آنها در ایجاد حرکت و رهایی و عدالت، می توان تکلیف خود را با آنها روشن ساخت. اگر پی ببریم که "تارخ مصرف" داشته اند و اکنون آن تاریخ مصرف به پایان رسیده است، بدون شک، آرمان های دیگری – حتی تلفیقی و "التقاطی" – پا به عرصه وجود خواهند گذاشت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;:اگر بپذیریم که جامعه از ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک زده شده است، و اگر بپذیریم که جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، موتور حرکت دهندهء جامعه برای براندازی نظام ایدئولوژیک حاکم چه می تواند باشد؟ جایگزین نظام ایدئولوژیک حاضر، چه خواهد بود؟ رفورم در شکل - نظامی با همان ایدئولوژی پیشین اما با لباس و برخوردی مدره؟ جایگزین کردن نظام پیشین با نظامی مسلح به ایدئولوژی متفاوت؟ و یا نظامی عاری از ایدئولوژی (دینی یا سوسیالیستی)؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: حرکت عمومی و گسترده توده های مردم با تکیه بر سازمان ها و احزاب پیشرو و معتقد به دموکراسی، آزادی و برابری، تنها سلاحی می تواند باشد که جامعه مملو از فقر، بی عدالتی و اختناق را از وضعیت خود رهایی بخشد. طبیعی است که چنین راه کاری زمینه های خاص خود را می طلبد که نیازمند به یک بحث مفصل و مستقل می باشد. از جمله چگونه گی نوع ارتباط با توده ها، نحوه تأثیر گذاری، جذب اعتماد و ...&lt;br /&gt;تا آنجا که به رژیم جمهوری اسلامی مربوط می شود باید گفت این رژیم به هیچ روی استحاله پذیر نیست. استحاله و رفرم پذیری یک رژیم هنگامی شدنی است که بتوان قوانین مدنی و قانون اساسی آن را که منبعث از اراده ملی و "زمینی" است، دستکاری نموده و به رأی گذاشت. از آن جایی که قوانین این رژیم نه "زمینی" که "آسمانی" محسوب می شوند، از نظر حامیان آن غیر قابل تغییر می باشند چرا که قوانین الهی و دینی به شمار می روند. در نتیجه برای تغییر شرایط تنها یک راه وجود دارد و آن سرنگونی تام و تمام این رژیم می باشد. به علاوه فساد، رشوه، جنایت، دروغ، ریا، اختناق، شکنجه، زندان، اعدام، فقر، و ... چنان با تار و پود این رژیم گره خورده اند که از هم جدا ناشدنی اند. هر جای آن را اصلاح کنی، ده ها مورد دیگر خودنمایی می کنند. بازگشت به گذشته تاریخی نیز کاری احمقانه و به سمت عقب راه رفتن می باشد که هیچ عاقلی نمی تواند آن را بپذیرد. باید به آینده چشم داشت. نسل جدید راه کارهای جدید و رو به جلو می طلبد. در همین راستا نظامی دموکراتیک که با قوانین مدنی و حقوقی زمینی اداره شود و با رأی خدشه ناپذیر مردم بر سر کار آید، می تواند نیاز جامعه ما را برآورده سازد. نظامی که در آن احزاب و سازمان های سیاسی در آزادی و آرامش کامل سرنوشت خود را به آراء مردم گره بزنند، و توده های مردم مسئولیت آنها را رقم زنند.&lt;br /&gt;چنین به نظر می رسد که در آینده نظام جای گزین، فاقد محتوایی ایدئولوژیک باشد. لااقل تا آنجایی که به قوانین مدنی و حقوقی ارتباط خواهد داشت. اما هر نظامی می تواند در سیاست های کلان خویش، رنگ و بویی از یک ایدئولوژی را در خود داشته باشد. برای اداره جامعه به هر حال باید برنامه داشت. این برنامه ها نیز به خودی خود به وجود نمی آیند و می بایست از الگوهای موجود پیروی کنند. الگوهای موجود هم به نوعی ریشه در ایدئولوژی و روش های شناخته شده سیاسی – اقتصادی دارند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بولتن بحران&lt;/strong&gt;: باسپاس از شرکت در این گفتگوی کوتاه، از شما خواهش می کنم صحبتهای خود را جمع بندی کنید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;: ایدئولوژی و ایدئولوژی گرایی، ریشه در آرمان خواهی و تحول جویی انسان دارد. به تعبیری دیگر می توان گفت که ایدئولوژی نوعی برنامه ریزی بشری برای زندگی خود می باشد. بنا بر این، این برنامه ریزی هم می تواند خوب، دقیق و بی عیب و نقص باشد و هم برعکس. ایدئولوژی به نوعی طرح کلی قوانین انسانی برای زیستن می باشد. انسان فاقد ایدئولوژی و آرمان، انسانی است که به داشته های موجود خود دل خوش کرده و نسبت به وضع موجود رضایت دارد. انسان آرمان خواه، اما به وضع موجود که می تواند آمیخته ای از شرایط ناهنجار اجتماعی باشد راضی نیست و در پی تغییر آن است.&lt;br /&gt;و تا هنگامی که شرایطی عادلانه بر مناسبات بین انسان ها، چه در عرصه سیاست، چه اقتصاد، چه فرهنگ و چه حقوق حاکم نباشد، و تا هنگامی که استثمار، غارت و چپاول منافع ملی خلق ها و اقشار تهیدست، همچنان تداوم داشته باشد، بی شک انسان های آرمان خواه به مبارزات خود ادامه خواهند داد و در راستای چنین اهدافی، یا به ایدئولوژی پردازی های جدید متناسب با شرایط کنونی دست خواهند زد و یا به بازسازی و رفرم ایدئولوژی های موجود.&lt;br /&gt;کپی رایت: بولتن بحران –شهریور 1386&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.irancrises.net/icb_2008/v1/index.htm"&gt;برگرفته از سایت بحران شماره 1 &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-439005130491437683?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/439005130491437683/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=439005130491437683&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/439005130491437683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/439005130491437683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-58991306410510499</id><published>2007-08-22T23:10:00.000+02:00</published><updated>2007-08-22T23:12:05.413+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.drshariati.org/show.asp?id=97"&gt;پاسخی به پندارهای اکبر گنجی در مورد علی شریعتی/یوسفی اشکوری&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-58991306410510499?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/58991306410510499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=58991306410510499&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/58991306410510499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/58991306410510499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/08/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-5264258169964549020</id><published>2007-08-22T23:04:00.000+02:00</published><updated>2007-08-22T23:06:01.876+02:00</updated><title type='text'>پاسخی به پندارهای اکبر گنجی در مورد علی شریعتی/یوسفی اشکوری</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-5264258169964549020?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.drshariati.org/show.asp?id=97' title='پاسخی به پندارهای اکبر گنجی در مورد علی شریعتی/یوسفی اشکوری'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/5264258169964549020/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=5264258169964549020&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/5264258169964549020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/5264258169964549020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='پاسخی به پندارهای اکبر گنجی در مورد علی شریعتی/یوسفی اشکوری'/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-2410095109311524110</id><published>2007-06-21T17:13:00.000+02:00</published><updated>2007-06-21T17:25:20.493+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1385/3/Politic/211.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1385/3/Politic/211.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=17570" target="-blank"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;سالگرد هجرت ابدی شریعتی، آموزگار عرفان، برابری و آزادی گرامی باد!&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(شریعتی و روحانیت)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-2410095109311524110?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/2410095109311524110/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=2410095109311524110&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/2410095109311524110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/2410095109311524110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-3511706794969214354</id><published>2007-06-17T10:28:00.000+02:00</published><updated>2007-06-17T10:29:44.181+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;انجمنهای وزارت اطلاعات رژیم ایران در کشورهای اروپایی را افشا کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ولی فقیه نظام مذهبی حاکم بر ایران سال 1386را «سال اتحاد ملی» برای ایرانیان و «انسجام اسلامی» برای مسلمانان جهان نامید.&lt;br /&gt;در این سال شوم باز هم جراثقالها جوانان میهن ما را در ملاء عام به دار می کشند.&lt;br /&gt;هجوم گسترده پاسداران جنایتکار به زنان میهن ما ابعادی باور نکردنی پیدا کرده و چهره خون آلود برخی از آنها در سراسر جهان پخش شده است.&lt;br /&gt;هم زمان در ماههاي اخير شاهد گسترش فعالیت مأموران و مزدبگيران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در كشورهاي اروپايي هستيم.&lt;br /&gt;در شهريور 1371 فلاحيان وزير اطلاعات سابق و مشاور امنيتي سيدعلي خامنه اي در مورد مبارزه با نیروهای سیاسی اپوزیسیون گفت:«در خارج از كشور هم ما آنها را تعقيب مي‌كنيم. ..... فعاليتهاي آفندي وزارت اطلاعات در بعضي كشورها  منجر به اين شد كه سرويسهاي اطلاعاتي پيشنهاد بدهند كه ما حاضر هستيم كه فعاليتهاي جاسوسي از دو‌طرف متوقف بشود و اين افتخاري است براي سربازان گمنام».&lt;br /&gt;هموطنان،ایرانیان آزاده&lt;br /&gt;امروز ماشاهد فعالیت سربازان گمنام رژیم ولایت فقیه در اروپا و به طور مشخص در فرانسه هستیم. مأموران مخفی و علنی رژیم به همراه لابیهای داخلی و خارجی خود، تحت عناوین مختلف کمر به نابودی مخالفان بسته اند. تجربه نشان داده است که کشورهای غربی به خاطر مصالح سیاسی و اقتصادی خود، نه تنها اسباب آزردگی آخوندها را فراهم نمی کنند، بلکه به علت ادامه سیاست مماشات زمینه ساز فعالیتهای آنها هم هستند. در چنین شرایطی وظیفه همه ی ایرانیان آزادیخواه افشای عناصر خود فروخته و ماموران جمهوری اسلامی در خارج از کشور است.&lt;br /&gt;حقوق بگیران وزارت اطلاعات رژیم ایران در یک ترفند شیادانه برای برگزاری جلسه ای در روز یکشنبه  17 ژوئن در سالن فیاپ در پاریس 14 فراخوان داده است. در این فراخوان آمده است:«انجمن حمایت از مهاجرین و ایرانیان مقیم فرانسه اعلام موجودیت کرده و سمیناری را به همین منظور برگزار می کند.»&lt;br /&gt;ما امضا کنندگان این بیانیه که به ناگزیر میهن و خانواده خود ترک کرده ایم، با ابراز نفرت و انزجار از اقدامات حقوق بگیران وزارت اطلاعات استبداد مذهبی حاکم در ایران توجه هموطنانمان را به حیله های دستگاههای جاسوسی و تروریستی این رژیم جلب کرده و خواستار آن هستیم که دولتهای اروپایی قاطعانه مانع فعالیتهای مزدوران و جاسوسان رژیم ایران در کشورهای اروپایی شوند.&lt;br /&gt;ما از همه ی ایرانیان آزاده درخواست می کنیم  باهمه توان در شناساندن و افشای انجمنها و رسانه هایی که به وسیله سرویسهای امنیتی رژیم ایران در کشورهای اروپایی هدایت می شوند، تلاش کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;لیست امضاها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;اناهیتا اردوان(آمریکا) – حسین اخوان توحیدی(فرانسه) – یوسف اکرمی(کانادا) – فرشاد ایمانپور(آمریکا) – جعفر پویه(هلند) _ ولی پیامی(سوئد) _ لیلا جدیدی(آمریکا) - ناهید جعفرپور(آلمان) – صمد جدیری (فنلاند) – سحر جدیری (فنلاند) - مهناز جوان خوشدل(فرانسه) – نادر جوان خوشدل(فرانسه) – پرویز خزایی(نروژ) _ پرویز داور پناه(آلمان) _ محمد رضا روحانی(فرانسه) – فریدون رمضانی(آلمان) – مهدی سامع(فرانسه) – صدرالدین سیدی(هلند) _ نیلوفر شمیرانی(آلمان) حمید رضا ظریفی نیا(انگلیس) _ منصور عدالت(فرانسه) _ علی فرمانده(سوئد) _ علی فیاض(سوئد) – منصور قدرخواه(آلمان) _ مهری مالکی(فنلاند) – ایرج مصداقی(سوئد) _ علی معصومی(فرانسه) _ زینت میرهاشمی(فرانسه)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-3511706794969214354?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/3511706794969214354/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=3511706794969214354&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/3511706794969214354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/3511706794969214354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-117011792435083129</id><published>2007-01-30T01:36:00.000+01:00</published><updated>2007-01-30T01:46:55.546+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;به یاد عاشورای همیشه ی تاریخح و با یاد امام انسان!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;آموزگار نسل جستجوگر و متحرک و خودآگاه؛ علی شریعتی، از حسین، شهید همه ی اعصار سخن می گوید:!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;"این کیست که چنین خشمگین و مصمم، گرداب فشرده طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر "حرمت و امنیت و قداست" را پشت سر می گذارد؟ دراین هنگام که مسلمانان، همه، رو به کعبه دارند، او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره گردنده ای را که در آن، خلق را به آهنگ نمرود، بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند"... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;"خیل بی شماری از روحانیان همه مذهب های حق و باطل، شرک و توحید، کفر و دین...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;چه فرقی می کند؟ در برابر این خطر مشترک: خروج مردی بر "اسلام" .... &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم . او که قربانی این همه زشتی و جهل است . به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را ، همچنان به پا داشته است .&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;ترسان و مرتعش از هیجان ، نگاهم را بر روی چکمه ها&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;و دامن ردایش بالا می برم . اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد . جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;...افتاد! &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;و دست دیگرش همچنان بلاتکلیف . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نگاهم را بالاتر می کشانم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;از روزنه های زره، خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هروز، صبح و شام، در فلق و شفق به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند. نگاهم را بالاتر می کشانم : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;گردنی که همچون قله حرا، از کوهی روئیده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است، به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است! نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاریست باز هم&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ... &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;دگر هیچ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;پنج ایه قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد. دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند. شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;"هستم"، که: "زندگی می کنم".&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;این همه "بیچاره بودن" و بار "بودن"، این همه سنگین! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;اشک امانم نمی دهد: نمی توانم ببینم : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;پیش چشمم را پرده ای از "اشک" پوشیده است. &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان، با انتظاری ملتهب از عشق و شرم، خیره می نگرم: شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم. طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته استک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزید، کنارتر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند ، سیمایی که... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;چه بگویم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;مفتی اعظم اسلام او را به نام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد، محکوم کرده و به مرگش فتوا داده است؛ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است. &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;نه باز می گردد،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;که: به کجا؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نه پیش می رود، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;که: چگونه؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نه می جنگد، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;که: با چه؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نه سخن می گوید، &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;که: &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;با که؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;و نه می نشیند، که... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;هرگز! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;ایستاده است، و تمامی جهادش اینکه: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نیفتد! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ ، از آدم تا ... خودش!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم . در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا! با نگاهی که جزغم نیست، همچنان ساکت می ماند: نمی توانم تحمل کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;سنگین است: تمامی "بودن"م &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;را در خود می شکند و خورد می کند: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;می گریزم: &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم! تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم:&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;در هیاهوی شهر صدای سرزنش خویش را " که هنوز هستی " نشنوم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر آشفته و پر خروش، می گرید، عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و"صلیب جریده" و تیغ و و زنجیری که دیوانه وار &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;&lt;/span&gt;بر سر روی و پشت وپهلوی خود می زنند و مردانی با رداهای بلند و ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;عمامه پیغمبر بر سر و &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;آه! باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیه پوش همه جا پیشاپیش خلایق! &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="color:black;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;تنها و آواره به هر سو می دوم. گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم با تمام نیازم می پرسم، غرقه در اشک و درد: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;"این مرد کیست" ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;"دردش چیست" ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;نامش چیست؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;هیچ کس پاسخم را نمی گوید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;color:black;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;strong&gt;مجموعه آثار 19 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-117011792435083129?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/117011792435083129/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=117011792435083129&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/117011792435083129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/117011792435083129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/01/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-116881638834823277</id><published>2007-01-15T00:10:00.000+01:00</published><updated>2007-01-15T00:13:08.360+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.radiosepehr.com/Mosahebe1/Ali%20Fayaz20070104.rm"&gt;آخرین زمزمه های مسیح (درمصاحبه با رادیو سپهر)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-116881638834823277?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/116881638834823277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=116881638834823277&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/116881638834823277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/116881638834823277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-116346183483900464</id><published>2006-11-14T00:44:00.000+01:00</published><updated>2006-11-14T00:54:07.130+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;غربت... در نبرد با خاطره ها!&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;علی فیاض&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;غربت ما چنان به طول انجامید&lt;br /&gt;که چهچهه ی بلبل را از یاد بردیم&lt;br /&gt;و حضور گنجشک را در طبیعت!&lt;br /&gt;رنگ کویر را سبز دیدیم&lt;br /&gt;و کوه های سر به فلک کشیده را&lt;br /&gt;تپه هایی سر سبز،&lt;br /&gt;اما کوتاه قامت&lt;br /&gt;رودهای خروشان را&lt;br /&gt;قندیل هایی روان شده در سرزمین هایی قندیل شده&lt;br /&gt;و نخل های پر بار را&lt;br /&gt;کاج هایی سترون در سرزمین هایی بی خورشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه از خاطرات خود&lt;br /&gt;در چنته حافظه داشتیم،&lt;br /&gt;به تدریج محو شدند&lt;br /&gt;و نام کلبه کبوتران را در پشت بام&lt;br /&gt;فراموش کردیم&lt;br /&gt;خیابان هایمان&lt;br /&gt;و کوچه هایمان&lt;br /&gt;و کوی هایمان&lt;br /&gt;تغییر نام دادند&lt;br /&gt;و پاک محو شدند&lt;br /&gt;و ما در حوض های خاطرات خوشمان&lt;br /&gt;تنها به حافظه های تضعیف شده خویش&lt;br /&gt;قناعت کردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند،&lt;br /&gt;جای خالی ققنوس هایی بود&lt;br /&gt;که&lt;br /&gt;خالق نشده،&lt;br /&gt;خاکستر شدند&lt;br /&gt;تا مباد که از خاکسترشان،&lt;br /&gt;ققنوس ها سر باز زنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند&lt;br /&gt;تنها،&lt;br /&gt;یاد مکان تهی گشته ی&lt;br /&gt;رفقایمان بود&lt;br /&gt;و خواهران و برادرانمان&lt;br /&gt;که&lt;br /&gt;با چاشنی عشقی ابدی، &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از یاد نارفتنی اند!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-116346183483900464?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/116346183483900464/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=116346183483900464&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/116346183483900464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/116346183483900464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-115693320830149675</id><published>2006-08-30T12:16:00.000+02:00</published><updated>2006-08-30T12:24:04.310+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مشکل مردم ایران، حقوق بشر و معضل اتمی ایران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;علی فیاض&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;(به نقل از "سوژه نامه" سایت دیدگاه) &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پنج کشور عضو ثابت و دارای حق وتوی شورای امنیت سازمان ملل متحد، به علاوه کشور آلمان، اول سپتامبر – مترادف با نهم شهریور ماه – را مهلت تعیین شده برای پاسخ ایران به توقف غنی سازی اورانیوم تعیین کردند. طبق بیانیه فوق، چنانچه ایران به این درخواست وقعی ننهد، این کشورها مجازات های اقتصادی پیش بینی شده علیه ایران را به مرحله اجرا خواهند گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تهدید جهانی یا بهانه امتیازگیری؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پرسش اساسی و عمده این است که دست یابی ایران به این به اصطلاح تکنولوژی هسته ای به راستی چه تغییر عمده ای در جغرافیای سیاسی منطقه ایجاد می کند؟ و اگر آنچنان که سردمداران رژیم ادعا می کنند هدف آنها استفاده "صلح آمیز"! از این تکنولوژی باشد، تکلیف دیگر کشورها با ایران چه خواهد شد؟ و اگر این جنایتکاران حاکم به سلاح اتمی دست یابند، با آن چه کاری می توانند انجام دهند؟ و مگر در همین منطقه، هند، پاکستان و اسراییل از سلاح اتمی برخوردار نیستند؟ و مگر هند و پاکستان قادر خواهند بود از این وسیله مخرب علیه طرف مقابل استفاده کنند؟ و یا حتی همین کشور اسراییل که تا کنون به هیچکدام از قطعنامه های سازمان ملل – درست همانند رژیم آخوندها – وقعی ننهاده است، توانایی کاربرد آن را دارد؟&lt;br /&gt;از سوی دیگر، با قاطعیت هر چه تمام می توان بر این امر تاکید نمود که قدرت های بزرگ از جمله دولت آمریکا – و به نیابت از او اسراییل در منطقه خاورمیانه – با خاطری آسوده تمامی پیش بینی های لازم را از سال ها پیش به عمل آورده و با پیشرفته ترین ضد موشک ها آمادگی انفجار هر موشکی را در هوا دارند. و نیز می دانیم که نه تنها اسراییل دارای بیش از ششصد کلاهک اتمی و دیگر بمب های مخرب می باشد، که سردمداران پنتاگون از سال ها پیش(۱) در پی تولید نسل های جدیدی از بمب های اتمی بر آمده اند. و با توطئه های موجوداتی چون جان بولتون، ریچارد پرل و ... طرح های جدیدی را علیه بشریت دنبال می کنند. که البته تولید و ساخت انواع دیگر بمب های ویرانگر را شامل می شود. استراتژی "سده آمریکایی" و شرکت تمام عیار در چند جنگ بزرگ به طور همزمان و پیروز بیرون آمدن از همه ی این میادین نیز، یکی دیگر از طرح های عظیم این کشور می باشد.&lt;br /&gt;با این همه طرح های توسعه طلبانه جنگی، پس به راستی این همه هیاهو بر سر چیست؟ به راستی اینک کدام کشور جرأت استفاده از بمب اتمی را دارد، بدون کمترین تردیدی که خود بلافاصله مورد هدف آن بمب قرارخواهد گرفت؟ آیا به راستی اینان از ایران یا کره شمالی هراس دارند، یا در پی کسب امتیازاتی بیشتر از این "محورهای شرارت" می باشند؟&lt;br /&gt;به نظر نگارنده، تمامی این بحث ها و درگیری ها را باید از دو جنبه مورد ارزیابی قرار داد:&lt;br /&gt;نخست؛ طرح خاورمیانه جدید و مورد علاقه و کنترل آمریکا&lt;br /&gt;دوم؛ رسیدن به سودهای هنگفت ناشی از فروش چند برابر تولیدات صنعتی و اقتصادی و ... غرب. که به نظر می آید بالا رفتن قیمت نفت نیز در این میانه نقشی بر عهده داشته باشد.&lt;br /&gt;به این دو مورد می توان در صورت اجرای تحریم های اقتصادی، فروش نفت ایران در بازار سیاه را نیز اضافه نمود که رژیم برای تامین اقتصادی خود، آن را به همان کارتل ها و تراست های نفتی به بهای نازلی پیش فروش خواهد کرد!&lt;br /&gt;اما در صورت به اجرا در آمدن چنین وضعی، این مردم ایران هستند که آسیب خواهند دید و نه رژیم. چرا که رژیم برای حفظ خود و موقعیت خویش حاضر است تمامی منافع ملی ایران و حقوق مردم ایران را بیش از پیش زیر پا نهد تا حیات ننگین خویش را تداوم بخشد. بدین معنی که رژیم تمام نیازهای ضروری حفظ خویش و دست اندرکاران و مزدبگیرانش را از بازارهای سیاه به چند برابر قیمت تهیه خواهد کرد. اما آنچه در این میان آسیب ده چندان خواهد دید اقشار تهیدست و محروم ایران خواهند بود. و آخوندهای حاکم، در نهایت تمامی بدبختی ها و فقر مضاعف مردم را به پای "استکبار جهانی" خواهند گذاشت. کما اینکه تا امروز چنین کرده اند. و ما به درستی دیدیم که رژیم صدام حسین بیش از یک دهه به حیات خویش ادامه داد و سر انجام نیز تنها با یک جنگ تمام عیاراز پای در آمد. آنچه اما در این میان زیر پا له شد، منافع ملی مردم عراق، و مرگ و میر بیش از نیم میلیون کودک عراقی بود. آیا در رابطه با ایران نیز باید چنین سناریویی تکرار شود و پس از مرگ و میر کودکان و خانواده های زیر فقر، با بمب ها و هواپیماهای نظامی، این رژیم از پا در آید؟ آن هم به قیمت کشتار هزاران ایرانی بی گناه و مردم غیر نظامی؟ اگر چنین است تاخیرچرا؟ آیا این همه بازی نیست و تکرار سناریوی عراق؟ و همان توطئه امپریالیستی در رویارویی با بحران اقتصادی و افزایش قیمت نفت؟ و گرنه، چرا مساله حقوق بشر را محور مجادلات خود قرار نمی دهند؟ به راستی آیا حقوق بشر مهم تر است یا موضوع انرژی اتمی با تمامی پیش بینی هایی که در سطور بالا طرح شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;حقوق بشر!؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;همه به خوبی می دانیم که رژیم علیرغم عقب ماندگی ذاتی تاریخی خویش، تا آنجا که به منافع و حیات سیاسی و ایدئولوژیکی بیمارگونه اش باز می گردد، بسیار مزورانه – اگر نگوییم هوشمندانه – وارد عمل می شود. آنها هر روز بازی تازه ای را آغاز می کنند و به خرید زمان سرگرم می باشند. و تازه آنها حتی اگر به همه خواست های غرب در رابطه با مساله انرژی اتمی تن در دهند، امپریالیسم آمریکا و شرکا به سادگی و با وجدانی آسوده با آنها کنار خواهند آمد. در این میانه اما سرنوشت مردم اسیر و در بند ایران همچنان مبهم و پا در هوا باقی خواهند ماند!&lt;br /&gt;اما به راستی چرا نباید از حربه حقوق بشر علیه این رژیم استفاده نکرد؟ چرا این مدعیان نگرانی امنیت جهان و منطقه – در واقع اسم مستعار منافع خود آنان – این جنایتکاران را به خاطر نقض مکرر حقوق بشر مورد مواخذه و تحریم قرار نمی دهند؟ چرا اینان رژیم را به خاطر کشتار دگر اندیشان، سرکوب آزادی خواهان، تضییع حقوق اقلیت های مذهبی، نادیده گرفتن حقوق زنان، زیر پا گذاشتن حقوق کارگران و زحمتکشان، زندان، شکنجه و اعدام اپوزیسیون، زیر فشار قرار نمی دهند؟&lt;br /&gt;آیا غیر از این است که با نقض حقوق بشر نمی توان بازی کرد؟ و درباره حقوق بشر نمی توان چانه زد؟ و حقوق بشر تعلیق در آوردنی نیست؟ و در نتیجه با بازی کردن با حقوق بشر نمی توان امتیازات آنچنانی گرفت؟&lt;br /&gt;آری با حقوق بشر که از همان آغاز ایجاد این رژیم بارها و بارها نقض شده و به طور مستمر ادامه داشته است، نمی توان به معامله برخاست. اما مساله حقوق بشر نیست. و گرنه با تکیه بر نقض حقوق بشر بسیار جدی تر و اساسی تر، انسانی تر و قاطع تر می توان با این رژیم برخورد نمود و افکار عمومی جهان را نیز با خود همراه ساخت، تا مساله انرژی اتمی که بسیار جای اما و اگر دارد. و شامل سیاست یک بام و دو هوا می شود. چرا که خود منع کنندگان دست اندرکار ساخت نسل های جدیدتر، مخرب تر و "مدرن"تر آن هستند.&lt;br /&gt;و اما در صورت تصویب تحریم، باید متذکر شد که این تحریم ها ره به جایی نخواهد برد. فشار آن بر مردم رنجدیده ایران خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تحریم سیاسی؛ راه چاره&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;پس چاره چیست و راه حل کدام است؟ به نظر نگارنده این سطور، تحریم های سیاسی نقشی بسیار تعیین کننده تر از تحریم های اقتصادی از خود بر جای خواهد گذاشت. چرا که اگر مبنای آن تحریم ها را نقض همیشگی حقوق بشر قرار دهیم، دیگر به هیچ روی قابل چانه زنی نیست. تمکین رژیم به حقوق بشر و مردم سالاری اگر شرایط ارتباط این رژیم با حکومت ها و دولت های دیگر تعیین گردد، و رژیم مجبور شود به آن تن دهد، این به معنی بحران عمده و اساسی در ارکان نظام خواهد بود. و تنها در چنین شرایطی است که امکان تغییر و تحولی اساسی در سرنوشت سیاسی ایرانیان را می توان به نظاره نشست. در همین راستا، در وهله نخست وظیفه سازمان ملل متحد و در وهله دوم، مسئولیت رژیم ها و دولت های دموکراتیک و به راستی مدافع حقوق بشر است که با طرح های جدید و جدی و با تکیه بر نقض حقوق بشر به تلاش برای انزوای این رژیم بپردازند. تحریم هایی که می تواند رژیم را – و نه مردم ایران را – از پای در آورد.&lt;br /&gt;۱. تعلیق عضویت ایران در سازمان ملل متحد به خاطر عدم تمکین و عدم رعایت مواد مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر&lt;br /&gt;۲. احضار دیپلمات ها و سفرای کشورهای عضو سازمان ملل&lt;br /&gt;۳. قطع ارتباط هرگونه روابط سیاسی و ممانعت از ورود سردمداران رژیم به دیگر کشورها&lt;br /&gt;۴. به رسمیت نشناختن رژیمی که مشروعیت خود را نه از آراء مردم و حقوق مدنی آنان که از ساختار حکومتی و آمرانه ولایت فقیه می گیرد&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;اما اینکه چرا رژیم بر عدم اجرای تعلیق غنی سازی اصرار می ورزد، حکایت از سیاه کاری ها و مخفی کاری های گردانندگان آن دارد. آنها برای فریب افکار عمومی هر روز به حیله ی تازه روی می آورند. و این موضوع تازه ای نیست. اما در رابطه با مسائلی که در سطور پیشین مطرح گردید، یک پرسش عمده و اساسی که هم برای اپوزیسیون و هم مردم ایران مطرح می باشد، این است که اگر رژیم با پذیرش شرایط و گرفتن "امتیازات" وعده داده شده، با کشورهای دارای حق وتو کنار بیاید، تکلیف آینده ایران، حقوق بشر و دموکراسی چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__________________________&lt;br /&gt;۱) آن چنان که جان پیلجر نیز افشا کرده است...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-115693320830149675?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/115693320830149675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=115693320830149675&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/115693320830149675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/115693320830149675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-115455584032367672</id><published>2006-08-02T23:54:00.000+02:00</published><updated>2006-08-03T00:01:31.863+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در شناخت شريعتي&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;( 2 )&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;« استبداد روحاني, سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است.» شريعتي , م . آ . 4 , ص 263&lt;br /&gt;« از روحانيت چشم داشتن نوعي ساده لوحي است كه ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاري و اگر آبي نمي آرند , كوزه اي نشكنند بايد سپاسگزارشان بود .» شريعتي , م . آ . 1 , ص 214&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;در بخش هاي پيشين مقاله, از زمينه هاي فرهنگي , سياسي و اجتماعي كه شريعتي در آن باليد و رشد كرد, سخن گفتم . از وضعيت ساختار سياسي جامعه كه مبتني بر استبداد بود, و خود نقش به سزايي در شكل گيري افكار و انديشه ها را داشت _ البته بيشتر غير مستقيم و صرفا با عمل كردهاي خود _ سخن چنداني گفته نشد .&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه اختناق سياسي , در گسترش فرهنگ اعتراض و حتي «تقديس» ديدگاه هاي انتقادي _ اعتراضي و انقلابي, نقشي اساسي بر عهده داشت . براي نمونه , ممنوع اعلام كردن نام يك كتاب و يا نويسنده آن , خود به تنهايي كافي بود تا همه تشنگان حقيقت را براي يافتن آن اثر بسيج نمايد . درست به همانگونه كه ممنوعيت نام و نوشته هاي خميني در بعد از خرداد 42, باعث شد تا وي به طور خارق العاده يي در بين نيروهاي مذهبي سنتي كه گرايش سياسي يافته بودند , نفوذ كلام يابد . ممنوعيت آثار نوشتاري بعضي از نويسندگان , ممنوع القلم شدن برخي از آنان , به زندان افكندن روشنفكران و مبارزان فعال سياسي و آزادي خواهان , باعث شد تا جامعه از تبادل نظر و تضارب آرا و افكار و نيز فرهنگ نقد , بازخواني و روشنگري محروم بماند . امري كه به نوبه خود باعث شد تا اين نيروها در طيف وسيعي, از آشنايي با, و نقد ديدگاه هاي خود محروم بمانند . اين عدم آشنايي و نيز نبود سنت نقادي روشنفكرانه _ بدون اغراض سياسي , فرهنگي و مذهبي _ جامعه را در شرايطي قرار داد كه در آغاز انقلاب , همه مذهبي ها را در يك مسير ببيند و در نتيجه از آگاهي عميقي برخوردار نگردد . اين كه خميني چه مي گفت , مجاهدين چه مي خواستند , بازرگان و نهضت آزادي در پي چه نوع حكومتي بودند , شريعتي چه اسلامي ارائه مي داد و جنبش مسلمانان مبارز در پي چه بودند , همه را در هاله يي از ابهام قرار داده بود .&lt;br /&gt;بسياري از آثار شريعتي , پس از انقلاب در دسترس مردم قرار گرفتند . به ويژه آثاري كه وي در آنها نگاهي راديكال تر به اسلام داشت و به نفي كامل روحانيت رسيده بود . اين ديدگاه ها عموما يا در نامه هاي خصوصي وي مطرح شده بودند و يا در جلسات خصوصي كه براي نخستين بار پس از انقلاب به صورت نوشتاري انتشار يافتند . (1) با توجه به چنين شرايطي كه بر جامعه حكمفرما بود, برداشت هاي گوناگون و حتي متفاوت و متعارضي كه به نام دين ارائه مي شدند , متاسفانه مخدوش , ناكافي و به صورت «اين هماني» به جامعه عرضه شدند . در همين رابطه دست آوردهاي شريعتي نيز , به هم ريخته , تجزيه شده و به طور ناقص انعكاس بيروني يافت و در نتيجه هر جرياني بخش هايي از آن ره آوردها را برجسته كرد و در موضع گيري هاي سياسي , فرهنگي و ايدئولوژيك خود منعكس نمود . بر همين است كه مي توان جرياناتي را كه مدعي طرفداري از راه و انديشه هاي شريعتي بودند , در راست ترين جناح ها تا چپ ترين آنها , در مدرن ترين آنها تا واپس گراترين آنها مشاهده نمود . (2)&lt;br /&gt;گذر زمان , انتشار يافتن كامل آثار وي , و روشن شدن جايگاه نيروهاي گوناگون اجتماعي_ سياسي , و نيز ضرورت يافتن بازخواني و بازفهمي ديدگاه هاي شريعتي , اينك باعث شده است تا آثار فراواني در گستره وسيعي از كميت و كيفيت , به نقد , بررسي , بازخواني و بازفهمي انديشه او ارائه شوند . آثاري كه نويدبخش درك و فهم جديد و منطقي تري از ديدگاه هاي وي مي باشند . موضوعي كه در جاي خود باعث شده است تا با توجه به شرايط تاريخي و فرهنگي كنوني جامعه , بخش هايي از افكار شريعتي برجسته تر گردند كه پيش از اين يا به آنها توجهي نمي شد و يا كم تر مورد بهره برداري قرار مي گرفتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما آن بخش از دست آوردهاي شريعتي كه به كار امروز ما مي آيند را, فهرست وار چنين مي توان برشمرد :&lt;br /&gt;* پروتستانتيسم اسلامي و تولد دوباره آن (رنسانس اسلامي)&lt;br /&gt;* طرح تصفيه و استخراج منابع فرهنگي&lt;br /&gt;* نفي تفكر تقليدي _ رساله يي&lt;br /&gt;* تلفيق آگاهانه بينش عرفاني با مبارزه سياسي&lt;br /&gt;* تقدس زدايي از چهره هاي برجسته «مذهبي» و به چون و چرا پرداختن در «مباني» ديني&lt;br /&gt;_ زدودن تقدس دروغين «روحاني» و «روحانيت» و در نهايت نفي اين قشر تحت عنوان واسطه ميان خدا و خلق (تز اسلام منهاي روحانيت)&lt;br /&gt;* زمينه سازي براي «رفرم» در بازشناخت , بازخواني و بازفهمي متون ديني&lt;br /&gt;* ارائه سيستم اعتقادي مبتني بر تساهل, دگرانديشي و دگرفهمي متون ديني&lt;br /&gt;* نفي دگم انديشي و فرقه گرايي&lt;br /&gt;* ارائه نظريه عرفان¸برابري و آزادي به عنوان آلترناتيوي منطقي و مردمي در برابر مثلث سركوبگر حاكم بر تاريخ ; زر, زور و تزوير و يا به تعبيري ديگر روحانيت, مالكيت و دولت, و يا تيغ , طلا و تسبيح!&lt;br /&gt;* نفي ديدگاه هاي مبتني برقرائت (برداشت) واحد و خودمحورانه از دين&lt;br /&gt;* و ...&lt;br /&gt;نگارنده اميدوار است در فرصتي ديگر, با تفيصل مقاله و آوردن اسناد لازم ازآثار شريعتي , ضمن برشمردن موضوعات ديگر , موارد بالا را نيز , هركدام به طور مستقل مورد تجزيه و تحليل قرار دهد ,&lt;br /&gt;طبيعي است در اين سلسله مباحث, هدف بررسي و بازخواني دست آوردهاي شاخص و غير قابل مخدوش شريعتي مي باشد . و نه مثلا انتقاداتي كه بر وي و ديدگاه هايش وارد است! كه البته نگاه انتقادي بر آثار وي نيز در فرصتي ديگر ارائه خواهد شد .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;منابع و توضيحات:&lt;br /&gt;1) براي نمونه مي توان از نوار تخصص و يا اقتصاد نام برد كه براي نخستين بار در سال 58 در مجموعه آثار شماره 10 (جهت گيري طبقاتي اسلام) انتشار يافتند كه پس از سال 60 تا دو سال پيش اجازه انتشار مجدد نيافته بود . و يا مجموعه آثار 34 (نامه ها) كه نيمي از آن توسط سانسور آخوندي حذف شده بود و گويا آن هم طي يكي _ دو سال اخير به طور كامل انتشار يافته است .&lt;br /&gt;2) براي نمونه از فرقان گرفته تا مجاهدين انقلاب اسلامي واز آرمان مستضعفين و كانون ابلاغ انديشه هاي شريعتي گرفته تا حتي اعضاي كابينه سركوبگر دولت موسوي و خود وي نيز مدعي خط شريعتي بودند . از سوي ديگر نيز شخصيت هايي چون زنده ياد مجيد شريف , مبارز پاك نهاد دكتر محمد ملكي و ... گرفته تا افرادي چون فخرالدين حجازي , جلال فارسي و حتي علي خامنه اي در روزگاري كه به «امامت» مسلمين! نرسيده بود, مدعي طرفداري از او بودند&lt;/span&gt;!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-115455584032367672?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/115455584032367672/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=115455584032367672&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/115455584032367672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/115455584032367672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/08/2.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-114859363624371322</id><published>2006-05-25T23:27:00.000+02:00</published><updated>2006-08-17T13:21:00.536+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/03.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/320/03.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#009900;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به ياد هجرت و شهادت شريعتي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#333333;"&gt;« تمامي تاريخ به سه شاهراه اصلي مي پيوندد: آزادي، عدالت و عرفان! نخستين، شعار انقلاب كبير فرانسه بود و به سرمايه داري و فساد كشيد، دومي، شعار انقلاب اكتبر بود و به سرمايه داري دولتي و جمود. و سومين، شعار مذهب بود و به خرافه و خواب! كار اصلي هر روشنفكري در اين جهان و در اين عصر يك مبارزه آزاديبخش فكري و فرهنگي است براي نجات آزادي انسان از منجلاب وقيح سرمايه داري و استثمار طبقاتي، نجات عدالت اجتماعي از چنگال خشن و فرعوني ديكتاتوري مطلق ماركسيستي و نجات خدا از قبرستان مرگ آميز و تيره آخونديسم!» شريعتي؛ م. آ. 1 ، ص 97 و 98 &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#009900;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#333333;"&gt;سه روز مشخص در هر سال، ياد شريعتي را در روح و حافظه من تقويت مي كند. يا شايد بهتر است بگويم كه سه روز در سال بازخواني شريعتي را براي من جدي تر، عميق تر و برجسته تر از روزهاي ديگر مي سازد. و اين هم امري كاملا طبيعي است. در تاريخ ملت ها و اقوام، هميشه روزهايي وجود دارند، كه آن روزها، با توجه به حوادث و اتفاقاتي كه در آن ایام رخ داده است، ياد آور خوشبختي و يا بدبختي آن ملت ها مي توانند باشند. همچنان كه براي ما ايرانيان معاصر، 28 مرداد، روز شومي در تاريخ سرزمينمان به حساب مي آيد. و يا برعكس 14 مرداد، روزي شادي بخش به شمار مي رود، چرا كه در اين روز جنبش مشروطه به پيروزي مي رسد تا حكومت قانون به جاي استبداد استقرار يابد. و ... اما، همانطور كه گفتم، سه روز مشخص، ياد شريعتي را براي من زنده تر مي دارند: دوم آذر (روز تولد) بيست و ششم ارديبهشت (روز هجرت) بيست و نهم خرداد (روز شهادت) و این روزها يكي از آن روزها بود. بيست و ششم ارديبهشت. روز هجرت شريعتي. درست در چنين روزي در سال 1356بود، كه شريعتي، پس از تحمل ماه ها زندان و تحت نظر بودن، بالاخره موفق شد به قول خودش « بر روي قاليچه سليماني سابنا از زندان سكندر بپرد » و راهي غربت و تبعيد شود تا شايد دور از سرزميني كه همه عمررا براي آزادي و رهايي آن رنج برده بود، نفسي تازه كند . تبعيدي كه دوام چنداني نيافت و به هجرت ابدي او انجاميد. به هر حال هر گاه قرار باشد با مناسبت و يا بي مناسبت، از شريعتي سخني به ميان آيدريا، به جاي تعريف و تمجيدهاي رايج و مرسوم، كه ويژه روزگاران شور و شورش بود، شرايط كنوني جامعه ما، از ما، در بزرگداشت ها و تجليل ها چيز ديگري طلب مي كند: شعور، آگاهي و خودآگاهي، كه اتفاقا شريعتي خود، همواره بر اهميت اين مفاهيم تاكيد مي نمود . اساسا يكي از الزامات انتقال فرهنگ پيشرو و بيدارگر، ارتقاء كمي و كيفي سطح خودآگاهي توده هاي مردم و گسترش فرهنگ نقد به مفهوم علمي، بي غرضانه و دموكراتيك آن مي باشد. نقدي كه هيچ آلودگي يي به نفرين و آفرين هاي رايج نداشته باشد و در اس و اساس و ساختار خود، تنها و تنها بر اساس قواعد علمي رايج در جوامع پيشرفته و دموكراتيك استوار باشد. و اتفاقا اين همان چيزي است كه در جوامع استبدادزده كم تر يافت مي شود. به ويژه كشور ما، كه تا آنجا كه به ياد مي آوريم، در چنگال استبداد و ديكتاتوري اسير بوده است. با اين توضيحات، ضروري است كه ضمن بازخواني شريعتي ما بايد به بازشناسي شريعتي توجه نماييم. چه، بازخواني و بازشناسي شريعتي، بازشناخت فصلي از فصولي است كه جو فكري و فرهنگ زيستي ما را تحت تاثير خود قرار داده است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333333;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شريعتي با توانايي هايي كه داشت موفق شد، در جامعه خفقان زده ما، نسلي از روشنفكران و جوانان را به سوي خود جذب كند و به ميدان فكر و مبارزه بكشاند؛ مبارزه ای كه سال ها بود او را از انديشيدن بدان باز داشته بودند. او بر نسلي و قشري از جامعه ما تاثير گذاشت كه تشنه آموختن، اعتراض كردن و به شورش بر خاستن بود. نسلي كه سمبل هاي خود را ديگر نه از هاليوود و «ستاره» هاي آن مي گرفت و نه از چهره هايي كه مجلات رنگارنگ همگام با قدرت سياسي حاكم ، براي آنان الگوسازي مي نمودند. آن نسل، مي خواست خودآگاهانه حرف بزند، خودآگاهانه عمل كند و خود براي سرنوشت خود تصميم بگيرد. اين همان نسلي بود كه مخاطب شريعتي بود. نسلي كه سر انجام به پا خاست و به مبارزه يي بي امان با استبداد برخاست. حال اينكه، بعد به چه سرنوشتي دچار شد، و حاصل زحماتش را چه كساني به يغما بردند، موضوعي است كه به بحث كنوني ما ارتباط مستقيم ندارد. بر اين اساس، اينك به جاي تجليل صرف و گرامي داشتن شريعتي، بايد او را بازخواني و بازشناسي كنيم. و در نخستين گام، ما بايد دست آوردهاي وي را مورد بررسي و ارزيابي قرار دهيم، و آنگاه ازخود بپرسيم؛ انديشه و راه و روش شريعتي، امروز به چه كارمان مي آيد؟ شريعتي چه كرد؟ چه گفت؟ و چه راهي پيش پاي ما گشود؟ و برجسته ترين دست آورد و يا دست آوردهايش كه هم اكنون نيز براي ما و جامعه ما مي تواند به كار آيد، كدام است؟&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#009900;"&gt;در شناخت شريعتي (1)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#009900;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;«بازگشت به خويش , نه آنچنان كه پس از مد شدن مخالفت با غرب زدگي , خود همين غرب زده ها باز آن را مد كرده اند و نمي دانند كه بازگشت به خويش , به مدرن شدن و تظاهر كردن و به فرنگي بد گفتن و به آداب و رسوم كهنه بومي و ارتجاعي برگشتن نيست . بازگشت به خويش , يك نهضت عميق و دشوار خودشناسي و خودسازي است , لازمه اش شناختن تمدن و فرهنگ اروپا است , شناختن دنياي امروز با همه زشتي ها و زيبايي هايش و نيز شناختن تاريخ تمدن و فرهنگ و ادب و مذهب و اصالت هاي انسان و عوامل انحطاط و ارتقاء تمدن و اجتماع ما و تفاهم با توده مردم و تجانس با متن جامعه » ... شريعتي , م. آ. 5 , صفحات 113و 114&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پیش گفتار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;در بازخواني و بازشناسي شريعتي , چند نكته عمده و اساسي وجود دارد كه بدون توجه به آن ها, هر گونه قضاوت درباره آثارفكري _فرهنگي وي و تاثيرات سياسي _ اجتماعي او , ناقص , غير علمي و گمراه كننده خواهد بود . اين چند نكته اساسي كه هنگام بازخواني و بازشناسي شريعتي , مي بايست مورد توجه قرار بگيرند, عبارت هستند از:* شرايط فرهنگي و سياسي حاكم برنظام هاي سياسي و حكومتي جهان* موقعيت روشنفكران و پارادايم هاي مسلط بر جو روشنفكري* شرايط و اوضاع سياسي, اجتماعي و فرهنگي حاكم برجامعه ايران* نيروهاي مذهبي درون جامعه ايران, مناسبات آنها با قدرت و جايگاه اجتماعي و فرهنگي آنها بديهي است كه بدون درك درست اين موقعيت ها و بدون ارزيابي درست و اصولي شرايط آن روز, هر گونه قضاوت درباره شريعتي و چگونگي تاثير فعاليت هاي وي, همراه با يك تحليل جامع و علمي نخواهد بود .اما اين نيز طبيعي است كه در يك مقاله نسبتا كوتاه, پرداختن به همه اينها امكان پذير نخواهد بود . با اين همه, براي قرار گرفتن در چنان شرايط و فضايي, سعي مي كنم تيتروار و خيلي كلي به شرايط گوناگون اجتماعي , فرهنگي و سياسي داخلي و بين المللي آن روزها اشاره يي _ هر چند نه جامع و عميق _ داشته باشم . عصري كه شريعتي در آن مي زيست, جهان بين دو ابر قدرت سياسي جهاني به نوعي تقسيم شده بود . دو كشور قدرتمند شوروي و آمريكا, جهان را بين خود قسمت نموده و هركدام نيز اقمار خاص خود را داشتند . بلوك شرق و پيمان نظامي ورشو, نيروي نظامي رقيبي براي آمريكا و اقمارش در پيمان نظامي ناتو به شمار مي رفت . دخالت هاي اين دو كشور در جغرافياي سياسي جهان برهيچ كسي پوشيده نبود . اگر آمريكا , ويتنام و كامبوج و لائوس و ... را مورد تاخت و تاز خود قرار مي داد, در عوض, شوروي نيز بهار پراگ را در هم مي شكست و آن كشور و كشورهاي ديگر از جمله افغانستان را به بهانه حمايت از دولت هاي متحد خود, اشغال مي نمود . در چنين شرايطي بود كه روشنفكران كشورهاي جهان سوم, كه در پي استقلال اقتصادي و سياسي خويش بودند, به مبارزه با پديده استعمار و امپرياليسم برخاستند . اساسا دهه هاي 60 و 70 ميلادي , شامل لحظاتي از تاريخ مي شود, كه از آن تحت عنوان انقلابات رهايي بخش ملي و طبقاتي ياد مي شود . امري كه باعث شد تا تعبيراتي چون «عصر كبير آگاهي خلق ها» زيبنده آن دوران گردد . دهه 60 و هفتاد كه بر پيش زمينه هايي چون انقلاب اكتبر , انقلاب چين , رهايي هند از استعمار انگليس , ملي شدن نفت ايران , ملي شدن كانال سوئز و ... استوار گشته بود, روند انقلابي خودرا با انقلابات ويتنام به رهبري هوشي مينه, كوبا به رهبري كاسترو و چه گوارا , الجزاير به رهبري بن بلا , تشكيل سازمان آزادي بخش فلسطين به رهبري عرفات , ابواياد, ابوجهاد و فاروق قدومي و نفوذ گسترده آن بر ديگر جنبش هاي رهايي بخش , شكل گيري جنبش آزادي بخش اريتره , جنبش ظفار, و ... ادامه داد . درچنين فضايي كه آكنده از درگيري , مبارزه و مقاومت بود, بيشتر روشنفكران برجسته جهاني به تلاش هاي خود وجهه يي سياسي و راديكال بخشيدند . و از آنجايي كه شاخص ترين و مستقل ترين آنها نمي خواستند خود را در كنار يكي از اين دو ابرقدرت ببينند, با طرح ها و نظريه هايي به ميدان آمدند كه گزينه سومي به شمار مي رفت . روشنفكران برجسته يي چون ژان پل سارتر, متفكرين مكتب فرانكفورت, فرانتس فانون, و ... چهره هاي شاخص و نمونه يي از اين دست روشنفكراني به شمار مي رفتند, كه در آثار خود به نوعي نظريه مقاومت و مبارزه را اشاعه مي دادند. اين چهره هاي مطرح روشنفكري, به نسل جوان , روشنفكران , دانشجويان و ديگر نيروهاي آگاه و مبارز سياسي _ فرهنگي در مبارزاتشان, الهام مي بخشيدند . نيروهاي مبارز و روشنفكر ايراني نيز,طبيعتا نمي توانستند خودرا از آن تاثيرات دور نگاه دارند . جنبش روشنفكري در ايران معاصر, به ويژه پس از كودتاي 1299 به بعد, به شدت تحت تاثير ماركسيسم و آموزه هاي لنين قرار گرفت . حجم آثار و فرآورده هاي ادبي , سياسي و فرهنگي , محتواي فكري و جهت گيري آنان و توليدكنندگان آن آثار, همگي حكايت از آن داشت و دارد كه بيشتر آنان با گرايشات چپ ماركسيستي پا به عرصه وجود فرهنگي گذاشته بودند . از تقي اراني گرفته تا صادق چوبك, از جلال آل احمد و خليل ملكي گرفته تا احمد شاملو, از علي اصغر حاج سيد جوادي و بزرگ علوي و ساعدي گرفته تا صمد بهرنگي , علي اشرف درويشيان و احمد محمود و شعاعيان... نشان مي دهد كه اين توليد كنندگان چيره دست فرهنگ و ادب و سياست كشور ما, حداقل در مراحلي از حيات فرهنگي _ سياسي و ادبي خويش تحت تاثير ماركسيسم, جهان بيني و جهان شناسي آن قرار داشته اند . بيشتر روشنفكران جامعه ايران تا قبل از انقلاب, به طور عام, يا ايده هاي خويش را از لنين , چه گوارا و كاستريسم مي گرفتند و يا مائويسم و تروتسكيسم و يا روشنفكراني چون سارتر و ماركوزه و امثال آنان .اما , پس از گشوده شدن جبهه هاي مقاومت و خودجوش ملي كه در عين حال خود نيز نمي توانست از تاثيرات جوامع استعماري در امان باشد , شرايط فرهنگي جوامع استعمارزده , دستخوش تغيير و تحولاتي عظيم و بنيادين گرديد . و نه تنها رهبران مستقل خويش را در كوران مبارزه و از دل مبارزات رهايي بخش ملي خلق نمود , بلكه خود به توليد چهره هاي برجسته و نيرومندي از روشنفكران ملي و بومي نيز دست زد . اين چراغ هاي راه, و سمبل هاي روشنفكري و مبارزه, به تدريج و همراه با شكل گرفتن جنبش هاي رهايي بخش ملي با ايده ها و آرمان هاي منطقه يي و فرهنگي بومي, و تحميل خود بر جهان بيني ها و فرهنگ هاي وارداتي, روزنه يي جديد فراپيش نسل جوان, مبارز و آگاه جهان سومي قرار داد . ايده ها و آرمان هايي كه به دليل مستقل بودن, نو بودن , و به همان دليل نيز فاقد تجارب لازم بودن, نمي توانست تناقضاتي را نيز با خود حمل نكند . تناقضاتي كه خود ناشي از شرايط عيني و منطقي حاكم بر جو علمي _ فرهنگي و ايدئولوژيكي حاكم بر فضاي جهاني بود. روشنفكر بومي در عين حال كه شاهد پيشرفت و پيشتازي و توسعه همه جانبه جوامع غربي بود, عقب ماندگي , گذشته گرايي و بازماني از قافله تمدن جوامع خودي را نيز مي ديد او را آزار مي داد و با پرسش هايي مواجه مي ساخت كه پاسخ به آنها نمي توانست يكدست , شسته رفته و فاقد تناقض باشد; براي پيشرفت , رهايي , تكامل و توسعه جامعه , از كجا آغاز كنيم؟ چه چيزهايي را بايد از جوامع متمدن گرفت و چه چيزهايي را بايد پس زد؟ چه بايد كرد؟ آيا بايد از «فرق سر تا نوك پا فرنگي شد» و يا با بازگشت و پناه بردن به سنت هاي خودي , جامعه خودرا در پيله يي بسته قرار داد؟ آيا گزينه سومي وجود دارد؟ و اگر وجود دارد, آن كدام است؟پاسخ به اين پرسش ها براي بخشي از روشنفكران , كه عموما يا حكومتي از آب در مي آمدند و يا از مزاياي حكومت بهره مند مي شدند, يا اساسا مطرح نبود, و يا اگر مطرح بود, پاسخ آن چندان مشكل نبود. تسليم ... پذيرش و كنار آمدن . پايان اين نوع نگاه و بينش , با استعمار به همزيستي مسالمت آميز رسيدن بود . در روي ديگر سكه فرهنگي و ساختار اجتماعي ما, اما نيروها و بنيادهايي قرار داشتند , كه به تنها چيزي كه باور نداشتند, همانا تغيير , تحول و توسعه بود . اين نيروي مقتدر, مسلط و تاثير گذار , نيروي سنت و حافظ و پاسدار وضع موجود بود . نيرويي كه نمايندگان با نفوذ , پر قدرت و حاكم خود را &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;در همه عرصه هاي اجتماعي , فعال و دست اندركار در اختيار خودداشت .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-114859363624371322?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/114859363624371322/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=114859363624371322&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114859363624371322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114859363624371322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/05/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-114777427793788328</id><published>2006-05-16T12:00:00.000+02:00</published><updated>2006-05-16T12:19:43.680+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/320/amo%20dr.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بوی هجرت می آید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;سالگرد هجرت زنده یاد شریعتی &lt;/span&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/amo%20dr.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;معلم نسل عاصی بر مثلث شوم "روحانیت، سلطنت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;و سرمایه" گرامی باد!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بحثی پیرامون بنیادگرایی ضد اسلامی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/7707/" target="blank"&gt;اسلام‌ستيزی غربی و پيامدهای آن!&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;رحمان ليوانی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-114777427793788328?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/114777427793788328/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=114777427793788328&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114777427793788328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114777427793788328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-114364992842565830</id><published>2006-03-29T18:24:00.000+02:00</published><updated>2006-03-29T18:34:22.893+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.didgah.com/maghalehMatnKamel.php?id=11438" target="-blank"&gt;آزادی، "دولت" و "اپوزیسیون"!&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;مندرج در ویژه نامه فروردین سایت دیدگاه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-114364992842565830?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/114364992842565830/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=114364992842565830&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114364992842565830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114364992842565830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-114089887019073177</id><published>2006-02-25T21:07:00.000+01:00</published><updated>2006-02-25T21:27:03.253+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چند مصاحبه رادیویی:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://biphome.spray.se/radiohambastegi/farzin/farzin060128.ram"&gt;آزادی مذهب و لامذهبی: در گفت و گو با رادیو همبستگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://radiosepehr.com/seda/Ali%20Fayyaz-%20Reza%20Chitsaz.mp3"&gt;کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی: در گفت و گو با رادیو سپهر&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://radiosepehr.com/seda/Reza%20Chitsaz-%20Ali%20Fayyaz.rm"&gt;آزادی بی قید و شرط؟: در گفت و گوی با رادیو سپهر&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-114089887019073177?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/114089887019073177/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=114089887019073177&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114089887019073177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/114089887019073177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-113525264953849141</id><published>2005-12-22T12:52:00.000+01:00</published><updated>2005-12-22T12:58:37.590+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;&lt;a href="http://didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=8911" target="_blank"&gt;16 آذر ماه؛ یادآور استبداد سلطنت!&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-113525264953849141?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/113525264953849141/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=113525264953849141&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113525264953849141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113525264953849141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/12/16.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-113222272539998683</id><published>2005-11-17T11:13:00.000+01:00</published><updated>2005-11-17T11:19:50.130+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://www.ghoghnoos.org/honar/varie/sharif.html" target="-blank"&gt;با یاد مجید شریف "شهید عشق" : محمد علی اصفهانی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-113222272539998683?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/113222272539998683/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=113222272539998683&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113222272539998683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113222272539998683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-113191803956308842</id><published>2005-11-13T22:37:00.000+01:00</published><updated>2005-11-17T11:35:37.133+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#ff9900;"&gt;پاییز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;فریدون انوشه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;دائم دلم گرفته ، زين روزگار پاييز&lt;br /&gt;وای از حصار غربت ، ‌آه از غبار پاييز&lt;br /&gt;آشفتهء خزان شد ، گلزار آرزوها&lt;br /&gt;طوفان و برگريزان ، آيينه دار پاييز&lt;br /&gt;خرداد خون ما را ، رجالگان کشيدند&lt;br /&gt;از گلشن بهاران ، تا شوره زار پاييز&lt;br /&gt;در باغ خاطر من ، جويای گل چه هستی&lt;br /&gt;هر غنچه ای که ديدی ، اينک شکار پاييز&lt;br /&gt;آواز های شادی ، خاموش گشته ، اينجا&lt;br /&gt;آهنگ ديگری نيست ، غير از هوار پاييز&lt;br /&gt;----    ----   ----&lt;br /&gt;ای نخل های تشنه ،کی بنگرم که باران&lt;br /&gt;از چهره تان بشويد ، گرد و غبار پاييز&lt;br /&gt;ای عطر اطلسی ها ، کی می شود دوباره&lt;br /&gt;من بو کنم شما را ، دور از حصار پاييز&lt;br /&gt;ای خاک تين و زيتون ، کی بينمت بگيری&lt;br /&gt;تقدير ملک خود را ، از اختيار پاييز&lt;br /&gt;تيراژهء رهايی ، در آسمان بخواند&lt;br /&gt;همراه عاشقانت ، پايان کار پاييز&lt;br /&gt;ای دل ترانه ها را ، بگذار تا بهاران&lt;br /&gt; گم می شود صدايت ، در کوهسار پاييز !&lt;br /&gt;۷ مهر ۱۳۷۱&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-113191803956308842?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/113191803956308842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=113191803956308842&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113191803956308842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/113191803956308842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-112647579276179027</id><published>2005-09-11T23:46:00.000+02:00</published><updated>2005-09-17T17:50:04.253+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.irdc.org/images/article/article-big-050903093924-17shahrivar.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.irdc.org/images/article/article-big-050903093924-17shahrivar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;یاد شهدای شهریور گرامی باد!&lt;br /&gt;شهدای 17 شهریور 57، شهدای زندانی شهریور 68، شهید مجاهد مهدی رضایی، زنده یاد صمد بهرنگی، زنده یاد محمود طالقانی و ده ها و صدها شهید گمنام و با نام این ماه. و ننگ و نفرت بر قاتلین تاج بر سر و دستار بند، که هر دو نشان داده و می دهند که برای حفظ قدرت تمامی مرزهای انسانیت را به سادگی و با کمال وقاحت و بی شرمی، با سرعت نور در می نوردند!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;برای پدر طالقانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهروز بهادری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وقتی که « پدر » بود، &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کسی عشق را نمی‌آزرد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و روی زخم حقارت نمک نمی‌پاشيد!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و آبروی دوستی را ، &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هرگزکسی به پای مصلحت لحظه‌ها نمی‌افکند! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;« پدر » که بود ،کسی حيله را نمی‌دانست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و آيه‌های « شهادت » تفسير ديگری می‌شد!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و نام « مردم »مقدار و اعتبار داشت!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و جوی‌های محبت به شهر جاری بود! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;« پدر » که بود ،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;قفس‌ها تمام خالی بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و کفتران به ايوان خانه می‌ماندند!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و کرکسان حتاآوازشان حرام نبود! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;« پدر » که بود ،تقويم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هيچ« شنبه » نداشت!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و کودکان دبستان نيز&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به شوق « جمعه » کتاب می‌خواندند! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و آفتاب و رهايی ،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از ظهر « جمعه » سر می‌زد! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;« پدر » که رفت ،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پرستو ز بام خانه گريخت!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و خيل کلاغان ،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به فتح باغ کوچيدند!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;درخت‌های جوان ، &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ايستاده جان دادند!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و رنگ عشق از چهره‌ی شقايق رفت! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;گروه کرکسان تماشا به شهر برگشتند ،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;که بر جنازه‌ی ايمان نماز بگزارند&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;! ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;__________________&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;a href="http://didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=6881" target="_blank"&gt;یاد جلال&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/jalal.gif"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/320/jalal.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23005"target="_blank"&gt;جشن فرخنده (داستانی کوتاه از جلال)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-112647579276179027?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/112647579276179027/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=112647579276179027&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112647579276179027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112647579276179027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/09/17-57-68.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-112620830546431573</id><published>2005-09-08T21:28:00.000+02:00</published><updated>2005-09-08T23:54:40.616+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://alifayyaz.blogfa.com/post-4.aspx"" target="_blank"&gt; به یاد جلال آل قلم:&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://alifayyaz.blogfa.com/post-4.aspx"&gt;"اگر می فروشی همان به که بازوی خود را، اما قلم را هرگز. حتی تن خود را و نه هرگز کلام را"&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"" target="_blank"&gt;&lt;a href="http://alifayyaz.blogfa.com/post-4.aspx" target="_blank"&gt;مقدمه زن زیادی، ص 21&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1384/06/17/fayyaz840617.htm" target="_blank"&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000099;"&gt;ابتذال در "نقد" جلال آل احمد!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-112620830546431573?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/112620830546431573/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=112620830546431573&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112620830546431573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112620830546431573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-112271276272518057</id><published>2005-07-30T10:33:00.000+02:00</published><updated>2005-07-30T10:48:06.193+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=5845" target="blank"&gt;علی فیاض: &lt;span style="color:#000099;"&gt;زندانیان سیاسی، اکبر گنجی، ابراهیم نبوی و دیگر شرکاء!&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.persian-bookstore.com/internal/bookreview/review.php?serial=1316&amp;amp;nid=1125" target="_blank"&gt;مقاله ای از &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فریدون انوشه&lt;/span&gt; در نقد و معرفی کتاب &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;بازگشت شازده کوچولو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-112271276272518057?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/112271276272518057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=112271276272518057&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112271276272518057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/112271276272518057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-111960768618073189</id><published>2005-06-24T12:05:00.000+02:00</published><updated>2005-09-16T14:27:01.040+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;a href="http://www.booltan.com/Titr/Somayeh1.pdf" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;قصه ی سمیه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;؛ نوشته ی مصطفی شفافی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1384/04/02/fayyaz840402.htm" target="_blank"&gt;بازگشت سردار رهایی بخش&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;&lt;a href="http://ehsanshariati.com/articles/Puyandeh/Dr/DrAli/28hejrat.htm" target="_blank"&gt;در گرامی داشت آموزگار آگاهی، برابری و آزادی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-111960768618073189?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/111960768618073189/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=111960768618073189&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111960768618073189'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111960768618073189'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-111782566444580981</id><published>2005-06-03T21:03:00.000+02:00</published><updated>2005-09-16T14:31:31.203+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/1600/pic_sher-she.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3955/203/320/pic_sher-she.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;عجب ماهی است این خرداد خونین!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;گویا سمبل های نبرد تاریخی آزادی و عدالت در این ماه به جاودانه گی پیوسته اند و سمبل های حاکمیت اختناق و ظلم و نابرابری نیز در همین ماه. هم نمایندگان اسلام نوگرا در همین ماه به شهادت رسیده اند و هم برجسته ترین سخنگو و نماینده اسلام "بنیادگرای ارتجاعی" و ضدبشری آخوندی در این ماه به "آنجا" که جای گاه واقعی اش می باشد، رسیده است!&lt;br /&gt;عجب ماهی است این خرداد خونین! که در روزهای آغازین آن (سوم و چهارم) بنیانگزاران دو جریان ترقی خواه و ضد ارتجاعی (سازمان مجاهدین خلق و گروه فرقان) به شهادت می رسند و در روزهای پایانی آن برجسته ترین اندیشمند نوگرای مذهبی معاصر، علی شریعتی، و نیز مجاهد شهید رضا رضایی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;در این باره بیشتر سخن خواهم گفت...&lt;br /&gt;دیروز یا امروز و یا شاید هم فردا – چه فرقی می کند؟ - سالروز مرگ روح الله خمینی است. مردی که به شهادت تاریخ فاصله حسین شدن تا یزید بودن را که در او به تار مویی بند بود، به سرعت طی کرد و در آنجا که جای گاه واقعی اش بود، قرار گرفت. او که در هیأت یک قدیس وارد کشور شده بود، در قامت یک ابلیس از "کشور" خارج شد. او با مردم و سرزمین ما چنان کرد که مغولان هم نکرده بودند. میوه خوران حکومتش، هر ساله در سالگرد مردنش، او را به عرش اعلا می رسانند و قهرمان حریت و عدالت اش می نامند و تجلیل ها و ... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;حال آنکه تاریخ و مردم ما، قضاوتی دیگر از قساوت های نفرت انگیز وی دارند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;شعر زیر از احمد شاملو، درباره اوست... چندین بار بخوانیدش. آنچه باید گفته شود، او به زیبایی هر چه تمام تر باز گفته است!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;تو را چه سود سر بر فلک بر فروختن&lt;br /&gt;هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت می کند&lt;br /&gt;تو را چه سود از باغ و درخت&lt;br /&gt;که با یاس ها به داس سخن گفته ای&lt;br /&gt;آنجا که قدم بر نهاده باشی&lt;br /&gt;گیاه از رستن تن می زند&lt;br /&gt;چرا که تو تقوای خاک و آب را&lt;br /&gt;هرگز باور نداشتی&lt;br /&gt;فغان که سرگذشت ما&lt;br /&gt;سرود بی اعتقاد سربازان تو بود&lt;br /&gt;که از فتح قلعه روسپیان باز می آمدند&lt;br /&gt;باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد&lt;br /&gt;که مادران سیاهپوش&lt;br /&gt;داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد&lt;br /&gt;هنوز&lt;br /&gt;از سجاده ها سر بر نگرفته اند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-111782566444580981?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/111782566444580981/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=111782566444580981&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111782566444580981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111782566444580981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-111626140856790427</id><published>2005-05-16T18:32:00.000+02:00</published><updated>2005-05-16T23:50:35.496+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;به یاد هجرت شریعتی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آن روزها ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#33cc00;"&gt;گر چه هجرت کرده ای، اما هنوز اینجاستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#33cc00;"&gt;&lt;strong&gt;در نگاه تازه آیینه ها پیدا ستی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:78%;color:#cc33cc;"&gt;(1)&lt;/span&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باز هم 26 اردیبهشت ماه رسید. سالروز هجرت شریعتی. روزی که شریعتی، عاصی شده از آن همه فشار و محاصره و خانه نشینی، ناچار شد از عزیزترین مخاطبانش – مردمش و سرزمینش – جدا شود و امنیت خویش را در سرزمینی بیگانه – هر چند همه زمین های سیاره متعلق به همه انسان ها است و در نتیجه همه جای آن میهن انسان - جستجو کند.&lt;br /&gt;هجرتی که با ممنوع الخروج شدن همسرش، سرانجام خوشی نیافت. او که خود را برای فصل جدیدی از مبارزه و تلاش آماده کرده بود، یک ماه و سه روز بعد، آن همه فشار را تاب نیاورد و با مرگی مشکوک – که چگونگی رخ دادن آن، همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد – به جاودانگی پیوست.&lt;br /&gt;آن روزها و آن سال ها، 26 اردیبهشت را روز شریعتی نام نهادند و در سالروزش، مردم و جوانان آگاه، طی مراسمی پرشکوه، تجلیل ها به عمل آوردند. آن روزها نسل جوان آرمان خواه، بسیاری از خواست ها، آلام و آرزوهای خویش را در کلام شریعتی جستجو می کردند. آن روزها هنوز نام حسین، و رشادت و شهادتش، آرمان گرایان را به هیجان می آورد و در خیال خود، برترین مرحله ای را که تصور می نمودند، رسیدن به مقام "گل سرخ انقلاب" مهدی رضایی بود. آن روزها خسرو گلسرخی، تجسم شهامت و شجاعت بود و الگوی بسیاری از جوانان. آن روزها نام حنیف کافی بود تا نسلی را به میدان بکشد. آن روزها، کسی به مایکل جکسون و الویس پریسلی و مادونا و بریتنی اسپیر، و ماهیچه های آرنولد شوارتسنگر و "باسن زیبای" جنیفر لوپز فکر نمی کرد.&lt;br /&gt;آن روزها احمد رضایی اسطوره جوانان بود و بیژن جزنی راه گشای آنان. آن روزها، هیچ کسی از آرمان خواهی و ایدئولوژی گرایی نومید نشده بود. آن روزها مذهب رهایی بخش بود و پیام آسمانی آن، رهایی بشر از تمامی غل و زنجیرهای زمینی. آن روزها مدعیان نمایندگی مذهب با ماسکی فریبنده چهره ای "رحمانی" از خود به نمایش می گذاشتند تا باطن "شیطانی" خویش را از مردم و نسل به پا خاسته پنهان سازند. آن روزها جوانان بر بام ها، با بانگ الله اکبر به جنگ توپ و تانک و مسلسل می شتافتند، تا نشان دهند، ایمان هر سدی را فرو می ریزد. آن روزها شریعتی ها، حنیف ها، رضایی ها، طالقانی ها و ... از جامعه بی طبقه توحیدی سخن می گفتند که دستاوردهایش آزادی بود و برابری و رهایی و نفی استثمار و بی عدالتی. آن روزها، جوانانش "شوریده بر هر چه دار و صلیب" در پی تبیین و تفسیر هستی به هر ایدئولوژی و آرمانی سر می کشیدند تا راز هستی و چگونه شدن خویش را کشف کنند. آن روزها، هنوز این موجود دو پای منفعت جوی، همه ی آن آرمان ها و ایمان ها را در پی امیال شیطانی خویش، به سخره نگرفته بود، و مردم هنوز هم برای فرار از رنج ها و دردهای خویش گریزگاهی داشتند و تکیه گاهی. مذهب، هنوز هم نقش بازدارندگی اخلاقی خویش را ایفا می نمود، و تصور حضور خدا، انسان ها را از بسیاری از کارهای زشت باز می داشت. آن روزها، هنوز مدعیان مذهب، دستشان به قدرت سیاسی و اقتصادی نرسیده بود و در نتیجه عملکرد شب و روز شان دروغ و جنایت نبود. آن روزها اگر در مواردی "هدف" وسیله را توجیه می کرد، اینک اما، "منافع" هم هدف و هم وسیله را توجیه می کند.&lt;br /&gt;آن روزها کتاب خوانی، آن هم کتاب های جلد سفید و ممنوعه، هیجان انگیز و آگاه گرانه بود، و زندان رفتن افتخار آفرین و هویت بخش. مبارزه با استبداد و اختناق، رسالت و مسئولیتی انسانی تلقی می شد و خدمت به همنوع وظیفه به حساب می آمد.&lt;br /&gt;و اینچنین بود و در چنین فضایی، و در میان چنین نسلی بود که شریعتی ها و حنیف ها، گلسرخی ها و احمدزاده ها تبدیل به اسطوره می شدند و پیام آور عشق و آرمان و رهایی. و در چنان فضایی بود که یکی در شکنجه گاه های شاهانه به سر می برد، یکی هجرت می کرد و یکی شهید می شد. و آن نسل قدردان تلاش هایشان، آنان را در قلب های خویش جای می دادند.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;روزها به سرعت از پی هم می دوند و ما همچنان سراسیمه و آشفته، برای همه ی بیماری هایمان دلیل و علت می جوییم. کاری که سال هاست به آن مشغولیم و اما همچنان اندر خم یک کوچه. یکی درمان دردها را نه در نزدیکی، که در پیوستگی و همسانی با غرب جستجو می کند و دیگری در دوری و فاصله گرفتن کامل از آن. یکی با بازگشت به عصر حجر و آتش و کیومرث، و افراط در "تازی" ستیزی، دست هر چه راسیست و نژادپرست اروپایی را از پشت بسته تا به بهشت موهوم خویش برسد و دیگری با هر چه دستاورد مدرن انسان است، به مخالفت بر می خیزد تا شاید در چنبره سنت و قهقرا، چند روزی بر عمر زیان بار خویش بیفزاید.&lt;br /&gt;در این میان آنچه رنگ می بازد و آسیب می بیند، روش های جست و جوی ما است و دهن کجی به اسطوره هایمان. هنگامی که نتوانستیم جانب اعتدال و عدل و انصاف نگه داریم، آنگاه تر و خشک را با هم می سوزانیم، و در نتیجه باز هم از همان جایی شروع می کنیم که نقطه آغاز بوده است! و تاسف بار تر اینکه باز هم راه را گم می کنیم و به جای رسیدن به "کعبه" سر از "ترکستان" در می آوریم.&lt;br /&gt;قضاوت ها و ارزیابی افکار و آرمان های اندیشمندمان نیز چنین می شود که اینک می بینیم؛ یا شیفته گی مطلق یا نفرت مطلق. و در این میانه آنچه که قربانی می شود حقیقت است و منطق. و باز هم جایگزین شدن تحریف و دروغ به جای روشنگری و باز اندیشی.&lt;br /&gt;و اینچنین است که باز هم اسطوره ها در بازارهای مکاره، یا چوب حراج می خورند و یا در "دادگاه" های یکطرفه، محکوم و مطرود می شوند.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;با این همه، اما جای نگرانی نیست! که تا انسان حق دوست و حقیقت طلب وجود دارد و تا رهایی انسان از ظلم و ستم و بی عدالتی و استثمار، در دستور کار انسان های آرمان خواه وجود دارد، شریعتی ها، حنیف ها، رضایی ها، گلسرخی ها، شعاعیان ها، احمدزاده ها و بیژن جزنی ها مشعل رهایی در دست، پرومته وار،چنان روشن و آشکار به چشم می آیند که هیچ ابر تیره ای قادر نخواهد بود چهره پیروز و دلنشین آنان را بپوشاند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درست به همانگونه که در مقالات و وبلاگ های نسل جوان، شریعتی همچنان، جای گسترده ای را به خود اختصاص داده است، و تعداد آثار منتشر شده در هر سال، که او را همچنان صدر نشین مجالس و محافل سالکان طریقت عشق و رهایی ساخته است، شاهد صادق این مدعاست.         &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;______________&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;1) فریدون انوشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-111626140856790427?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/111626140856790427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=111626140856790427&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111626140856790427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/111626140856790427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110851533727488134</id><published>2005-02-16T01:52:00.000+01:00</published><updated>2005-02-16T02:02:03.000+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=2428"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span  target="_blank" style="color:#3333ff;"" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;چرا آمريكا نمی تواند مدافع دموكراسی باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;(2) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=2428"&gt;- بی اعتنایی به حقوق بشر، سازمان ملل و افکار عمومی جهان&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110851533727488134?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110851533727488134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110851533727488134&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110851533727488134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110851533727488134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/02/2.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110799508683387886</id><published>2005-02-10T01:23:00.000+01:00</published><updated>2005-02-10T01:26:06.913+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#33cc00;"&gt;&lt;strong&gt;بهاران خجسته باد!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن نسل، کاری کرد کارستان!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;حالا دیگه نوبت ماست!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به راستی چه کسی می تواند مدعی شود که این، آن نسل بود که ایران را به جای رهایی به بند کشانید؟&lt;br /&gt;در حالی که ایران در بند بود و آن نسل با همه ی هستی خویش به پایداری و نبرد برخاست تا آن سرزمین نفرین شده را از بند دیوان تاجدار برهاند.&lt;br /&gt;آن نسل با همه شکست ها، یاس ها، نومیدی ها، خیانت ها، جنایت ها و سوءاستفاده هایی که از دست آوردهایش و به نام دستاوردهایش انجام شد، کاری کرد کارستان؛ کاری که به سادگی از عهده هر نسلی بر نمی آید. و چقدر طول کشید تا ما دیکتاتور بزرگ را از اریکه قدرت به زیر کشیدیم. آن هم مستبدی دچار جنون قدرت، که فرعون وار، هیچ خدایی را بنده نبود، و هستی و نیستی ملت را در اختیار و انحصار خود داشت، و آرمانش و کلامش، فرعون گونه، چیزی جز "انا ربکم الاعلی" (من پروردگار بزرگ شمایم) نبود...&lt;br /&gt;درست است. ما خیلی چیزها را از دست دادیم. ما "هزاران" را از دست دادیم. هزاران شورشی و عاصی بر مثلث شوم حاکم بر تاریخ را. هزاران تن از جان گذشته نسل انقلاب را. با این همه نباید فراموش کرد که انقلاب ما باعث شد تا کریه ترین و عقب مانده ترین نیروی تاریخی و اجتماعی، چهره بنماید. و خود را آن چنان که باید نشان دهد... نیرویی که با در انحصار گرفتن همه چیز و با ایجاد انحراف در انقلاب و ربایش آن، نشان داد که در غصب، دزدی، سرکوب، جنایت، بی شرمی و بی شرفی، گوی سبقت را از همه جنایتکاران و قداره بندان حاکم بر تاریخ می رباید...&lt;br /&gt;آری، نباید فراموش کرد که سال ها، بل قرن ها لازم بود تا به این حقیقت دست یابیم که مقتدرترین، مستبدترین و بی رحم ترین نیرویی که مانع از پیشرفت و ترقی این سرزمین است، کدام است. و فراموش نکنیم که اگر آن مبارزات دیروز و فداکاری های آن نسل نبود، امروز هرگز در پشت چهره کریه تقدس دروغین فقها این همه حرص و آز، و بی رحمی و جنایت، این چنین آشکار نمی شد ... و فراموش نکنیم که اگر نبود آن فداکاری ها و مبارزات، امروز سخن از رهایی ایران از قرون وسطای خود کلام بیهوده ای بود. و اگر آن انقلاب تنها یک دستاورد مثبت داشت، همانا دریده شدن نقاب دروغین تقدس از چهره فقها و روحانیانی بود که سال های سال، مردم را به اعراض و دوری از دنیا دعوت می کردند، اما اکنون خود چنان به قدرت و دنیا چسبیده اند که برای حفظ آن از هیچ جنایتی روی گردان نیستند! و این دستاورد کوچکی نیست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110799508683387886?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110799508683387886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110799508683387886&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110799508683387886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110799508683387886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110661116290657846</id><published>2005-01-25T00:44:00.000+01:00</published><updated>2005-01-25T01:01:32.496+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;ما و پالتاک، و این "ادمین"های دموکرات!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- تفاوت "ما" با "آنها"!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش یکی از دوستان، در پی تماسی اینترنتی، مرا به یکی از اتاق های "سیاسی" پالتاک دعوت کرد. و اینکه بیا که در این اتاق یکی از رادیکال ترین، دموکرات ترین و سازش ناپذیرترین جلسات سیاسی را اداره می کنند. هم ضد رژیم است، هم ضد رفراندوم است، و هم تریبون را در اختیار همه کسانی قرار می دهد که خواهان سرنگونی هستند و هم اینکه ...&lt;br /&gt;خلاصه اصرار این دوست کار خود را کرد و من برای آموختن هر چه بیشتر مفاهیم والایی چون دموکراسی، نفی حکومت آخوندی، افشای شیوه های سازشکارانه مبارزه با رژیم و ...، با اینکه مدتی بود که به اتاق های پالتاک سر نزده بودم، به آن اتاق وارد شدم. انگیزه دیگر رفتن من به آن اتاق این بود که گویا افرادی که در آن اتاق حضور به هم می رسانند، کسانی هستند که خود دارای سابقه مبارزه هستند، از مقاومت عادلانه مردم ایران حمایت به عمل می آورند، با ارزش های ارتجاعی و سنتی به طور جدی مخالفت می ورزند و نافی ارزش هایی هستند که پاسداران سنت و ارتجاع بیانگر آنها هستند. و این یعنی اینکه در جبهه سرنگونی طلبان و مخالفان تمامیت رژیم، ملاک ها و ارزش هایی جهت دهی می کنند، که بنیادن با ارزش ها و معیارهای سلطنت طلبان، بنیادگرایان، اصلاح طلبان حکومتی، راست گرایان، سرمایه سالاران و ... متفاوت می باشد. و من با چنین پیشینه و زمینه ای با ذوق و شوقی همدلانه، به آن اتاق مزین به سلاح دموکراسی، براندازی و سرنگونی – که اتفاقا گردانندگان آن هم جز در خدمت سرنگونی طلبان آزادی خواه نبودند – وارد شدم.&lt;br /&gt;البته من سابقه شرکت در این نوع جلسات را داشته ام؛ هم به عنوان سخنران و هم شنونده. و همه جور آدم را هم در این جلسات "نامریی" ملاقات کرده ام. از لمپن های حرفه ای گرفته تا مزدوران رژیم و حتی فالانژهای سلطنت طلب. و حتی پیش آمده است که با نام مستعار در جلسات متفاوتی شرکت کرده ام تا ببینم که در و بر احوال "ما" چه می گذرد. اما این دومین بار بود که با ادمین هایی اینچنین "استثنایی" مواجه می شدم. بار اول در یکی از اتاق های سلطنت طلبان، که آن ادمین خوشنام، نخست با پرخاش سخنان مخالفان دگراندیش را قطع می کرد و سپس در صورت تکرار انتقادات به صورت نوشته، آن منتقد دگراندیش را از اتاق دموکراتیک خود، "دیپورت" می کرد! و این هم دومین باری بود که شاهد برخوردهایی اینچنینی! – که شرح آن را ذیلن خواهید خواند – بودم.&lt;br /&gt;دیدن رفتارهایی از این دست، آن هم از سوی کسانی که مدعی دموکراسی، ترقی خواهیِ، رادیکالیسم "چپ" و مخالف انحصارطلبی و استبداد هستند، برای من هیچگاه قابل قبول نبوده و به هیچ شکلی توجیه پذیر نیست.&lt;br /&gt;اگر ما به راستی ادعای مخالفت با انحصارطلبی و مبارزه با تمامیت خواهی را داریم، پیش از هر چبز، لازم است در خود به تمرین تحمل مخالف و پذیرش حق انتقاد از سوی دیگران را بپردازیم تا در عمل نیز بتوانیم ارزش هایی چون دموکراسی، تسامح و تساهل، آزادگی و آزادی خواهی را به رخ دیگران بکشیم؛ و الا به صرف تمایل داشتن یا وانمود کردن به گرایش و شیفتگی به این نوع تمایلات، ره به جایی نخواهیم برد. صدها سال است که به نام "قانون"، حاکمیت ملت و نظم عمومی، به قول شاعر "سرها بریده بینی [دیدیم] بی جرم و بی جنایت"! ما دیگر به نام آزادی و دموکراسی چنین نکنیم.&lt;br /&gt;در این اتاقی که اتفاقا همه مشتریانش را طرفداران سرنگونی تشکیل می دادند و از این بابت هیچ مویی هم لای درزش نمی رفت، پس از چند دقیقه چنان هنگامه ای در گرفت که چشمتان روز بد نبیند! گردانندگان این اتاق که با نام های مستعار "سیروس" و "بنیامین" جلسه را اداره می کردند، از شنیدن چند انتقاد، به ناگهان چنان از کوره در رفتند که یکی از همان "سرنگونی" طلبان به ناچار خود فرار را بر قرار ترجیح داد و فرد دیگری که به نظر می آمد قبل از شروع به صحبت، دست هایش را با قرار دادن بر یکی از کتب "مقدسه"! سوگند یاد می کند که جزو "اصلاح طلبان" و استحاله چیان نیست و با رفراندوم هم مخالف مخالف است و راهی هم به جز سرنگونی نمی شناسد، و از همان آغاز حکومت آخوندی، با خمینی و رژیمش مخالف بوده است، پس از بحث و جدل با "صاحبان" اتاق، نخست سخنانش را قطع کردند و سپس از آن اتاق اخراجش کردند!&lt;br /&gt;موضوع از این قرار بود که پس از اتمام سخنان منتقد اولی، و پس از پرخاش های گردانندگان، ایشان از آن اتاق بیرون رفت. در پی خروج ایشان یکی از همان ادمین های محترم در حالی که بسیار عصبی به نظر می آمد با گفتن کلماتی چون؛ "به جهنم که رفت"، "خوب شد که رفت" و ... و مقایسه وی با رژیم آخوندها، با حالتی نامتعادل میکروفن را به ادمین بعدی واگذاشت تا او هم نشان دهد که دست کمی از همکارش ندارد.&lt;br /&gt;و اما منتقد دومی که به نظر می آمد او هم دست کمی از من ندارد و از این نوع برخوردها شاکی شده است، "پس از مقدماتی در نفی رفراندوم، و اینکه در عین حال نمی توان به همه ی کسانی که آن بیانیه را امضا کرده اند، توهین کرد و آنها را در خدمت رژیم دانست، و به کسانی چون دکتر محمد ملکی و ناصر زرافشان که دارای سوابقی هستند و اینکه ملکی خود از قربانیان رژیم است و در دهه 60 شکنجه های بسیاری را متحمل شده است، و ...اشاره کرد، و سپس اعتراضی از موضع دوستانه به نحوه برخورد "ادمین" ها با منتقد قبلی، و اینکه این وظیفه خود شماست که در وهله نخست، متانت و وقار جلسه را رعایت کنید. این شمایید که با نحوه هدایت جلسه، می توانید با آرامش هر چه بیشتر، اهداف خویش را بهتر به اجرا درآورید، و اینکه صبوری و متانت شما می تواند معرف ارزش هایی باشد که شما مدعی آن هستید. و اینکه در این اتاق نیز، مثل اتاق های دیگر، ممکن است صدها نفر بیایند و حتی به شما توهین هم بکنند، اما شما باید ظرفیت خویش را با تحمل و شکیبایی نشان دهید."و ...&lt;br /&gt;که چشمتان روز بد نیند! دیری نپایید که سخنان وی قطع شد و ادمین عزیز به شدت آشفته و هیجان زده، به او تاخت که؛ آی بت تراشی نکن، محمد ملکی هر چه بوده بوده ... خیلی ها شکنجه دیده اند و اینکه در همان سال هایی که او در زیر شکنجه به سر می برده هر روز بسیاری اززندانیان را اعدام می کردند و اینکه می خوای بدونی معنی ملکی چیه؟ ملکی یعنی کلکی! و ... اینکه در ایران هیچ مخالفی وجود ندارد! هر که برای رژیم خطر داشته باشد، امانش نمی دهند و نمی گذارند حرف بزند و ... !&lt;br /&gt;و بعد هم که دوباره به آن منتقد "اجازه" ادامه سخنانش را دادند و او در تشریح مواضع خود سخنانی بر زبان جاری کرد، تحمل نشد و میکروفن را از دستش گرفتند و او آخرین وسیله دفاع را نوشتن چند جمله دانست که پس از این جمله معترضه که؛ " خوب است که شما مسئول یک اتاق پالتاکی هستید، و گر نه اگر به جای سیدعلی گدا نشسته بودید دیگر با منتقدین خود چه می کردید؟"، ناگهان از اتاق بیرونش انداختند تا شاید بعد از 24 ساعت با توبه و عذرخواهی و ابراز ندامت، دوباره به دامان امت مدعی سرنگونی خواه پذیرفته شود! که البته من از بقیه ماجرا بی اطلاعم. چون من هم پس از خارج شدن از این اتاق، راستش جرأت رفتن دوباره ی به آن را نیافتم؛ چون می ترسیدم همین سخنان را بر زبان جاری کنم و بعد مرا نیز از اتاقشان بیرون کنند و بعد هم هر چه خواستند پشت سرم بگویند و من هم نتوانم کوچک ترین دفاعی از خودم به عمل آورم.&lt;br /&gt;و بعد هم در حیرت از این رفتار ناشایست دوستان رادیکال، با اندوهی غیر قابل توصیف به یاد آن "گل سرخی" افتادم که در اوج شارلاتانیسم حاکم، مشتعل از عشقی بی کران ، افسوس خود را در مطلع شعر سرخش اینچنین به فریاد نشست که؛&lt;br /&gt;" ثقل زمین کجاست؟&lt;br /&gt;من در کجای جهان ایستاده ام؟&lt;br /&gt;ای سرزمین من..."&lt;br /&gt;که باز هم صدای آن منتقد اخراج شده در گوشم پیچید که؛ "شما با این منطق کودکانه تان معتقدید که هر کس در ایران نفس می کشد و مثل "شما" سخن نمی گوید، پس موافق اینهاست، و گرنه نباید نفس بکشد!"&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:georgia;color:#cc0000;"&gt;استدلال های این آقایان!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;استدلال های این آقایان نیز بسیار شنیدنی است! و قابل توجه! و صد البته نتیجه گیری از حرف هایشان قابل توجه تر!&lt;br /&gt;اگر کسی زیر شکنجه های رژیم جان نداد و یا به هر دلیلی اعدامش نکردند، مشکوک است و غیر قابل اعتماد. در نتیجه برای این که خیال خود را راحت کنیم، و به هیچ مشکل تحلیلی بر نخوریم، به تیرباران شدگان و "شهدا" رجوع کیم که هر چه بودند، امروز دیگر نیستند تا با تحلیل هایشان – که شاید متفاوت از تحلیل های ما باشد - ما را به زحمت بیفکنند. و این یعنی اینکه زنده ماندگان و بازماندگان شکنجه ها و زندان های دهه 60! در کشوری که – البته روزی روزگاری - تنها با "شهید" شدن می شد "ارزش و اعتبار" کسب کرد، زنده ماندن خود جرمی است نا بخشودنی! و ای کاش ملکی ها را هم اعدام کرده بودند تا امروز برای "بت تراشی" از وی، به قول قدیمی ها، دلیل "محکمه پسندی" می داشتیم! و البته در این میانه برای تشریح و اثبات شکنجه های برون و درون زندان های رژیم نیز نیازی به شاهدان زنده نداشتیم! و این باز هم به نوبه خود بدین معنی است که ما اصل را بر مرگ گذاشته ایم. یعنی اینکه هر کس توسط این رژیم سراپا جنایت شهید شده است، خدمت کرده است و هر کس جان به در برده است خیانت. و البته اینکه ما خود در این میانه "چه" و "که" هستیم، بماند. و این یعنی اینکه حسین روحانی و قاسم عابدینی و ... که علیرغم توبه ها و همکاری ها اعدام شدند، چون زنده نماندند، خادمند و مردان میانسال و پا به سن گذاشته ای همچون ملکی که باید بر خانواده خود چشم می پوشیدند و مقاومت می کردند، خائن! و همه اینها یعنی هنوز هم تقدیس مرگ و نکوهش زندگی! یعنی اینکه فقط از رفتگان بت بسازید، اما تجلیل از زندگان هرگز. تجلیلشان را بگذارید برای بعد از مرگشان. و البته آن هم نه برای همه. برخی از زندگان همیشه باید مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرند، حتی اگر در بسیاری از موارد اشتباه کرده باشند.&lt;br /&gt;استدلال دیگر این "بزرگان" این است که در جامعه ایران هر کس مخالف باشد، جایش در زندان است؛ یعنی اینکه هیچ مخالف جدی در بیرون از زندان وجود ندارد. و این خود بدین مفهوم است که رژیم فقط تعدادی مخالف داشته است و آنها هم که در زندان به سر می برند. به تعبیری دیگر همه ی حرف های اپوزیسیون که اکثریت مطلق توده های مردم مخالف تمامیت رژیم می باشند، از بیخ و بن دروغ است! و اینکه اکر کسی در زندان به سر نبرد، حتما مخالف جدی رژیم نیست. چرا که مثل "ما" هم که حرف نمی زند! مثل "ما" هم شهامت و جسارت به خرج نمی دهد! می بینید که با چنین استدلال های سخیفانه، نه تنها با رژیم هم موضع می شویم، که ساده لوحانه انتظار داریم که رژیم حداقل 50 میلیون زندانی سیاسی داشته باشد! گویا زندان بزرگ ایران برای آنها کافی نیست، و حالا این دوستان برای اینکه به حسن نیت مردم ایران در مخالفت با رژیم پی ببرند، حتما باید زندان در زندان ایجاد شود! به تعبیری دیگر، ما خارجه نشینان - با هر پیشینه ای – که در اوج امنیت و آسایش به سر می بریم، انتظار داریم آنهایی که مثل ما توفیق خروج از کشور و حفظ جان خویش را نیافتند و موفق نشدند خود را از زیر تهاجمات پیاپی و بی رحمانه رژیم به در برند، اگر مثل ما بی پرده سخن نگویند، همه از دم خائن هستند و مشکوک و اهل دوز و کلک!&lt;br /&gt;و حالا من مانده ام که تفاوت "ما" با "آنها" چیست؟ و اگر این برخوردها از سوی نیروهای "اپوزیسیون" است، تفاوتش با برخوردهای "پوزیسیون" در چیست؟ و ما چگونه می خواهیم تفاوت خود را با آنها نشان دهیم؟ آن ادمین عزیز فرمود که برای ما "گردن کلفتی" می کنند! و این گردن کلفتی به زعم من، به جز چند انتقاد دوستانه هیچ نبود. و این اصطلاح "شعبان بی مخی" را من با صدای سیدعلی منقل هم شنیده ام، فقط می خواهم بدانم، تفاوت "ما" با "آنها" در چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110661116290657846?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110661116290657846/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110661116290657846&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110661116290657846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110661116290657846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/01/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110583786386618838</id><published>2005-01-16T02:09:00.000+01:00</published><updated>2005-01-16T15:59:09.413+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.persian-bookstore.com/view/internal/identity/?serial=1316" target="_blank"&gt;بازگشت شازده کوچولو&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110583786386618838?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110583786386618838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110583786386618838&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110583786386618838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110583786386618838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110237271431689938</id><published>2004-12-07T00:35:00.000+01:00</published><updated>2004-12-06T23:38:34.316+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;16 آذر: یاد آن سه قطره &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خونی&lt;/span&gt; که بر چهره دانشگاه ماندگار شدند!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:georgia;"&gt;«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي زدم، همان جايي كه بيست و دو سال پيش، «آذر»مان، در در آتش بيداد سوخت، او را پيش پاي نيكسون قرباني كردند!اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند ، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستندهمچون ديگران ـ كوپن ناني بگيرند و در پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند، هر كه را مي رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمي روند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد»ند.اين «سه قطره خون» كه برچهره دانشگاه، همچنان تازه و گرم است كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورايي را باتن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي وزد، نفسرند!اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم».     دکترعلی شریعتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110237271431689938?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110237271431689938/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110237271431689938&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110237271431689938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110237271431689938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/12/16.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110168005449266042</id><published>2004-11-28T22:42:00.000+01:00</published><updated>2004-11-28T23:33:23.140+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#330099;"&gt;2 آذر: سالروز تولد جلال آل احمد و علی شریعتی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#330099;"&gt;- &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;و روز قتل مجید شریف&lt;/span&gt; توسط جنایتکارانی که هستی و نیستی ملت ایران را به یغما برده اند: آخوندیسم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;* * *&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#33cc00;"&gt;برای معلمی که از کویر برخاست:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوش آمدی ، خوش آمدی ؛ از قلب صحرا آمدی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دريا دلی آتش به جان ، از عمق دريا آمدی!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آتش به جان ما زدی ؛ طوفان پر غوغا زدی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بر خرمن انديشه مان ، خورشيد آسا آمدی!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;قلب جهان ، مأوای تو ؛ درد بشر ، نجوای تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مهر و ملک همپای تو ؛ افلاک پيما آمدی!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شعرت كلام آتشين ؛ عشقت همه مستضعفين&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;همراه آن ديروزها ، تا عمق فردا آمدی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نوری نبُد در شاممان ؛ مستی بلای جانمان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;در ظلمت جاويدمان ، خورشيد سيما آمدی! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;« زور » و « زر » اندر رزم تو ؛ « تزوير » اسير خشم تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;« ايمان » امير عزم تو ؛ سرمست و زيبا آمدی!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پيغام تو « عرفان » بوَد ، « آزادی » و « ايمان » بوَد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;با « عشق » و « عدل » و « آگهی » ، با پير و برنا آمدی! ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;* * *&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;و برای آنکه گفت، اگر می خواهی بفروشی همان به که بازویت را و نه قلمت را؛ &lt;span style="font-size:180%;"&gt;جلال&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;  شب از کلام تو گريزان بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                          آنگاه که اشعه های  سطور سبز دفترت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                                  بر صفحه های سياه ظلمت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                                                       آذرخش وار  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;گلبوته هايی از نور &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                       می افشاند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;  بی گمان  از سرآمدان نسل خويش بودی  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                    که کلام تنها واسطه  پيوند تو با آنان بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                         آنگاه که خويشاوندی را  تنها ... &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                             در خون جستجو می کردند   &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو در هيأت پيام آور کلام &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;        آنان را تشنه ی مرکب نمودی  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                  آنگاه که دفتران سپيد  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                               خطوط سياه را  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                         سراب زده  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                                             به جان می نوشيدند   &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;و تو ؛  کلام را  وحی کاتب می دانستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;           آنگاه که می بايست  بازگوی «رنجی باشد که می بريم» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;   و تو به کلام سوگند خوردی؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;                           آنگاه که از  « نون والقلم » سخن راندی! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;* * *&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;و به یاد مجید شریف: &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مجید را نیز کشتند. چرا که او مرغ مهاجر بود. و شوریده بر هر چه دار و صلیب. او را کشتند زیرا او به میهن بازگشته بود تا نه بیعت، که مذمت کند. هر چند برخی به همین گناه! هنوز هم که هنوز است، از آوردن نام آن شهید عزیز در کنار دیگر قربانیان قتل های زنجیره ای سیاسی، پرهیز می کنند. که چنین باد! و البته بیشتر اینان همانانی هستند که هنگامی که مجید شریف از استبداد آخوندی و دیکتاتوری روحانی به نفرت یاد می کرد، سر در خویش فرو برده و بر این تصور بودند که ایران در زیر سایه "روحانی" از پلیدی های "جسمانی"! رهایی می یابد! همیشه چنین بوده است و اکنون نیز از گذشته بدتر! گناه مجید شریف، این بود که وی روشنفکری مذهبی بود. و در عصری که انسان ها را بر اساس اسم ها - و نه رسم ها - به قضاوت می نشینند، دگراندیشان را جایی نیست. یادش گرامی باد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110168005449266042?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110168005449266042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110168005449266042&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110168005449266042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110168005449266042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/11/2.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-110022174197776923</id><published>2004-11-12T02:04:00.001+01:00</published><updated>2004-11-23T12:06:18.933+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://perso.wanadoo.fr/ghoghnoos/derang/derang04/fay/domaghaleh.pdf"target="_blank"&gt;شب، روی فلسطین - شاخه زیتونی که بر زمین افتاد!(PDF)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;شاخه زیتونی &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;که بر زمین افتاد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;"نگذارید &lt;span style="color:#006600;"&gt;شاخه زیتون&lt;/span&gt; از دستم بیفتد!"&lt;/strong&gt; (عرفات در سازمان ملل متحد - 1974) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردی که با یک شاخه "صلح"، و یک "شاخه" سلاح با مردم جهان سخن می گفت، دیگر قادر به حمل هیچکدام نیست. او پس از سال ها مبارزه و مقاومت، درهم شکسته و خسته از بیداد، با لبخند، به جهانیان بدرود گفت. او به رغم کهولت و بیماری پیشرفته خود، در آستانه ورود به هلیکوپتر، با ارسال بوسه و لبخند، به استقبال مرگ شتافت. او که بر اثر بیماری به شدت ضعیف و ناتوان به نظر می آمد، همانند پرنده ای که از قفس خویش رهایی یافته است، ذوق زده و شاد، در آستانه رهایی از قفس تن، لبخند زنان سعی کرد با بوسه زدن بر دست های مهربان یاران خود، قدردانی خویش را در چشم دیگران به نمایش بگذارد. کاری که از هیچ رهبری بر نمی آید که بوسه بر دست های کارمندان خویش زند. و عرفات متواضعانه به این کار اقدام کرد.&lt;br /&gt;عرفات مردی بود که دوستان و دشمنان زیادی داشت. مردی که فاصله "تروریست" بودن، تا رهبر یک ملت و یک جنبش بودن، در او به تار مویی بسته بود. او که بارها از سوی دولت های "دموکراتیک" غربی و امپریالیست ها به عنوان تروریست، شناخته شده بود، و حتی حق ورود به بسیاری از این کشورها را نداشت، سرانجام با حمایت های مردمی و تلاش های دولت های مستقل، حمایت های مردم جهان و افشاگری های حامیان جنبش فلسطین، نه تنها به عنوان رهبر یک ملت به رسمیت شناخته شد، که حتی اسراییلی هایی که همواره او را دشمن شماره یک خویش تلقی می کردند، بالاخره مجبور شدند با او دست دهند.&lt;br /&gt;سحرگاه امروز، جهان شاهد درگذشت مردی بود که به اسطوره ای تاریخی تبدیل شد. مردی که سمبل مقاومت، هویت و کشور فلسطینی به شمار می رفت. مردی که در عین حال، بسیاری او را به سیاست بازی متهم می کردند. و اینکه او با همه رابطه داشت، و در یک زمان می توانست با سران دو کشور متخاصم نیز روابط حسنه داشته باشد. و ... و بسیاری از سازمان ها و احزاب انقلابی که رابطه خوبی نیز با جنبش فلسطین داشتند، خواهان این بودند که او و همرزمانش دولت های مستبد و سرکوب گر کشورهای متبوع شان را اگر نه محکوم، لااقل بایکوت کند.&lt;br /&gt;درست است. با بسیاری از کشورها و دولت های متخاصم، متضاد و حتی مستبد رابطه داشت. چرا که او منافع ملت پراکنده و آواره فلسطین، که حتی هویتش را نیز از او گرفته بودند، بر هر چیز دیگر ترجیح می داد. او به درستی می دانست که اگر به سود و یا زیان دیگر کشورها موضعی بگیرد، جنبش سازمان یافته و نوپای مردم فلسطین در نطفه خفه خواهد شد. عرفات و دیگر یارانش در شرایطی جنبش فلسطین را رهبری و هدایت می کردند که با انواع و اقسام توهین ها رو به رو بودند. و آن هم نه از سوی کسانی که دشمن محسوب می شدند. آنها بارها توسط کشورهای همزبان و هم دین، تحقیر شدند؛ مورد توهین واقع گردیدند و آنها را در عین آواره گی، آواره تر نمودند:&lt;br /&gt;"مورد فردی به نام ناجی الاسطل که با پاسپورت مصری تمام و کمال روزی در سال 1976 از ورودش به فرودگاه قاهره ممانعت به عمل آمد[نمونه اش]. مقامات مصری او را به هواپیمایی بردند که در حال پرواز به دمشق بود و در آنجا هم بلافاصله به کویت رانده شد. در آنجا او را به هواپیمایی انداختند که عازم عمان بود که آنها هم او را نپذیرفتند. بدین ترتیب قبل از آنکه بتواند (و تازه آن هم بعد از بارها مداخله و پارتی بازی) پناهگاهی بیابد، در عرض چند هفته کشورهای گوناگون عرب را دور زد. تا جایی که می دانم او هرگز عمل مستحق توبیخی مرتکب نشده بود... خلق آواره خلقی است بی پناه و نتیجتا بی دفاع."&lt;span style="font-size:78%;"&gt;(1)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ابو ایاد، همچنین به یادمان می آورد که گاه کمترین موضعگیری که موافق سران کشورهای عربی نبوده است، جنبش فلسطین را با مشکلات تنبیهی بسیاری مواجه می ساخته است:&lt;br /&gt;"تجربیات تلخ، ما را به احتیاط فرا می خواند. دوست دارم برای بهتر تصویر نمودن حرف هایم مثالی بیاورم، و آن واقعه ای است که در ذهن ما نقش بسته و زنده است. به دنبال درگیری سال 1957 میان ناصر و ملک سعود، ناصر از شورای قانونگذاری (مقننه) فلسطین در غزه، که جز وسیله ای در دست حکومت مصر نبود، درخواست نمود ضمن صدور بیانیه ای از پادشاه سعودی انتقاد نماید. ملک سعود هم به عنوان حمله متقابل فورا تمامی آموزگاران فلسطینی را از کشور خود اخراج نمود. جمعا هفتاد هزار نفر از جمله زنان و کودکان یکبار دیگر آشیانه و شغل خود را از دست دادند. با این حال ملک سعود به خوبی می دانست که شورای قانونگذاری غزه وظیفه ای جز به کار بستن سفارشات قاهره ندارد. حال چنانچه این انتقاد نسبت به او از جانب سازمان مستقلی نظیر فتح به عمل آمده بود مسلما به ترتیبی هزار بار وحشتناک تر انتقام می گرفت. این همه نشان می دهد که برای پرهیز از درگیری با رژیم های عربی، البته موقعی که موضوع اختلاف، اساسی یا تعیین کننده نیست، چه نیروی زیادی به کار می بریم. موقعی ما را بهتر درک خواهید کرد که بگوییم هدف یک فلسطینی قبل از هر چیز داشتن پناهگاهی است هر چند کوچک. حتی یک کنسولگری برای پناه بردن و کمک خواستن در هنگامی که آزار و اذیت یا تهدید می شود." &lt;span style="font-size:78%;"&gt;(2)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این موضوع برای ما ایرانی ها نیز یادآور موضعگیری ساف در محکومیت تداوم جنگ توسط خمینی (ایران) است که شعارش "جنگ جنگ تا پیروزی" بود. جنگی که تنها فایده ای که داشت، ویران کردن امکانات مادی- مالی، انسانی و روحی – روانی دو ملت بود. جنگی که تنها برنده آن سازندگان تسلیحات نظامی بودند و اسراییل اشغالگر. و با این حال، هنوز هم عرفات در چشم بسیاری از ایرانی ها محکوم است. حتی در چشم کسانی که مدعی درک و فهم و روشنگری سیاسی می باشند!&lt;br /&gt;آری، آنان می بایست با توجه به منافع جنبش و مردم فلسطین، قواعد بازی را رعایت می کردند. آنها هرگز نمی توانستند، به سود لیبی بر علیه عربستان وارد موضعگیری شوند و یا بالعکس. آنها می بایست روابط خود با کشورهای مختلف جهان را گسترش می دادند تا در جهانی که به جنگل شبیه بود و منافع و قدرت حرف اول و آخر را می زد، موجودیت خود را حفظ کنند. آنها در همان زمان که از کمک های مالی عربستان سعودی و یا کویت برخوردار می شدند، می بایست روابط خود با لیبی، سوریه و عراق که گاها از طرح های رادیکال و "تندروانه" آنها حمایت های سیاسی تاثیرگذاری به عمل می آوردند نیز حفظ کنند. و اینچنین بود که عرفات به عنوان سخنگوی سازمان آزادی بخش فلسطین(ساف)، میان پایتخت های گوناگونی در رفت و آمد بود.&lt;br /&gt;برای بسیاری از کسانی که اراده گرایانه، انقلابی، "رادیکال" و اولترا"چپ" به این مناسبات می نگریستند، همه اینها سازشکارانه بود؛ و حتی در مواردی خائنانه، که عرفات را تا مرز مزدوری برای امپریالیست ها پیش می برد. در حالی که عرفات مصوبات مجلس ملی فلسطین را که دموکراتیک ترین مجلس قانونگذاری در منطقه خاورمیانه به شمار می رفت، به اجرا می گذاشت. و البته او حق داشت مواضع سازمانی خویش را نیز داشته باشد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;سر انجام، چریک پیری که منیت خویش را در هویت و منیت سرزمین خویش ادغام کرد، با کوله باری از آفرین ها و نفرین ها، سرزنش ها و تشویق ها، با دست هایی بخشنده و وجدانی آرام، با "پیروزی" هایی تاریخی، به همه دوست دارندگانش خدانگهدار گفت. او اینک در کنار یاران و بزرگانی چون ابوایاد، ابوجهاد، ابوالهول و هزاران شهید دیگر آرمیده است. اما بدون شک نهالی که آنان کاشتند، به زودی درخت تنومندی خواهد شد که ریشه های خود را برای همیشه در سرزمین فلسطین گسترش خواهد داد.&lt;br /&gt;در دست آورد های ابوعمار و یارانش، همین بس که آنها، پس از سال ها آواره گی و در به دری، موفق شدند، تشکیلاتی ایجاد نمایند که حضور نمایندگان آن در کشورهای مختلف جهان با احترام و استقبال های رسمی مواجه می شود. آنها موفق شدند مبارزه رهایی بخش خود را که با برچسب "تروریسم" در جهان معرفی می شد، و در نتیجه هیچ فرودگاهی پذیرای آنان – حتی ترانزیتی! – نبود، اینک با هویتی غرور آفرین در آنها گام نهند.&lt;br /&gt;سال ها پیش، آندرویانگ نماینده سیاهپوست آمریکا در سازمان ملل متحد، به جرم گفت وگو با "ناظر" فلسطینی حاضر در سازمان ملل، از مقام خود اخراج شد و در بازی کمپ دیوید، انور سادات غاصبانه به جای فلسطینی ها در آن شرکت کرد. سال ها بعد، رییس جمهور آمریکا، در کاخ سفید از رهبر فلسطینی ها با احترام استقبال به عمل آورد، و در این کمپ دیوید دیگر نه سادات غاصب، که نماینده واقعی فلسطینی ها، یعنی ابوعمار حضور داشت.&lt;br /&gt;_______________________________________________________________&lt;br /&gt;1) ابوایاد، فلسطینی آواره [نشست های اریک رولو سردبیر وقت لوموند با ابوایاد]، برگردان حمید نوحی، انتشارات قلم، ، 1360صفحات 73 - 74&lt;br /&gt;2) همان، ص 372 &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;_________________________________________________&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.didgah.com/05int/fayayz-11-11-2004.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;شب، روی فلسطین!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-110022174197776923?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/110022174197776923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=110022174197776923&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110022174197776923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/110022174197776923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/11/pdf-1974.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-109629030586286252</id><published>2004-09-27T14:49:00.000+02:00</published><updated>2005-01-16T02:08:41.080+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;a href="http://www.didgah.com/mahnameh05/aban83/All/Fyyaz-MahAb83.htm" target="_blank"&gt;چرا با این همه جنایت، و نفرت عمومی از آخوندها، آنها همچنان بر سر کارند؟&lt;br /&gt;بخش اول: اپوزیسیون &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;a href="http://www.didgah.com/05int/af-02-11-2004.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;در همانندی های بوش و کری؛&lt;br /&gt;درست شبیه یکدیگر!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#000000;"&gt;(ترجمه)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1383/07/23/fayyaz830723.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;هنگامی که دولت ها ديوانه می شوند!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;(ترجمه)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1383/07/10/fayaz830710.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;چرا آمريکا نمي تواند مدافع دموکراسي باشد؟&lt;br /&gt;بخش اول: چه کساني در عراق به قتل مي رسند؟&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1383/07/13/fayyaz830713.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;شوخی ها و شيادی های سياسی و مسئوليت "اپوزيسيون"&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:78%;color:#ff6600;"&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بیماری مسری ما ایرانیان؟&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;بیش از یک چهارم قرن از انقلاب ایران می گذرد؛ و ما با مقیاس زمانی بیش از یک قرن با پرسش های تازه وآزمون های تازه ای مواجه شده ایم. پرسش ها و آزمون هایی که می توانند به مثابه مقدمه یی تجربی، ما را از این بن بست فرهنگی – سیاسی که اینک با آن مواجه هستیم، اگر نه رهایی، لااقل جهتی نوین بخشند. ما اما، بدون توجه به این فرصت تاریخی، همچنان به تصفیه حساب های شخصی و کینه جویی های فرقه ای، البته تحت عنوان "نقد"! مشغولیم و نه تنها پرسش ها، که حتی پاسخ هایمان تکراری است! درست به همانسان که نگاه هایمان و نقدهایمان تکراری است! آرمان های خود را به سادگی آب خوردن حذف کرده ایم، بدون اینکه آرمان های بهتری را جایگزین آنها سازیم. اندیشه های مطلق گرا با کاربردهای تمامیت خواهانه را در حرف نفی کرده و دور ریخته ایم، بدون اینکه در رفتار فرهنگی و سیاسی خود تجدید نظر عمده و اساسی قابل طرحی انجام داده باشیم!&lt;br /&gt;و اینها همه بدین دلیل بی فایده و بی اثر می مانند که ما همواره در بحران ها و گسست های فرهنگی و اعتقادی به سر برده ایم. تا آمده ایم در عرصه فرهنگ و اندیشه خودی نشان دهیم، دست های پیدا و پنهان ارتجاع و استبداد مسیر تکامل و توسعه فرهنگی را به هم ریخته اند. و نتیجه اینکه، در همچنان بر همان پاشنه می چرخد و دوستی ها و دشمنی ها و نیز عشق ها و حسادت هایمان موسمی می شود و احساسی، و نه منطقی و خردگرا! این است که یک روز عاشق و شیفته آنچه زمانه القا می کند می شویم و روز دبگر باز هم به اقتضای زمانه و جو آن، کینه جویی بی باک، که "معشوق" را عامل همه بدی ها و زشتی هایی که خود برگزیده ایم! برمی شماریم. و البته برای این همه، صدها دلیل و اسناد می توان ارائه داد.&lt;br /&gt;به راستی چرا چنینیم؟ چرا هنوز تغییر عمده و قابل توجهی در رفتار خویش پدید نیاورده ایم و چرا پاسخ هایمان به "چیستی ما" و "کیستی ما" اینچنین سبکسرانه و آلوده به احساس های همچنان خام و ناپخته ماست؟ و چرا پاسخ های ما به "چگونه ما شدنمان"، اینچنین کج و معوج از آب در می آید؟ چرا روزی زیر بیرق روح الله خمینی فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهند و همان افراد، روزی دیگر سراپا شیفته آمریکا می شوند؟ چرا روزی آمریکا، شیطان بزرگی است که در حال بلعیدن کره زمین می باشد و روزی دیگر رهایی بخشی که برای شنیدن صدای نرم پاهای مهربان دموکراتش، گوش خود را به زمین چسبانیده ایم؟ به راستی این عدم تعادل فکری، فرهنگی و روحی از کجا نشآت می گیرد؟ این رفتارهای گیج و گول چگونه و از کجا به جامعه نیز سرایت می کند؟ چرا روزی چنینیم و روزی چنان؟ چرا در هر نقطه فرهنگی که قرار می گیریم، باز هم افراط و تفریط، مسیر رفتاری ما را تنظیم می کند؟ و چرا کینه ها و نفرت هایمان بر رفتار و اندیشه خردگرایمان پیشی می گیرند و ما را از بازشناسی اصولی و علمی پدیده های فکری و فرهنگی مان باز می دارند؟ چرا ضدمذهب هایمان نیز در برخورد با دگراندیشان مذهبی، درست شبیه به ملایان و مذهبی های ارتجاعی، تکفیری و فتوایی برخورد می کنند؟ و... و چراهای بی شماردیگری که برای یافتن پاسخ هایی درخور، لازم است به بازخوانی و بازاندیشی جدی در رفتارهای اجتماعی و فرهنگی خود بپردازیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;__________________________________________&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;این مقدمه ای است بر تلاش برای یافتن علل این گرفتاری ها. امیدوارم خوانندگان عزیز نیز با نقطه نظرات خود بر این تلاش بیفزایند. همچنین امیدوارم تا چند روز دیگر نواقص سیستم نظرخواهی را رفع نمایم. به ویژه به خاطر دوست عزیز "مدافع حقوق انسانی" که &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شرمنده مهربانی هایشان می باشم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663366;"&gt;______________________________________&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;توسط انتشارات "قصیده سرا" منتشر شده است:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/img/244/971/320/Bazgasht.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.persian-bookstore.com/view/internal/identity/?serial=1316" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;بازگشت شازده کوچولو&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-109629030586286252?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/109629030586286252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=109629030586286252&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/109629030586286252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/109629030586286252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108933349739894395</id><published>2004-07-09T02:37:00.000+02:00</published><updated>2004-07-09T02:38:17.396+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;درودی چو رودی خروشان به روان پاک شهدای جنبش دانشجویی؛&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از شهدای 16 آذر 32 گرفته تا شهدای دانشجویی و دانش آموزی دهه 60 تا شهید 18 تیر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون شک جنبش دانشجویی در تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشور ما نقش خلاق، پیشتازانه و رهگشایانه یی داشته و دارد. در تمامی خیزش های اجتماعی و سیاسی حضور فعال آنان چشمگیر و قابل مشاهده می باشد. از جنبش ملی شدن نفت تا انقلاب ضد سلطنتی به غارت رفته 57 نقش دانشجویان غیرقابل انکار است. دانشجویان، همواره در کنار دیگر اقشار و طبقات اجتماعی به رسالت خویش برای نفی استبداد و استثمار به پا خاسته و با همه هستی خویش به مبارزه پرداخته اند. با این همه جنبش دانشجویی را هرگز نمی توان و نباید به عنوان رهبری یک جنبش سیاسی- اجتماعی مورد تایید قرار داد. حرکت های دانشجویی را نیز همانند دیگر جنبش های اجتماعی و روشنفکرانه باید نقادانه مورد ارزیابی قرار داد تا بتوان با شناختی منطقی و اصولی آن را در جایگاه واقعی خود به تحلیل و تجلیل نشست. چرا که جنبش دانشجویی به مثابه مینیاتوری از جامعه بزرگ تر، منافع و خواست های متفاوتی را نمایندگی خواهد کرد.  این مهم هنگامی ضروری تر به نظر می آید که به این امر توجه نماییم که بخشی از جنبش دانشجویی پس از انقلاب ضد سلطنتی - و البته برای نخستین بار – حکومتی می شود و مدافع آنچه رژیم القا می کند. این بخش از صنف دانشجویی، برای نخستین بار به طور رسمی و علنی از مردم و منافع آنان فاصله گرفته و مدافع رژیمی می شود که از برجسته ترین شاخصه هایش سرکوب جنبش های آزادی خواهی، روشنفکری و ترقیخواه می بود. و نیز نباید فراموش کنیم که همین بخش از جنبش دانشجویی با پیوستن به همین رژیم سرکوبگر در همان دهه 60 با معرفی دانشجویان مجاهد و مبارز، بیشترین خدمات اطلاعاتی را در اختیار ساواک رژیم قرار دادند، و به نوبه خود بزرگ ترین ضربه را به پیکره رو به گسترش جنبش دانشجویی وارد نمودند. دهه 60 در تاریخ حیات جنبش دانشجویی، دهه یی شرم آلود و نفرت آور است؛ چرا که در همین دهه دفتر تحکیم وحدت شکل می گیرد که رسالت خود را حمایت از منافع رژیم و سرکوب  و دستگیری و لو دادن دانشجویان مبارز می داند. &lt;br /&gt;امروز نیز نمی توان بدون یک ارزیابی دقیق از جنبش دانشجویی، اهداف و چشم اندازهای آن، به حمایتی همه جانبه از آن پرداخت. جنبش دانشجویی اگر در یک رابطه تنگاتنگ با نیروهای ترقیحواه و سرنگونی طلب که همواره در میدان مبارزه قرار داشته اند و تاوان آن را نیز پرداخته اند، قرار نگیرد و از همین مجرا تغذیه نشود، امکان انحراف و خاموشی موقتی آن وجود دارد. &lt;br /&gt;اما اینک که همه در تجلیل و حمایت از جنبش دانشجویی گوی سبقت را از هم می ربایند، باید با صدای رسا اعلام داشت که جنبش دانشجویی 18 تیر تنها در پیوند و پیوست با جنبش دامشجویی 16 آذر است که مفهوم مبارزاتی ضد استبدادی خویش را باز می یابد. ما با دو رژیم سرکوبگر و ضدمردمی مواجه بوده و هستیم؛ دو رژیمی که هر دو سابقه سرکوب دانشجویان را داشته و دارند. و مدافعان و نمایندگان هر دو نیز روز دانشجو را تجلیل می کنند و گرامی می دارند! اما چگونه؟ برای مدافعان رژیم سرکوبگر پیشین تنها یک روز دانشجو وجود دارد و آن 18 تیر است! برای این رژیم نیز تنها یک روز دانشجو وجود دارد و آن 16 آذر است! اما برای مردم و نیروهای مبارز و ترقی خواهی که منافع مردم را در دستور کار خویش قرار داده اند، دو روز – به عنوان سمبل همه جنبش ها و روزهای سرکوب شده – وجود دارد: 16 آذر و 18 تیر. در همینجاست که خط طرفداران دو نوع استبداد روحانی و شاهی از نیروهای مستقل و مردمی که در هیچکدام از این حکومت ها منافعی نداشته و ندارند از هم سوا می شوند. و  در همین موضعگیری هاست که می توان جایگاه سازمان ها و احزاب و فعالین سیاسی را از استحاله گران و به اصطلاح اصلاح طلبان امروز یا بهتر بگوییم سرکوبگران دیروز بازشناخت.             &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108933349739894395?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108933349739894395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108933349739894395&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108933349739894395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108933349739894395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/07/16-32-60-18.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108849962944861214</id><published>2004-06-29T11:00:00.000+02:00</published><updated>2004-06-29T11:25:14.700+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href='http://photos1.blogger.com/img/244/971/640/290.2.jpg'&gt;&lt;img border='0' style='border:1px solid #000000; margin:2px' src='http://photos1.blogger.com/img/244/971/320/290.jpg'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آموزگار عرفان، برابری و آزادی&amp;nbsp;&lt;a href='http://www.hello.com/' target='ext'&gt;&lt;img src='http://photos1.blogger.com/pbh.gif' alt='Posted by Hello' border='0' style='border:0px;padding:0px;background:transparent;' align='absmiddle'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بیانیه "شورای سوسیالیست های مسلمان"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به مناسبت بيست و هفتمين سالگرد هجرت و شهادت معلم شريعتی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   تاکنون در ارتباط با هجرت و شهادت معلم شريعتی اطلاعيه ها، مقالات و کتب بسياری نوشته شده و مراسم يادبود فراوانی برگزار گرديد و هرکس بنا به تحليل و تبيين و تفسير خويش از اين متفکر مبارز و عارف ژرف انديش قدردانی کرده و تلاش نموده تا از او در ابعاد گوناگون الهام گيرد و مخالفان نيز آنچه در توان داشتند در جهت مسخ و تحريف و نهايتا تخريب او به کار بستند. &lt;br /&gt;  اما تفکرات، نوشته ها و سخنرانيهای شريعتی و نيز دغدغه ها، آرزوها و مبارزات او توانسته است خود به مثابه بهترين شاخص و معيار جهت شناخت بهتر او در عالم انديشه، فرهنگ، سياست و نهايتا مبارزه با مثلث شوم «زر، زور و تزوير» (به تعبير خود او)، عمل نمايند. آنچه را که پس از گذشت ربع قرن از شهادت شريعتی لازم به طرح ميدانيم، همانا بازخوانی انديشه های اوست که امروز بشدت مورد تحريف و يا تفسيرهای غير اصولی قرار ميگيرد و يا بخشهای پايه ای و بنيادين آن بشدت توسط طرفداران خود وی ناديده گرفته ميشود. &lt;br /&gt;شريعتی خود در ارتباط با شهادت امام علی ميگويد؛ «اگر چه او پس از برخورد لبه های تيز شمير ابن ملجم بر پرده های مغز خويش فرياد ميزند فزت برب الکعبه، و خود را از تمامی رنجهائی که به جانش ريخته بود نجات يافته ميديد، اما از رنج انتصاب پيروانش به او و او به پيروانش نجات نيافته است.»&lt;br /&gt;اکنون نيز خود شريعتی دچار چنين سرنوشتی است. زيرا بيش از اينکه دشمنان او موفق به تخريب و تحريف شخصيت و انديشه های او شوند، طرفدارانش و بعضا پيروان ره گم کرده اش در اين وادی گام نهاده اند. به همين منظور لازم ديديم که در اين نوشته با بازخوانی مجدد برخی از اعتقادات و انديشه های بنيادين شريعتی پرداخته تا در حد امکان وظيفه خويش را جهت جلوگيری از سوء استفاده هائی که از اين متفکر، مبارز و دردمند ميشود، عملی نمائيم.&lt;br /&gt;شريعتی در بسياری از آثار خويش به مبارزه عليه «زر، زور و تزوير» تکيه ميکند و ميگويد؛ «هرجا که از اين مبارزه سخن نگفتم، از گفته هايم رضايت ندارم». و آلترناتيوی را که در ارتباط با اين مبارزه تاريخی ارائه ميدهد، عبارتست از؛ «عرفان، برابری و آزادی». در کتاب خودسازی انقلابی خويش ميگويد؛ «اگر هر مبارزه ای يکی از اين سه بعد را کم داشته باشد، در تحليل نهائی منحرف شده و نميتواند نقش مثبتی در تحولات داشته باشد». او دشمنان مستضعفين در طول تاريخ را همواره در سه چهره زر، زور و تزوير توضيح ميدهد. و در شرايط حاضر، سرمايه داری جهانی، امپرياليزم و نيز ارتجاع مذهبی را به عنوان استحمار نو و کهنه از جمله دشمنان مستضعفين در جامعه ما اعلام کرده که آب در آسياب يکديگر ميريزند ومبارزه با آندو را سرلوحه کار خويش قرار ميدهد. با سرمايه داری و استثمار از هرنوع به شدت مخالفت ميکند و خود را با صراحت يک سوسياليست ميداند و بزرگترين افتخارش اين استکه اولين اثرش ترجمه کتاب «ابوذر خداپرست سوسياليست»، است. او تا آخرين لحظات حياتش در اين جهت گيری پابرجا بوده است. &lt;br /&gt;در رابطه با آزادی عميق ترين تمجيدها را از آزادی ميکند، اما با دموکراسی های بورژوائی و ليبرالی مرزبندی مينمايد. و آزادی ائی را که در راستای برابری نباشد، آنرا آزادی برترها و صاحبان قدرت ميداند. در مقابل تزوير و استحمار نيز آلترناتيو او «عرفان و آگاهی است». و از آگاهی نيز تعريف خاص خويش را دارد و آنرا به مثابه «نوری ميداند که در قلب انسانها جهت هدايت» ميتابد. در کتاب عرفان، برابری و آزادی عميقا اين مسئله را مورد کند و کاو قرار ميدهد. &lt;br /&gt;در مجموع بايد گفت که شريعتی ايدئولوگی است که:&lt;br /&gt;به اسلام اجتماعی اعتقاد داشت. &lt;br /&gt;نوعی از اومانيسم اسلامی را مطرح ميکرد. &lt;br /&gt;به عرفان پيامبرانه (مبارزاتی)، اعتقاد داشت. &lt;br /&gt;دارای جهت گيری طبقاتی و ضد استثماری بود. &lt;br /&gt;به آزادی در معنای غير بورژوائی و غير ليبرالی آن اعتقاد داشت. &lt;br /&gt;عميقا معتقد به سوسياليسم و برابری اجتماعی – انسانی بود. &lt;br /&gt;دشمن سرسخت امپرياليزم و استعمار بود. &lt;br /&gt;توحيد فلسفی، اجتماعی و انسانی را باور داشت. &lt;br /&gt;استبداد مذهبی را خطرناکترين استبداد ميدانست. &lt;br /&gt;روشنفکری چند بعدی بود و به شدت از يک بعدی شدن دوری می جست. &lt;br /&gt;متفکر و ايدئولوگی بود که ايدئولوژی و تفکرش در زمان حيات خودش جنبه های عملی نيافت و پس از حياتش از افکار او سوء استفاده نمودند. &lt;br /&gt;خصوصيات فوق باعث گرديد تا در ميان طرفداران و پيروان او دو گرايش سياسی بوجود آيد:&lt;br /&gt;       گرايشی که او را متفکر و انديشمند ارزيابی ميکند.&lt;br /&gt;       گرايشی که او را ايدئولوگ و مبارز ميداند.&lt;br /&gt;1-   گرايشی که شريعتی را متفکر و انديشمند ارزيابی ميکند؛ اين گرايش با آثار شريعتی گزينشی برخورد کرده و عموما انديشه شريعتی برای آنها تنها منبعی جهت توجيه اهداف سياسی – اجتماعی آنهاست. درواقع اين برخورد با افکار شريعتی جهت شرکت در ساختار قدرت سياسی، با هدف؛ تعديل استبداد مطلق صورت ميگيرد. هرچند که دراين رابطه از جامعه متکثر و نهادينه کردن قانون و برپائی نظام دموکراتيک سخن ميگويند، اما پرواضح استکه در نظام استبداد دينی، شرکت در ساختار قدرت امکان تحقق جامعه مدنی و نهادينه کردن قانون را ناممکن ميسازد. به گمان ما گرايشات متعددی با چشم اندازی که فوقا به آن اشاره کرديم در ايران حضور دارند. بويژه اينکه شرايط جهانی و منطقه ای نيز جهت چنين سوء استفاده هائی مهياست و نگرش يک بعدی به دموکراسی در هنگامه ايکه سوسياليزم نوع روسی شکست خورده است و دموکراسی نئوليبرالی در جهان در تلاش غالبيت خويش هست، کمتر با انتقاد مواجه ميشود. گرايشات فوق براساس غالبيت اين رويکرد جهانی در ايران درگير مبارزه ای اصلاح طلبانه و رفرميستی با ارتجاع مذهبی حاکم هستند. &lt;br /&gt;2-   گرايشی که شريعتی را ايدئولوگ و مبارز ميداند؛ اين گرايش براين باور است که شريعتی بوجود آورنده يک ايدئولوژی راهنمای عمل بوده است و از او به عنوان مبارزی ياد ميکنند که در اواخر عمر خويش در صدد عملی نمودن ايدئولوژی خويش بر بستر اجتماعی بوده است. و ارائه بعضی از آثار وی را، نظير جامعه شناسی امت و امامت و يا شيعه يک حزب تمام را تلاشی در اين رابطه قلمداد ميکنند. در حقيقت اين گرايش در دهه اول بعد از انقلاب بهمن نسبت به گرايش اول غالبيت داشت. تعدادی از سازمانها و گروههای ملهم از انديشه شريعتی ابعاد چندگانه انديشه شريعتی را فرا راه خويش قرار داده بودند. ما در سطور بالا به چند عامل خارجی در غالبيت گرايش رفرميستی درعرصه سياسی اشاره نموديم. در اينجا به چند عامل درونی در افول گرايش دوم ميپردازيم؛  - عدم تجربه لازم کار جمعی براساس معيارهای انديشه شريعتی.&lt;br /&gt;   - نابود کردن تمامی گروههای ساختاری که شريعتی را ايدئولوگ قلمداد ميکردند، توسط نظام حاکم.&lt;br /&gt;   - عدم درک روشن از فعاليت حزبی متناسب با موقعيت جامعه ايران. &lt;br /&gt;اين گرايش عليرغم تمامی کاستيها در تلاش است تا از اعتقادات و تفکرات شريعتی به مثابه تئوری راهنمای عمل استفاده کند. و به انديشه و تفکرات شريعتی به صورت مجموعه ارگانيک و چند بعدی مينگرد. همچنانکه ما به بازخوانی مجدد انديشه شريعتی نيازمنديم، به بازبينی و تجديد نظر در ارتباط با فعاليت ساختاری و حزبی ملهم از انديشه شريعتی نيز نياز داريم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ آيا چيزی بنام خط شريعتی وجود دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; موضوع ديگری که در رابطه با شريعتی قابل طرح هست، اين استکه بسياری فکر ميکنند که شريعتی به مثابه يک خط مطرح هست و تمامی نيروها و افرادی که خود را طرفدار شريعتی ميدانند بايد در اين خط جای بگيرند. و در واقع از راه او بعنوان کشتی نوح ياد ميکنند که همگان ميتوانند در آن جای بگيرند. اين گرايش بدون در نظر گرفتن جهت گيری های سياسی و طبقاتی موجود در طيف هواداران، خواهان جمع آوری طرفداران شريعتی زير يک سقف هستند و تلاش دارند با چشم پوشی بر اختلافات و تمايزات سياسی موجود سکان اين کشتی را در دست رهبرانی به اصطلاح توانمند و فرهيخته و با صلاحيت بدهند که شايستگی نجات سرنشينان اين کشتی را دارند. در حالی که پس از سالها تجربه عملی و تعامل نظری در ميان طرفداران و هواداران شريعتی به گمان ما اين نتيجه حاصل شده است که چنين خطی وجود ندارد. و طبعا سکاندارانی نيز وجود نخواهند داشت! و صلاحيتها و شايستگيهای گرايشها و نيروها جهت تعميق اعتقادات و انديشها های شريعتی به مثابه تئوری راهنمای عمل نه در انتصاب صرف به شريعتی بلکه به ميزان وفاداری آنها به مبانی ايدئولوژيک، جهت گيری طبقاتی و اجتماعی، مواضع عام سياسی و بينش عرفانی از يکسو، وصلاحيت و شايستگی در بکارگيری اين امور در عمل سياسی – اجتماعی و انسانی و نهايتا بازخوانی ها و بازنگريهای مجدد ومداوم آنها با دلی حقيقت ياب و ديدی واقع بينانه که در تعارض با شيوه های مصلحت گرايانه و رئال پلتيک است، مشخص ميشود. و در اين مسير پر فراز و نشيب است که چيزی بنام «خط شريعتی» شکل ميگيرد. جرياناتی با جهان بينی توحيدی، جهت گيری ضد استثماری و ضد استبدادی و معتقد به تحولات بنيادين اجتماعی و حاکميت مستضعفين از طريق برپائی تشکلات و نهادهای مستقل توده ای در جامعه ما شکل ميگيرد. تا رسيدن به اين مرحله راه دشواری در پيش است و صلاحيتها و شايستگيها در ميزان هموار کردن اين راه به اثبات ميرسد. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ـ موفقيتهای تاکنونی شريعتی؛&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt; شريعتی با ايمان راسخی که به احيای تفکر دينی و مخالفت شديدی که با اسلام سنتی به متولی گری روحانيت داشت، موفق شد که اسلامی بجز اسلام سنتی و اسلام فقاهتی را در ميان بخشی از مردم جامعه ما بويژه اقشار روشنفکر و نيز تحصيلکرده مطرح کند. اما متاسفانه اين انديشه توده ای نشد و در همان سطح باقی ماند. عليرغم اينکه بينش اسلاميات و اجتماعيات شريعتی نتوانست در جامعه فعلی ما موفقيت قابل ملاحظه ای کسب نمايد، اما کويريات او در ميان هنرمندان و نسل جوان امروز گسترش يافته است. طوری که هم اکنون کتب کويريات از جمله پر فروش ترين کتب او در ايران است. در هر حال اسلام شريعتی موفق گرديد که مرزهای اسلام اجتماعی را با اسلام سنتی تعميق نموده و حتی بسياری را متاثر از بينش خود نمايد. تماميت اين موارد حکايت از آن دارد که بايد به او به عنوان انسانی چند بعدی و به تفکرات او بصورت يک مجموعه ارگانيک نگريست و هرکس غير از اين کند از او بشدت فاصله ميگيرد. &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;- نگاه ما به شريعتی؛&lt;/strong&gt;شريعتی برای ما انسانی متفکر، مبارز و عارف بوده که به توحيد فلسفی، انسانی و اجتماعی عميقا باور  داشته و از همين رهگذر به  برابری ، آزادی و عرفان عشق ميورزد و همواراه با زر و زور و تزوير در ستيز بود. اولين کسی استکه پس از مرحوم محمد نخشب مسئله سوسياليزم و آزادی را در ارتباطی متقابل طرح کرد و مرزبنديهای خويش را با سوسياليزم دولتی نوع روسی و دموکراسی بورژوائی و ليبراليستی در ايران اعلام کرد. شريعتی برای ما همچنين ايدئولوگی است که دارای ايدئولوژی باز با الهام از جهان بينی توحيدی بوده است و مرزهای روشنی با ايدئولوژيهايی نظير استالينيسم، ليبراليزم و ناسيوناليزم دارد. عرفان مبارزاتی و روح حقيقت خواه او الهام بخش گريز از مصلحت گرائيهای رايج و مماشات طلبيهای فرصت طلبانه و سياسی کاريهای نابخردانه است. ما براين باوريم که با تکيه بر اعتقادات ايدئولوژيک (جهت گيری طبقاتی، مواضع عام سياسی، بينش عرفانی و روشهای جامعه شناسانه شريعتی)، ميتوانيم بعنوان تئوری راهنمای عمل استفاده نمائيم. اما همانگونه که شريعتی خود اذعان داشت، انديشه امر ثابتی نيست و مدام در حال تغيير و تحول و انکشاف است. اما به نظر ما مبانی اعتقادی و جهت گيريهای طبقاتی و اجتماعی اين انديشه ثابت است. شريعتی خود در اين رابطه ميگويد اگر چه در طول ساليان متمادی تفکرات من مدام تغيير و تکامل يافت، اما در من همواره دو چيز ثابت بود؛&lt;br /&gt; - جهت گيری هائی که از آغاز داشتم و هنوز هم دارم.&lt;br /&gt; - اميدم به خداوند که مرا از اميدورای به هر نيروئی غير از او معاف داشته است. &lt;br /&gt;اين است که ما نيز با تکيه بر جهت گيری اعتقادی – طبقاتی و مواضع عام سياسی و روحيه حقيقت جويانه (عرفانی) او و بسط و انکشاف تفکرات شريعتی ميتوانيم به تعميق اين انديشه کمک کنيم. تئوری ای که ميتواند مسير عمل ما را مشخص کند و در پراتيک مشخص سياسی – اجتماعی بارورتر گردد و ضعفها و نقايص آن برطرف شود. لذا آنچه که در اين راه مورد نياز ما است، تاکيد مجدد بر جهت گيريها و تلاش به منظور عدم عدول از آنها از يکسو و حضور در مبارزه سياسی – اجتماعی در جهت ايجاد تغيير و تحولاات بنيادين و انقلابی در جامعه ما است. زيرا شريعتی برای ما متفکری مبارز و انقلابی بوده است که هيچگاه حقيقت را فدای مصلحت نگرد و هيچگاه به مستضعفين و محرومين پشت نکرد. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيش بسوی تشکيلات ملهم از انديشه شريعتی&lt;br /&gt;زنده باد سوسياليزم   زنده باد آزادی&lt;br /&gt;شورای سوسياليستهای مسلمان&lt;br /&gt;خرداد 1383&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108849962944861214?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108849962944861214/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108849962944861214&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108849962944861214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108849962944861214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/06/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108742860951375504</id><published>2004-06-17T01:26:00.000+02:00</published><updated>2004-06-17T01:39:47.146+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;حضور دوست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;                       (برای آموزگار عرفان، برابری و آزادی)&lt;br /&gt;شعری از &lt;strong&gt;فریدون انوشه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه هجرت کرده ای اما هنوز اینجاستی&lt;br /&gt;در  نگاه  تازه آیینه ها پیداستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پر زدی از قله ی خرداد اما همچنان&lt;br /&gt;هم گل اردیبهشتی هم بهار ماستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصف حال عاشقی با یادت آسان می شود&lt;br /&gt;چون سحر شورآفرینی، مثل گل زیباستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه دیشب با دلم در شرح و توصیف تو گفت&lt;br /&gt;هر کجا اقلیم بیداری ست تو آنجاستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم شهید و شاهد و آموزگار عصر ما&lt;br /&gt;هم نشان انقلاب فاتح فرداستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باغ میهن با تو سرشار از گل آگاهی است&lt;br /&gt;چشمه اقلیم عشقی، جاری دلهاستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                 افتخار اهل توحید است ماه یاد تو&lt;br /&gt;                 آسمان مهربانی را چه خوش آراستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                            20 اردیبهشت 1383&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108742860951375504?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108742860951375504/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108742860951375504&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108742860951375504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108742860951375504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/06/20-1383.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108673893794554441</id><published>2004-06-09T01:41:00.000+02:00</published><updated>2004-06-14T13:16:53.890+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt; عمامه ها بالاتر...!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم در توضیح این مطلب و مطالب مشابه یی که این روزها شده اند سوژه اول رسانه های داخل و خارج کشور، چه باید گفت؟ آیا باید گریست و یا به افشای عوامل اصلی و پشت پرده که همانا آدمخواران حاکم می باشند، پرداخت؟ به هر حال چه سیاسی باشیم و چه سیاسی نباشیم، چه ایراندوست باشیم چه اجنبی پرست!؟، در این هیچ شکی نیست که این "ناموس فروشی" ها! و این پلیدی و پلشتی ها، تنها و تنها از دست آوردهای حکومتی است که دین نیز برایش جز دکان و نردبانی برای بالا رفتن از پله های قدرت، عملکرد دیگری ندارد! و این همه یعنی "ولایت فقیه" - و البته شما بخوانید ولایت سفیه!- که آثار بی بدیلش از در و دیوار این مملکت می بارد!: فساد روزافزون، اختناق بی حد و مرز، رشوه خواری و استثمار، شکنجه و اعدام، فقز مضاعف، گسترش روزافزون آماری بچه های آواره و دربدر خیابانی و ... بالاخره دختر و کودک فروشی. و حالا این شما و این هم توضیحات یکی از کسانی که خود از نزدیک شاهد فروش دختران ایرانزمین برای شیوخ مرتجع عرب بوده است! بر این ... گر خون بگریم رواست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/1383/03/20/004.htm"target="_blank"&gt;حقايق‌تازه‌ ازحراج‌ دختران‌ايراني‌ درامارات‌ &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108673893794554441?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108673893794554441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108673893794554441&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108673893794554441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108673893794554441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108568212701150248</id><published>2004-05-27T20:22:00.000+02:00</published><updated>2004-05-27T21:14:00.196+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href='http://photos1.blogger.com/img/244/971/640/4.jpg'&gt;&lt;img border='0' style='border:1px solid #000000; margin:2px' src='http://photos1.blogger.com/img/244/971/200/4.jpg'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شریعتی &amp;nbsp;&lt;a href='http://www.hello.com/' target='ext'&gt;&lt;img src='http://photos1.blogger.com/pbh.gif' alt='Posted by Hello' border='0' style='border:0px;padding:0px;background:transparent;' align='absmiddle'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"وقتی زور ردای تقوی به تن می کند، بزرگ ترین فاجعه به بار می آید. و مگر نه تاریخ همواره شاهد بوده است که این ردا را همیشه از معبدها به قصرها می برده اند؟"  م. آ. 19(حسین وارث آدم)، ص 49&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روحانیت و جایگاه تاریخی آن، &lt;/strong&gt;از زبان شریعتی:&lt;br /&gt;" و در زیر سایه اش بر زمین: خدایچه هایش، دلالان و واسطگان و خویشاوندان و مقربان و دژخیمان و ساحران و چپاولگران و شفیعانش، نمایندگان و جانشینانش، همه گرگان غدار یا روبهان مکار، کفتاران مرده خوار و موشان پرستنده سکه، و زالوان مکنده خون، بر پشت و پهلوی خلق افتاده &lt;strong&gt;و بر سر همه راه ها، دام دین گسترده &lt;/strong&gt;و بر همه سرها، بند عبودیت نهاده و بر همه دهان ها، افسار طاعت زده &lt;strong&gt;و بر همه گرده ها، تازیانه شرع نواخته و بر همه قریه ها، یورش جهاد برده و بر همه خانه ها، غارت زکات کرده و بر همه گوش ها، ورد خواب خوانده و بر همه جان ها، افسون زهد دمیده و بر همه دین ها، اکسیر مسخ زده و بر همه پیامبران، شمشیر عناد آخته&lt;/strong&gt; و همه جا ، همه وقت، بر پیشانی مردم داغ ذلت زده، &lt;strong&gt;و در همه زمان ها، خرافه پراکنده، &lt;/strong&gt;و در همه زمین ها، تخم نفاق فشانده، &lt;strong&gt;و همه فریادها را حلقوم بریده و از هر مناره توحید، اذان شرک گفته، و در ردای تقدس، فریب داده، و به زبان صدق، دروغ بافته و به نام طاعت خالق، خلق را به اطاعت مخلوق کشیده، و در اهورایی ، اهرمنی کرده&lt;/strong&gt; و به فروغ آذر قدس، ظلمت کفر ساخته و در زیر "تجلیل شعائر" به "تحریف حقایق" پرداخته و از رنج مردم، گنج بادآورده نهاده، و از جهل عام، کباده علم کشیده و از فقر عوام، به غنی رسیده، و از جوع جماعت، برکت یافته، و از ترس گناه، امن عصمت گرفته، و از رکود امت، کر و فر داشته، و از بردگی مقدر بردگان، موهبت الهی خواجگی دریافته، و از ذلت مستضعفان، خلعت سیادت در پوشیده است..." م. آ. 19(حسین وارث آدم)، ص 46 و 47&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108568212701150248?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108568212701150248/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108568212701150248&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108568212701150248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108568212701150248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/05/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108548909581170526</id><published>2004-05-25T14:41:00.000+02:00</published><updated>2004-06-14T13:23:30.786+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.guardian.co.uk/gall/0,8542,1211872,00.html"target="_blank"&gt;و این هم تصاویری دیگر از فعالیت های "بشردوستانه" و "رهایی بخش" فرزندان جورج بوش و آمریکای در حال استقرار "نظم نوین جهانی"&lt;/a&gt;!&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108548909581170526?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108548909581170526/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108548909581170526&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108548909581170526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108548909581170526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/05/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108457224637585138</id><published>2004-05-14T23:54:00.000+02:00</published><updated>2004-06-10T11:59:30.970+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز سالگرد هجرت &lt;strong&gt;شریعتی&lt;/strong&gt; است. مردی که همه هستی خویش را فدیه رهایی هم میهنانش نمود؛ &lt;br /&gt;" به هر حال در پاسخ آن بابا که گفت بیعت کن و وارد که شدی، جز دوتا، هر میزی را که خواستی "از هم راه" یکراست برو و پشتش بنشین و من از هم راه رفتم و در سلول آن قلعه نظامی سرخ خوابیدم و پس از مدت ها آمدم بیرون و با دست خالی..."  م. آ. 33 (گفتگوهای تنهایی)، بخش اول، ص 12 &lt;br /&gt;یادش و راهش گرامی باد! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108457224637585138?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108457224637585138/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108457224637585138&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108457224637585138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108457224637585138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108384626473260445</id><published>2004-05-06T14:24:00.000+02:00</published><updated>2004-06-14T13:25:56.596+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://media.washingtonpost.com/wp-srv/photo/homepage/hp5-5-04ff.jpg"target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;سپاه پاسداران نظم نوین جهانی!1&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.aftonbladet.se/nyheter/0405/06/NYHETER-06s10-tortyr-13_368.jpg"target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;سپاه پاسداران نظم نوین جهانی!2&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108384626473260445?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108384626473260445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108384626473260445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/05/1-2.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108353882815036467</id><published>2004-05-03T01:00:00.000+02:00</published><updated>2004-05-03T01:22:41.200+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;به یاد عماد خراسانی&lt;br /&gt;دو غزل از حسن گلبانگ خراسانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تضمين غزلی ازعمــــاد خراسانی&lt;br /&gt;توسّط سيّد حسن گلبانگ خراسانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيوند با عمـــــــــــاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيوند گسستم من، با هر كه نشســـــــــــتم من                 &lt;br /&gt;پيوند عمـــــــــــــــادم را، نا ديده ببستم من  &lt;br /&gt;ای ساقی خمّارم، پيمانه شكستــــــــــــــــم من                 &lt;br /&gt;اكنون كه دگر اينسان، از جام تو مستـم من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مستم من و مستم من شيدای الستــــــم من &lt;br /&gt;تا نيست شدم در تو هستم من و هستم من"&lt;br /&gt;         &lt;br /&gt;امروز چو من بيــــــدل، آشفته رويت نيســـت                 &lt;br /&gt;بی ياد تو حاشـــــــا من، يكدم نتوانم زيست&lt;br /&gt;بگذشته سراز پايی، در راه تو جز من كيست؟                &lt;br /&gt;آنرا كه مرادی تو، فكر سر و پايش چيست؟&lt;br /&gt;                                   &lt;br /&gt;"بی پا و سری عيبی، در عالم رندی نيست&lt;br /&gt;هان بی سر و پايانرا پايم من و دســـتم من"&lt;br /&gt;          &lt;br /&gt;گر بلبل دستــــانم، ور مست و غزلخـــــــوانم                 &lt;br /&gt;برهر گل بستــــــــانم، من نام تو می خوانم&lt;br /&gt;از گردش دورانم، خرسندم و خنـــــــــــــــدانم                 &lt;br /&gt;صـيــــــــّاد دل و جانم، از دام نه بِرْهـــــانم&lt;br /&gt;                                       &lt;br /&gt;"تا مرغ تو شد جانم تا وصف تو افغانم&lt;br /&gt;از دام جهان يكسر رستم من و رستم من"&lt;br /&gt;         &lt;br /&gt;با عشق تو در مستی، رَستم ز غم هستــــــــی                 &lt;br /&gt;بی خويشتنم باری، وقتی به برم هستــــــــــی &lt;br /&gt;پيوسته به دامانت، آويختـــــــــــــــــه ام دستی                &lt;br /&gt;هر چند بر اين بيدل، چندی است كه در بستی&lt;br /&gt;                                    &lt;br /&gt;"صد شكر كه پيوستی، بر بستی و نگسستی&lt;br /&gt;صد بار اگر غافل سر رشته گسستــــم من"&lt;br /&gt;         &lt;br /&gt;بر تارك جان من، نام تو شده افســــــــــــــــر                 &lt;br /&gt;نام تو همی خوانند، جان و دل من يكســـــــــر   &lt;br /&gt;در دوری روی تو، من مانده به چشــــــــم تر                &lt;br /&gt;پيوسته به ياد تو، جامی است مــــــــــرا در بر  &lt;br /&gt;                                         &lt;br /&gt;"تاوان مكنم ایجان ازسبحه و ازساغر &lt;br /&gt;كاينرا نگسسم من وانرا نشكستم من"&lt;br /&gt;        &lt;br /&gt;هر شب ز غم هجرت، می سوزم و می سازم                 &lt;br /&gt;وين حســــــــــرت روی تو، پيداست ز آوازم&lt;br /&gt;تا چند بگويم من، از غصّــــــــــه و از رازم؟                 &lt;br /&gt;تاچند بگريم من، وين قصّـــــــــــــه بپردازم؟      &lt;br /&gt;                                       &lt;br /&gt;"بگذار كه تاچون روز حائل فتد از رازم &lt;br /&gt;خورشيد پرستم من، خورشيد پرستم من"&lt;br /&gt;        &lt;br /&gt;در راه وصـــــــــــال تو، با كوشش وچالاكی                  &lt;br /&gt;با ياد تو ره پــــــــــــويم، با جنبش و بی باكی    &lt;br /&gt;ای كعبه آمالم! وی مظهر دلپــــــــــــــــــاكی!                  &lt;br /&gt;می گريم ومی گويم، با ناله غمنـــــــــــــــاكی&lt;br /&gt;                                         &lt;br /&gt;"نی آدمم و خاكی نی پاكــــــم و افلاكی&lt;br /&gt;نی ناری و نی نوری چيز دگرستم من"&lt;br /&gt;      &lt;br /&gt;"گلبانگ" خراسانم، با توشــــــــــــــه و زاد تو                  &lt;br /&gt;بنهـــــــــــــــــاده ام از اوّل، اين دل به وداد تو &lt;br /&gt;هر چند نگرديده، گردون به مـــــــــــــــراد تو                 &lt;br /&gt;آسوده دلم باری، زين نغمــــــــــــــــــــه شاد تو&lt;br /&gt;                                    &lt;br /&gt;"خوش گفت عمــــــــاد تو مست از می ياد تو&lt;br /&gt;مستم من و مستم من شيدای الســــــــــتم من"&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;                                                                                                                                      سیّدحسن گلبانگ خراسانی                           &lt;br /&gt;مشهـــــــــــــــــــــد ۱۳۵۳&lt;br /&gt;____________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استقبال از غزل عمــــــــــاد خراسانی، به لهجه مشهدی،  با عنوان "زندگی" و با مطلع: &lt;br /&gt;"راستی ای بلبله امشب ديگه محشر مكنه      &lt;br /&gt;ای دفه ی چندمه امشب موژمه تر مكنه" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تابِ تب &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اَتيش توُ ِدرَه جونمُ ره خَكِسـتر مِكِنـــــــــــــه              &lt;br /&gt;بره ی يك قُلُپ اُو، دلم چی پرپر مِكِنـــــــه&lt;br /&gt;خسته و گيج و پكر اُفتِدُم ای كنج خَنَـــــــــــه              &lt;br /&gt;ونگ ونگ سَرُمْ آخر گوشامه كر مكنـــــه&lt;br /&gt;قوم و خويشا ميَن از در به عيـــــادت بَرِ مو              &lt;br /&gt;همی احوال پرسيا حالمه بدتر مكنـــــــــــه&lt;br /&gt;تنُم از اتيش توُ گر مگيره مثل ُتنُـــــــــــــــــر              &lt;br /&gt;عرق سرده مگی جون موره ترمكنـــــــــه&lt;br /&gt;مِبينُم يك غول بی شاخ و دُم از در مـــــِرِسه               &lt;br /&gt;ميه يَكراس دو تا چشمای موره در مكـنـــه &lt;br /&gt;مثل برق از جا مِپّرُم به هوا جغ مِــــــــــِزنُم               &lt;br /&gt;ا مّا حرفای موره كِی كسِه باور مكنــــــــه&lt;br /&gt;پندری  سيل سياهِ ميه َازكوه بلنــــــــــــــــــد               &lt;br /&gt;مِزنه واز خَنَمِه بی در و پيكر مكنـــــــــــه&lt;br /&gt;باد پاييــــــز  با سر انگوشتای نرم و نازكش                &lt;br /&gt;دِره كم كم گل عمر موره پرپر مكنــــــــه&lt;br /&gt;شبا تا صُب نمخوابم از غم و غصّــه و درد                &lt;br /&gt;دل وامُنده هوای رخ دلبر مكنـــــــــــــــــه&lt;br /&gt;خبر اَمِدنش امَد عماد امّا خــــــــــــــــــودش                &lt;br /&gt;نِمدنُم از چيه واز هی دير ودير تر مكنـــه&lt;br /&gt;آخ عماد جان! مِدِنُم وقتكه ما تنها بشِــــــــــم                &lt;br /&gt;دل وامُنده برَت واز خودشه خر مكنـــــــه&lt;br /&gt;مِدِنُم وقتكه واز پا بذری توی خَنـَـــــــــــــــم                &lt;br /&gt;گل رويت خَنَمِه زينت و زيور مكنــــــــــه&lt;br /&gt;ای غزل رِه مِثِه استاد خودُم مشتی عمــــــاد               &lt;br /&gt;گفتم، امّا موره با او كسِه همسر مكنـــــــه؟&lt;br /&gt;گيرُمم مثل عمــاد جان بگه "گلبانگ"، دِشی               &lt;br /&gt;نه گِمون كِنی بزو خودشه برابر مكنــــــــه &lt;br /&gt;"مش عماد حالش اگه خوب بَشه شِر بد نِمِگه               &lt;br /&gt;نه كه شر بد نِمِگه، خوب چيه؟ محشر مكنه"&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;                                                                                                                                         سیّد حسن گلبانگ خراسانی&lt;br /&gt; مشهــــــــــــــــــــــد ۱۳۵۶&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108353882815036467?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108353882815036467/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108353882815036467&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108353882815036467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108353882815036467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/05/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108237062609903256</id><published>2004-04-19T12:30:00.000+02:00</published><updated>2004-06-14T13:20:53.080+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سخنی با سید ابراهیم نبوی؛&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/009102.php"target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;تا نشان سم اسبت گم کنند&lt;br /&gt;ترکمانا نعل را وارونه زن!&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108237062609903256?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108237062609903256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108237062609903256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108178615713548108</id><published>2004-04-12T18:09:00.000+02:00</published><updated>2004-04-12T19:11:09.076+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;زنده یاد مجید یوسفی بختیاری، شاعری از نسل دلسوخته گان سال های استبداد شاهی و شیخی، چند سال پیش در اوج ناباوری، همرزمان و دوستان خویش را برای همیشه ترک کرد. او که از میهنش تنها دلی سوخته و تنی رنج کشیده از زندان های شاه و شیخ را با خود همراه داشت، در زمستانی سرد، بدون این که به دیدار دوباره میهنی که همه عشقش بود، موفق شود، در گوتنبرگ سوئد جهان پر از درد و رنج ما را ترک گفت و در حسرت دیدار میهن، به ابدیت پیوست. شعر زیر که زبان حال همه عاشقان ایران است و او در آن عشق و علاقه خویش به سرزمین اهورایی-علوی خود را با تمامی توانایی های ادبی اش به تصویر می کشد، بهانه یادی از این شاعر افتاده و بی ادعا، اما صمیمی است. یادش گرامی باد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دارم سری سپرده به سودای ميهنم &lt;br /&gt; گنجينه ای ز عشق و شور و ز رؤيای ميهنم &lt;br /&gt; فرياد می زنم ز سينه آتش گرفته ام &lt;br /&gt; در گريه ها و هق هق و هوهای ميهنم &lt;br /&gt; با دستهای زخمی و پای پر آبله &lt;br /&gt; خيزان ، فتان دوم همه تا پای ميهنم &lt;br /&gt; جان من و هزار چو من بی بهاتر است &lt;br /&gt; از ذره ای ز خاک پاک و مصفای ميهنم &lt;br /&gt; دل مرغ عاشقی است که پر می زند مدام &lt;br /&gt; در انتظار ديدن رخ زيبای ميهنم &lt;br /&gt; حلقوم من پر است ز آواز عاشقی &lt;br /&gt; در شور و شوق باغ دل آرای ميهنم &lt;br /&gt; صد بوسه می زند لب دلدادگان عشق &lt;br /&gt; بر نازک به خون نشسته لبهای ميهنم &lt;br /&gt; هرگز نمی رود زخاطر من يادگار دوست &lt;br /&gt; در لحظه وداع خاک فريبای ميهنم &lt;br /&gt; درچشم من هزار نقش فروزنده زنده است &lt;br /&gt; از روشنای صبح و جلوه شبهای ميهنم &lt;br /&gt; خواهد رسد بهار پر از گرمی و نشاط &lt;br /&gt; آرد بسر غم سياهی و سرمای ميهنم &lt;br /&gt; خواهد رسد به گوش غزل های شادمان &lt;br /&gt; از مرغکان ناز و عاشق صحرای ميهنم &lt;br /&gt; آيد بهار و دشت پر از رنگ و بو شود &lt;br /&gt; از سوسن و بنفشه و شهلای ميهنم &lt;br /&gt; اين دور هجر می گذرد، وصل می رسد &lt;br /&gt; صد بوسه می زنم به پيکر رعنای ميهنم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108178615713548108?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108178615713548108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108178615713548108&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108178615713548108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108178615713548108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/04/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108077628529311650</id><published>2004-04-01T01:38:00.000+02:00</published><updated>2004-04-01T02:02:23.640+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;حق و حقوق نسل ها!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امروز دوازدهم فروردین، سالگرد تاسیس رژیم به اصطلاح جمهوری به اصطلاح اسلامی است! تقریبا حدود بیست و پنج سال پیش، مردم میهن ما، پس از سرنگون کردن استبداد شاهی، با رفتن به پای صندوق های رای، به این رژیم رای دادند! در بیست و پنج سال پیش، نسل جوانی که آن روزها بیشتر تاب و توان انقلاب و شرکت در مراسم و راهپیمایی ها را بر شانه های مقاوم، اما آبدیده نشده خویش حمل می نمود، اینک به نسلی میانه و میانسال تبدیل شده است. 15 ساله های آن روزها، اینک چهل ساله اند. و 18 ساله ها، اینک چهل و دو سه ساله. و بسیاری از آنان پشیمان از آنچه که بر آنها رفت و می رود. بخش عظیمی از آنها از بیشتر اتفاقات آن روزها منزجرند. بخشی دیگر، که کم هم نیستند، نه از آن روزها منزجرند و نه آن را تقبیح می کنند، و البته نه این را نیز تایید. بخش اندکی نیز، که با شرکت فعال در رژیم جدید به نان و نامی رسیده اند، در اوج رضایت به سر می برند. واقعیت اما این است که چه آنها که غمگینند و چه آنها که شادمانند و چه آنها که نه از آن روزها پشیمانند و نه از این روزها شادمان، یک واقعیت علمی را نه می توانند و نه باید فراموش کنند؛ و آن اینکه فروپاشی آن رژیم، تقدیر تاریخی آن بود. به همانگونه که فروپاشی محتوم این رژیم تقدیر تاریخی اش خواهد بود. تنها رژیم ها و دولت هایی که با ابزارهای دموکراتیک بر سر کارند، تقدیر تاریخی شان با ابزارهای منطقی، مرحله یی، مسالمت امیز و مردم پسند رقم خواهد خورد. &lt;br /&gt;و این رژیم نیز، از این قاعده ها مستثنی نیست. حتی اگر روزی با رای 98 درصد ملت بر سر کار آمده باشد. همه می دانند که آن روزها روزهای جشن و پایکوبی و شادمانی بود. روزهای پیروزی خلق بر خصم. روزهای پیروزی کسانی که در جستجوی آزادی سر به فلک ساییده بودند تا سرزمین آریایی - علوی خویش را از اهریمنان تاجدار باز ستانند. تا خود تصمیم بگیرند که چگونه زیست کنند. اما از آن جایی که همان استبداد مدعی تمدن بزرگ! همه روزنه های آگاهی بخش و روشنی بخش را بر آنان بسته بود، لاجرم از چاله در نیامده به چاه افتادند! اما ...&lt;br /&gt;بنیانگزار این به اصطلاح جمهوری جهنمی، روز بازگشت خود از تبعید، تا آنجا که در توانش بود، سعی کرد منطقی سخن بگوید. او هر چند که مانند همیشه حرف های بی ربط بسیار گفت، اما در لا به لای حرف های خویش، جملاتی چند نیز بر پایه منطق بر زبان جاری ساخت. جملاتی که بدون شک اولین و آخرین بیان جملات خردمندانه! و استثنایی او بودند!&lt;br /&gt;او در بهشت زهرا  با قاطعیت از حق و حقوق ملت سخن گفت و این که سرنوشت هر ملتی به دست خودش است:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;"حالا فرض کنیم که همه ملت در آن زمان رای دادند که یک نفر سلطان باشد. بسیار خوب. اینها از بابت اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان بودند، برای خودشان قابل قبول است. اما به چه حقی ملت پنجاه سال پیش سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟ سرنوشت هر ملتی به دست خودش است."&lt;/em&gt;!*&lt;br /&gt;بسیاری از جامعه شناسان تغییر نسل را چیزی بین 15 تا 25 سال ارزیابی می کنند. اگر چنین موردی را بپذیریم، از سال 57 تا کنون ما با یک تغییر کامل نسلی - و به تعبیر روح الله خمینی ملی! - مواجه شده ییم. و اتفاقا این نسل به اشکال گوناگون حق تعیین سرنوشت خویش را فریاد کشیده است. و البته این در شرایطی می تواند، حقی طبیعی، معقول و منطقی به شمار آید که نسل رای داده به این رژیم از رای خویش پشیمان نشده باشد! و این در حالی است که می دانیم همان نسل در سال های آغازین حاکمیت این سمبل های تزویر و ریا، چگونه با گوشت و پوست و استخوان خویش، به آنان نه گفت. کشتاری که عاملان این رژیم در دهه 60 از همان نسل به راه انداختند، خود گواه روشنی بر این است که همان نسل نیز چنین هیولایی را بر نمی تافت. &lt;br /&gt;حال با توجه به سخنان خود بنیانگزار رژیم جنایت و خشونت، و اینکه اگر ما بپذیریم که بحث تغییر نسل و حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست خود، بحثی ضروری و لازم برای کسب آزادی و اختیار باشد، لاجرم به این نتیجه خواهیم رسید که برقراری یک رفراندوم دموکراتیک، آزاد و شفاف با نظارت مجامع معتبر بین المللی، کمترین خواست نسلی است که هیچ نقشی در روی کار آمدن چنین هیولایی نداشته است.   &lt;br /&gt;--------------&lt;br /&gt;* سخنان خمینی در بهشت زهرا. رجوع شود به روزنامه اطلاعات، شنبه 14 بهمن ماه 1357، ص 3. ضمنا لازم می دانم فارسی خمینی را اصلاح کنم. منظور او از ملت، نسل است! و گرنه در یک کشور مشخص، ملت که تغییر نمی کند! این نسل ها هستند که تغییر می یابند!! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108077628529311650?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108077628529311650/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108077628529311650&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108077628529311650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108077628529311650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-108003768480172587</id><published>2004-03-23T11:28:00.000+01:00</published><updated>2004-03-23T11:36:21.200+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;نوبهار میهنم!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;                    &lt;strong&gt;شعری از؛ فریدون انوشه&lt;/strong&gt;               &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نوبهار میهنم، سر زد از گل وجود&lt;br /&gt;سبز و قرمز و سپید، زرد و آبی و کبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاک بهمن آفرین، باز پر ستاره شد&lt;br /&gt;انقلاب فرودین، فصل دیگری گشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشت را بنفشه داد، قطره قطره های ابر&lt;br /&gt;باغ را شکوفه داد، شاخه شاخه های رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبزه آمد و دمید، ژاله آمد و نشست&lt;br /&gt;لاله آمد و شکفت، بلبل آمد و سرود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به چه جلوه می کند، سروناز در قیام&lt;br /&gt;بید سبز در سلام، چشمه سار در سجود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزگار در شروع، آفتاب در طلوع&lt;br /&gt;از فراز کوهسار، آبشار در فرود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از این دیار دور، ای بهار آشنا&lt;br /&gt;بر تو می کنم سلام، بر تو می دهم درود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقدمت خجسته باد، خانه ات به رنگ عشق&lt;br /&gt;سبز و قرمز و سپید، زرد و آبی و کبود &lt;/strong&gt;  &lt;br /&gt;                                                     فریدون انوشه، نوروز 1383&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6423786-108003768480172587?l=fayyaz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fayyaz.blogspot.com/feeds/108003768480172587/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6423786&amp;postID=108003768480172587&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108003768480172587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6423786/posts/default/108003768480172587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fayyaz.blogspot.com/2004/03/1383.html' title=''/><author><name>Ali Fayyaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15825892204000272406</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='21' src='http://4.bp.blogspot.com/-4RVO2Xyoe-k/Td0AB6epYaI/AAAAAAAAAEs/ksCX0iSyFHU/s220/Ali.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6423786.post-107930116594392932</id><published>2004-03-14T22:52:00.000+01:00</published><updated>2004-03-15T17:28:23.903+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بهاران خجسته باد!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دو شعر بهاری از حسن گلبانگ خراسانی. تقدیم می شود به همه ی آنانی که "باز آمد(ند)م چون عید نو تا قفل زندان بشکن(ند)م"!&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مَقدمِ عيــد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عيد آمد و دوران ملالت به سر آمــــد 	&lt;br /&gt;صد شکر که شادی به سلا مت ز در آمـد  &lt;br /&gt;آن آرزوی دوره ی شيرين جـــــوانی	&lt;br /&gt;در چهره ی نوروز کنون جلوه گر آمــد&lt;br /&gt;آن نقش فريبنده که دل منتظــــرش بود	&lt;br /&gt;از پرده ی پنهان طبيعت به در آمــــد&lt;br /&gt;خوش باش که از دولت فرخنــده ی نوروز	&lt;br /&gt;تيغ ستم سردی دی بی اثر آمــــــد&lt;br /&gt;صد شکر که از تابش خورشيد بهـــاران	&lt;br /&gt;بر خيمه ی سرمای زمستان شرر آمـــد&lt;br /&gt;شد زاغ سيه در به در از باغ و هم اکنـون	&lt;br /&gt;بر شاخه ی گل، بلبلِ شيرين خبر آمـــد&lt;br /&gt;آن مرغ سفر کرده ز بيداد زمستــــان	&lt;br /&gt;با گردش ايّام، کنون از سفر آمـــــد&lt;br /&gt;لبخند زند غنچه به سوی چمن امـــروز	&lt;br /&gt;تا بلبلِ بيدل به بَرَش نغمه گر آمـــــد&lt;br /&gt;”گلبانگ“ در اين موسم فرخنده ی نوروز	&lt;br /&gt;در بارگه گل همه با شور و شر آمــــد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سيّد حسن گلبانگ خراسانی&lt;br /&gt;نوروز ۱۳۷۲، هلنـــد&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مَقدمِ بهـــار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عيد آمد و خورشيد بهاران به در آمــــد		&lt;br /&gt;وان دوره ی افسردگی آخر به سر آمــد&lt;br /&gt;خواهم چو پرستو پر و بالی بگشـــــايم		&lt;br /&gt;زانرو که بهاران شد و گاه سفر آمـــد&lt;br /&gt;افسوس که ديگر به سرم شور و شـری نيست		&lt;br /&gt;تا تيرستم يکسره بر بال و پر آمــــد&lt;br /&gt;هر چند بهارست و نشايد که ز غــم گفت		&lt;br /&gt;ليکن چه توان کرد که غم بی خبر آمــد&lt;br /&gt;رفتند ز کف جمله جوانان وطـــــن،آه!		&lt;br /&gt;زين آتش سوزنده که بر خشک و تر آمـد&lt;br /&gt;بنگر به شقايق که به دامان گلســـــتان		&lt;br /&gt;با ياد شهيدان همه خونين جگر آمــــد&lt;br /&gt;هر چند رخ لاله زند خنده به صحــــرا		&lt;br /&gt;خود داغ عزيزان به دلش کارگر آمـــد&lt;br /&gt;نرگس که سرشتش همه گلخنده ی عشق است		&lt;br /&gt;اشکش به رخ از ظلم شب بی سحر آمـد&lt;br /&gt;گلگون شده دامان من از ديده ی خونيــن		&lt;br /&gt;زاي
